پنج فیلمساز مطرح سینمای ایران در سال ۸۸


اصغر فرهادی، بهرام بیضایی، مسعود کیمیایی، حسن فتحی، پرویز شهبازی



اصغر فرهادی: با هر متر و معیاری اصغر فرهادی موفق‌ترین چهره سینمایی سال بود و با درباره الی بر فراز ابرها بود. جایزه‌های مختلف از جشنواره‌های جهانی و کاندید شدن در اسکار به همراه استقبال بی نظیر منتقدین سینمایی و فروش فوق العاده با توجه به زمان اکرانش همه و همه باعث شدند درباره الی مهم‌ترین اتفاق سینمایی سال باشد. داستان از آنجا شروع شد که گلشیفته فراهانی به قصد بازی در فیلمی از اولیور استون راهی خارج از کشور شد و همین مسئله گریبانگیر فیلم شد. در حالیکه به لحاظ محتوایی درباره الی هیچگونه مشکل ممیزی نداشت ولی مسئله بازیگرش باعث شد که فیلم به جشنواره راه نیابد که با وساطت جواد شمقدری مشکلش برای اکران در جشنواره حل شد. نمایش فیلم در جشنواره با استقبال بی نظیر منتقدان و مردم مواجه شد بطوریکه در همان روزها خیلی ها از آن بعنوان بهترین فیلم بعد از انقلاب یاد کردند. بعد از اتمام جشنواره صحبت‌هایی برای اکران فیلم در عید نوروز شد و حتی در سایت‌های خبری مطرح شد که قرارداد فیلم با گروه سینمایی آفریقا منعقد شده است و همه علاقمندان جدی سینما که در جشنواره موفق به تماشای آن نشدند بی صبرانه منتظرانه تماشایش بودند. اما با شروع اکران عید ناگهان ورق برگشت و فیلم‌های دیگری به اکران درآمدند و شایعاتی مبنی بر توقیف فیلم از یکسو و حذف فیلم از اکران نوروزی به نفع فیلمی دیگر شنیده شد. نکته قابل توجه سکوت خود فرهادی در قبال تمام این حوادث و شایعات بود. بالاخره با گذشت دوماه و نیم از شروع سال جدید فیلم در نیمه‌های خرداد و نزدیک انتخابات ریاست جمهوری به نمایش درآمد. حوادث پس از انتخابات باعث شد فیلم به فروشی که پیش بینی می‌شد دست نیابد ولی با توجه به زمان اکرانش فروش بدی هم نکرد و پس از چندماه نسخه خانگی اش هم به بازار آمد که با استقبال فوق العاده مردم همراه بود و بدین ترتیب اصغر فرهادی با چهارمین فیلمش غوغایی به پا کرد که الحق و والانصاف لایقش بود.



بهرام بیضایی: فاصله طولانی بین ساخته‌های بیضایی از یکطرف و اعتبار فیلم‌های گذشته او همیشه در این سال‌ها باعث کنجکاوی مخاطبانش بوده است. وقتی همه خوابیم فیلمی بود که بیضایی پس از پروژه ناتمام لبه پرتگاه دست به ساختن آن زد و قرار بود فیلمی راجع به پشت صحنه سینما و واقعیت‌های رقت بار آن باشد. اما نمایش فیلم در جشنواره باعث بحث و جدل‌های فراوان بین منتقدان شد. مخالفان فیلم از عصبیت جاری در فیلم و شعارزدگی آن گله داشتند و موافقان آن علاوه بر مضمون فیلم از ساختار حرفه ای و کارگردانی خاص بیضایی دفاع می‌کردند. مخالفان فیلم از همه طیف بودند مانند مسعود فراستی از نسل قبل تر منتقدین و امیر قادری و امیر پوریا از نسل جدید که دو نفر اول با اظهار نظرهای تندشان سینمای بیضایی را از اساس کوبیدند و سعی کردند اسطوره بیضایی را تخریب کنند. اما واقعیت این بود که وقتی همه خوابیم در حد بقیه آثار فیلمساز نبود ولی این دلیل نبود که عده ای بخواهند اینطور به این شخصیت فرهنگی و برجسته این مرز و بوم بدترین توهین‌ها را بکنند. فیلم در اکران نوروز قرار گرفت و با توجه به تلخی اغراق شده‌اش و باور پذیر نبودن شخصیت‌ها و ساختار متفاوتش نتوانست به فروش خوبی دست پیدا کند.



مسعود کیمیایی: همانند فیلم حکم کیمیایی محاکمه در خیابان را قبل از جشنواره اکران کرد. مهم‌ترین نکته قبل از اکران فیلم همکاری اصغر فرهادی در نوشتن فیلمنامه بود. همیشه در طی سال‌های اخیر مخالفان کیمیایی مهمترین ایراد آثار او را فیلمنامه‌های نامنسجم آن‌ها می‌دانستند و حضور فرهادی که دیگر بعنوان یک فیلمنامه‌نویس قابل، مطرح بود کنجکاوی‌ها را بیشتر کرد. علاوه بر آن مراسم فرش قرمزی که برای فیلم برپاشد توجه خیلی‌ها را برای تماشای آخرین ساخته کیمیایی جلب کرد. از یکسو تبلیغات خاص فیلم بیشتر از آن‌که بار مثبتی داشته باشد از سوی مخالفان فیلمساز به شمشیری علیه کیمیایی تبدیل شد. واکنش‌های پس از اکران فیلم اوج تناقض‌ها را در مورد فیلم نشان می‌داد. عده‌ای از مسخره کردن فیلم توسط مردم در سینماها خبر می‌دادند و از طرفی فروش نسبتا خوب فیلم چیز دیگری نشان می‌داد. مجله فیلم هم در دوشماره نقدهایی راجع به فیلم چاپ کرد که در قسمت اول نقدهای نسبتا مثبتی چاپ شد. اما در شماره بعد آن نقدهایی کاملا منفی دیده میشد که تندترین مطالب علیه دنیای فیلمساز در آن‌ها خودنمایی میکرد. بعضی از ایرادهایی که از فیلم گرفته می‌شد ایرادهایی غیر منطقی بودند مثل حفظ راکورد لوکیشن‌ها که در واقع نکات تعیین کننده‌ای نبودند.

محاکمه در خیابان آشکارا تغییراتی در شیوه فیلم‌سازی کیمیایی را نشان می‌داد که مثلا می‌توان به ساختار اپیزودیک فیلم و استفاده از دوربین دیجیتال برای فیلمبرداری آن اشاره کرد. قهرمان جوان کیمیایی به شیوه فیلم‌های فرهادی در پایان فیلم فریب می‌خورد و این در دنیای آشنای کیمیایی اتفاق تازه ای محسوب می‌شد. اما با همه این‌ها شخصیت نکویی با بازی محمدرضا فروتن از طرف بسیاری از مخالفان فیلمساز مورد توجه قرار گرفت و همه به توانایی‌های کیمیایی در پرداخت چنین کاراکترهایی اذعان داشتند. به هرحال محاکمه در خیابان هم مانند خیلی از فیلم‌های کیمیایی با فیلم‌هایی مثل گوزن‌ها و قیصر مقایسه می‌شد و مثل همیشه باعث شد فیلم در یک فضای عادی مورد بررسی قرار نگیرد. یکی دیگر از عمده ایراداتی که به فیلم گرفته می‌شد شیوه دیالوگ نویسی کیمیایی و لحن صحبت کردن بازیگرانش بود. چیزی که در سال‌های دور جزو نقاط قوت فیلمساز محسوب می‌شد و این نکته بیش از همه نشان می‌دهد که بعضی برخوردهای افراطی از سوی بعضی از نزدیکان فیلمساز توانسته چه تاثیرات مخربی روی فیلمساز تاریخ ساز ما داشته باشد.



حسن فتحی: فیلم اول فتحی یعنی ازدواج به سبک ایرانی یک فیلم متوسط تجاری ارزیابی شد که نشانی از دنیای خاصی که فتحی در سریالهایش نشان می‌داد نداشت.
اما پستچی سه بار در نمیزند یکی از غافل‌گیری‌های جشنواره بیست و هفتم بود. ایده درخشان فیلم به همراه شیوه دیالوگ نویسی خاص فتحی که آشکارا متاثر از فیلمسازانی مانند کیمیایی و حاتمی بود و کارگردانی پرجزئیات فتحی و فضاسازی کاملا ایرانی فیلم در جشنواره تحسین خیلی‌ها را برانگیخت. فیلم پیشرفت زیادی را در فتحی نسبت به فیلم اولش نشان می‌داد. اما عمده انتقاداتی که به فیلم می‌شد مربوط به اواخر فیلم و گره گشایی نهایی آن بود که بسیاری از منتقدین اعتقاد داشتند فتحی به دلیل نگرانی بیش از حد از بابت تماشاگر عادی لحن فیلمش را تغییر داده و سعی کرده بود به اصطلاح تماشاگرانش را شیر فهم کند. به هرحال دشواری ساخت چنین فیلمی باعث شد که از این پس فتحی جزو کارگردانانی قرار بگیرد که می‌توان برای تماشای آثار بعدیش اشتیاق بیشتری داشت.


پرویز شهبازی موفقیت خیره کننده نفس عمیق باعث شد تا شهبازی برای ساخت فیلم بعدیش با وسواس زیادی شروع به کار کند چون طبق معمول قرار بود اثر تازه اش با نفس عمیق که الان دیگر بعنوان یک فیلم کالت در سینمای ایران مطرح است مقایسه شود. همینطور هم شد و بیشتر نقدهایی که بر عیار۱۴ نوشته شد با مقایسه عیار۱۴ و نفس عمیق شروع می شد. اما با همه این ها در جشنواره بیست و هفتم عیار۱۴ با استقبال خوب منتقدان مواجه شد که اگر رقیب پرقدرتی به نام درباره الی نبود چه بسا عیار۱۴ فیلم برگزیده منتقدان هم لقب می‌گرفت. عیار۱۴ کارگردانی سنجیده ای دارد و برخی بازیگرانش بهترین بازی‌هایشان را در آن ارائه داده اند. لوکیشن عجیب و غریب فیلم هم بر جذابیت آن افزوده بود. هرچند جسارت کمترش چه به لحاظ مضمون چه به لحاظ ساختار نسبت به نفس عمیق باعث شد که منتقدان همچنان نفس عمیق را بهترین فیلم شهبازی بدانند. نکته دیگری که در حواشی فیلم خودنمایی میکرد کارگردانی افتخاری کیارستمی در سکانس آخر آن بود. نمایی شبیه به نمای معروف خانه دوست کجاست با آن جاده معروفش که جزو امضاهای کیارستمی به شمار می‌رود. جدا از این شهبازی برای استفاده آهنگ آداجیوی آلبینونی به اروپا سفر کرد تا بصورت کاملا قانونی از آن در سکانس پایانی فیلمش استفاده کند که پس از تماشای آن متوجه می‌شوید که ارزشش را داشته است. همچنین برای فیلمبرداری یک سکانس باقی مانده فیلم یکسال صبر کرد تا لوکیشن فیلم دوباره پوشیده از برف شود که همه اینها نشان دهنده وسواس زیاد شهبازی در کارش است. بهرحال فیلم در اکران اسفندماه به نمایش درآمد و باید دید که تا آخر اکرانش که احتمالا اواخر فروردین ما خواهد بود مردم چه استقبالی از آن می‌کنند.
 
Read more
These icons link to social bookmarking sites where readers can share and discover new web pages.

عکاسی مد و مدل گرایی در ایران قدیم

مجموعه زیر تحت عنوان "مد و مدل گرایی در ایران قدیم" به جنبه مدل گرایی در عکاسی قدیم ایران حدودا در هشتاد سال پیش اشاره دارد. جنبه‌ای که نشانه های آنرا به وفور میتوان در ساختار اجتماعی ایران مشاهده کرد. این مجموعه عکسها مربوط به سالهای 1920 تا 1950 است که توسط پریسا دامندان جمع‌آوری شده و در کتابی تحت عنوان "Portraitphotographs from Isfahan " منتشر گردیده است.

Read more
These icons link to social bookmarking sites where readers can share and discover new web pages.

نگاهی به فیلم پستچی سه بار در نمی‌زند

بمناسبت تکثیر نسخه ویدیویی فیلم در ایران
داستان
«پستچي سه بار در نمي‌زند» داستان مردي است در عمارتي خارج از شهر، دختري را به گروگان مي‌گيرد تا پدر دختر را به آن خانه بكشاند و بر سر ماجراهاي گذشته، با او تسويه‌حساب كند.
 عوامل
محمدرضا فروتن، باران كوثري، پانته‌آ بهرام، امير جعفري، علي نصيريان، رويا تيموريان، ليلا زارع و پارسا مشيري بازيگران اين فيلم هستند.


از ساير عوامل اين فيلم مي توان به نويسنده فيلم‌نامه: حسن فتحي، تهيه كننده: جواد نوروز بيگي (مركز گسترش سينماي مستند و تجربي)، مدير فيلمبرداري: امير كريمي، تدوين: حسن حسندوست، طراح صحنه و لباس: اصغر نژاد ايماني، طراح چهره‌پردازي: سعيد ملكان، موسيقي متن: فردين خلعتبري، صدابرداران همزمان: محمود سماك‌باشي، رضا تهراني، امير شاهوردي، صداگذاري و ميكس: حسين ابوالصدق، عكاس: محمد فوقاني، جلوه‌هاي ويژه ميداني: عباس شوقي، جلوه‌هاي ويژه رايانه‌اي: كامران سحرخيز وطراح و مدير بخش اكشن: پيمان ابدي اشاره کرد.



کابوس تاریخ در قاموس سینما

حسن فتحی در دومین اثر سینمایی‌اش «پستچی سه بار در نمی‌زند» نشان داد که فقط سریال‌ساز خوبی نیست و توانمندی‌اش در سینما چیزی کمتر از تلویزیون ندارد.


اگرچه اولین فیلم سینمایی او ازدواج به سبک ایرانی چندان با سبک و سیاق او در فیلمسازی همسو نبود و نظر منتقدان را هم به خود جلب نکرد، اما در پستچی سه بار در نمی‌زند او هوشمندی خود را به رخ مخاطبان و منتقدان کشید و داستانی را با زبان سینمایی خود به تصویر کشید که می‌تواند نقطه عطفی در کارنامه سینمایی‌اش در کنار کارنامه درخشان تلویزیونی‌اش باشد. ۳ ویژگی عمده به عنوان عناصر اصلی کار فتحی در سریال سازی وجود دارد که در این فیلم نیز مورد استفاده قرار گرفته است.


عناصری که سینمای فتحی را می‌سازد و امضای او را پای آثارش برملا می‌کند؛ علاقه به تاریخ و تاریخ‌‌گرایی، دیالوگ‌پردازی‌های فاخر و شخصیت‌پردازی محکم که هر سه اینها در پستچی سه بار در نمی‌زند برجسته شده است و در ترکیبی متوازن با هم پیش می‌رود. فیلم سه مقطع تاریخی معاصر یعنی دوره قاجار، پهلوی و جامعه امروز را در یک روایت مشترک و درهم تنیده به تصویر می‌کشد که هر کدام از آنان اگرچه داستانی مستقل دارد، در ذیل برخی مفاهیم مشترک چه به لحاظ فرمی و چه از نظر داستانی به هم وصل می‌شوند و از یک درد مشترک سخن می‌گویند. دردی که برخاسته تاریخ معاصر ایران است و هر کدام از این روایت‌های اپیزودیک را در نهایت همچون قطعات یک پازل به هم وصل می‌کند تا تصویری کلی و جامع‌تر از تاریخ معاصر را ترسیم کند.


اساسا نگاه فتحی به تاریخ، ناظر بر تاریخ معاصر است و از این حیث می‌توان او را با مرحوم علی حاتمی مقایسه کرد. ضمن این‌که توجه جدی و تاکید او بر دیالوگ‌پردازی‌های فاخر و قصارگونه که زبان هر دوره را در ساحت زیباشناختی و موزون به تصویر می‌کشد آثار او را به زبان سینمایی علی حاتمی نزدیک می‌کند و شاید بتوان او را ادامه دهنده سینمای حاتمی دانست. ضمن این‌که او بازی خوبی از نقش‌آفرینانش می‌گیرد و به شخصیت‌هایی که خلق می‌کند عمق می‌بخشد. مثلا به بازی متفاوت امیر جعفری در این فیلم و سریال میوه ممنوعه توجه کنید که توانایی‌های این بازیگر را در قالبی غیر از طنز به اثبات رسانده است، همچنین بازی رویا تیموریان و حسین یاری در شب دهم، شهاب حسینی در مدار صفر درجه، مهدی هاشمی در اشک‌ها و لبخندها و البته علی نصیریان در میوه ممنوعه، ضمن این‌که نمی‌توان از بازی خوب پانته‌آ بهرام در پستچی هم بسادگی گذشت.


فتحی بدرستی از خلاقیت بازیگرانش متناسب با نقش و فیلمنامه استفاده می‌کند و همواره قابلیت‌های تجربه نشده و دیده نشده آنها را برجسته ساخته و به نمایش می‌گذارد. پانته‌آ بهرام در پستچی سه بار در نمی‌زند یکی از ماندگارترین نقش‌های یک زن صیغه‌ای را بازی کرده است که تا سال‌ها در ذهن می‌ماند. همچنین بازی امیر جعفری در نقش یک جاهل کلاه مخملی با دیالوگ‌گویی‌های زیبایی که دارد یکی از شیرین‌ترین کاراکترهای جاهلی را در سینمای ایران به ثبت رسانده است که قطعا نقطه عطفی در کارنامه حرفه‌ای خود او نیز محسوب می‌شود.


فتحی در نوع روایت سینمایی خود از تاریخ نیز با علی حاتمی قابل مقایسه است؛ بدین معنی که هر دو تاریخ را به روایت خود و با زبان هنر و سینما به تصویر می‌کشند و ضمن وفاداری به تاریخ، از تخیلات و خلاقیت‌های هنری خود نیز در این باز آفرینی استفاده می‌کنند. فتحی در مجموعه کارهایی هم که برای تلویزیون انجام داده و درونمایه تاریخی داشته‌اند، همین شیوه را داشته است. در واقع او بیش از آن‌که به جزییات واقعه تاریخی بپردازند سعی می‌کند از روح تاریخی زمان در داستان‌پردازی خود استفاده کند و اتفاقا به دلیل مهارتی که در قصه‌گویی دارد زبان تاریخ را به زبان سینما نزدیک کرده و در هم می‌آمیزد و موقعیتی دلنشین از ترکیب سینما و تاریخ می‌آفریند که بخش عمده‌ای از لذت تماشای پستچی سه بار در نمی‌زند در همین راز نهفته است. توجه فتحی به تاریخ تا نشانه‌شناسی اشیاء و ابزار قدیمی گسترش می‌یابد و او سعی می‌کند به شکل دراماتیکی از آنها در روایت قصه خود استفاده کند.


مثلا به ۳ ابزار دفاعی شمشیر، چاقو و اسلحه در پستچی سه بار در نمی‌زند توجه کنید که هر کدام در یک دوره تاریخی به دست شخصیت اصلی قصه است تا وضعیت تمدنی آن دوره را بازنمایی کند. در واقع او به کارکرد مشترک این ابزارها در دوره‌های مختلف تاریخی می‌پردازد و تفاوت این دوره‌ها را از این طریق نشانه‌شناسی می‌کند. ضمن این‌که این تمهید می‌تواند بار مفهومی گسترده‌تری هم داشته باشد و نوعی انسان‌شناسی تاریخی را به تصویر می‌کشد که در آن اگرچه زیست جهان آدمی تغییر کرده است اما خصایص مشترک انسانی همچون خطی ممتد ادامه دارد. این گزاره نه فقط در آن مورد خاص که در بسیاری دیگر از تجربه‌های بشری نیز مصداق دارد. حرص و طمع، ظلم، فساد، خشونت و بسیاری از خصلت‌های انسانی فراتر از موقعیت تاریخی آدم‌ها در هر یک از ۳ قصه به چشم می‌خورد و حقیقت انسان را در بستر تاریخ بازنمایی می‌کند.


یکی از ویژگی‌هایی که در آثار حسن فتحی برجسته است، نقش زن و تصویری است که او از موقعیت زنان ترسیم می‌کندیکی دیگر از ویژگی‌هایی که در آثار حسن فتحی برجسته است، نقش زن و تصویری است که او از موقعیت زنان ترسیم می‌کند. زنان در آثار فتحی، نقش برجسته‌ای دارند و بسیاری از تعلیق‌های قصه و موقعیت‌های داستانی مبتنی بر کنش آنها شکل می‌گیرد. در پستچی سه بار در نمی‌زند، در برابر سه مردی که در داستان می‌بینیم ۴ زن حضور دارند و همین خود گواه بر این مدعاست اما تصویری که از زن در این فیلم می‌بینیم، شبیه به زنانی است که صادق هدایت در آثارش تصویر می‌کند. در پستچی سه بار در نمی‌زند مخاطب با تصویری دوگانه از زن روبه‌رو می‌شود که در عین فریبکاری و کینه‌ای که نسبت به مردان دارند خود نیز نمادی از ظلم تاریخی مردان به زنان هستند.


زنانی که استقلال و آزادی‌شان در چنبره ساختاری مردسالارانه محدود شده است و در واقع به اسارت آنان در آمده‌اند. همه این زنان به نوعی در پی رهایی از چنگال مردانی هستند که آنان را به اسارت خود درآورده‌اند. تلاش آنان برای رهایی از سلطه مردان در واقع تصویری از جهاد تاریخی زنان را برای خروج از تاریخ مذکر به نمایش می‌گذارد که البته همچنان در این تقدیر تاریخی دست و پا می‌زنند و راهی سخت در پیش دارند. همه این زنان نه فقط به لحاظ اجتماعی که به لحاظ فردی و روانی نیز دچار سرخوردگی هستند؛ یکی در حسرت مادر شدن و دیگری در فراق معشوق می‌سوزد. چهره خواسته‌های آنان نیز با صورت واحد مردی ( محمدرضا فروتن ) ترسیم می‌شود تا از درد مشترک آنان پرده بردارد. در میان کاراکترهای قصه و میان این آدم‌های بزرگ، کودکی هم به چشم می‌خورد که صورتی زخمی دارد.


گویی او تصویری از تاریخ معاصر ماست که همواره از حوادث زمانه زخمی بر صورت دارد که هنوز التیام نیافته است. او روح زمانه و ارابه تاریخ است که در جاده زمان می‌راند و به تکامل نمی‌رسد. گویی حسن فتحی، درد مشترک تاریخ معاصر ما را که در این سه دوره زمانی مشترک در وجود کودکی ترسیم می‌کند که بی گناه و معصوم، آماج بی خردی بزرگانی می‌شود که به تکامل و رشد این کودک نمی‌اندیشند و او همچنان در کودکی خویش باقی می‌ماند. البته داستانی که فتحی در پستچی... تعریف می‌کند، آنقدر چند لایه و تاویل‌پذیر است که مفاهیم متعددی غیر از این تفسیر را می‌توان از دل آن بیرون کشید و تاریخ را همچون مورخان گوناگون، به صورت‌های مختلفی تعریف کرد.


پستچی سه بار در نمی‌زند به لحاظ فرمی نیز با مضمون اثر ارتباط نمادین و پرمعنی دارد. هر سه دوره تاریخی این داستان‌ها اگرچه در سه طبقه مختلف رخ می‌دهد، اما همه این طبقات به یک ساختمان تعلق دارد.


ساختمانی قدیمی که می‌تواند نمادی از ایران معاصر باشد که وضعیت طبقه اول آن که جامعه کنونی را بازنمایی می‌کند متاثر از دو طبقه قبلی است و امتداد منطقی آن به حساب می‌آید. شاید آن تیله رنگی نشانه‌ای از همین صیرورت تاریخی باشد که از طبقه بالا و دوره تاریخی اول به طبقه پایین یعنی دوره تاریخی سوم امتداد یافته است.



اگرچه پستچی سه بار در نمی‌زند به لحاظ داستانی به سه پرده تقسیم می‌شود، اما ساختار روایی قصه را به دو نیمه می‌توان تقسیم کرد که نقطه مرزی آن به زمانی بر می‌گردد که آدم‌های هر دوره یکدیگر را رویت می‌کنند. شاید مشکل عمده پستچی... در همین نقطه باشد. ملاقات این آدم‌ها با هم سویه انتزاعی قصه را که در فضایی رئالیستی قرار داشت وارد موقعیتی تخیلی می‌کند که با اضافه شدن ژانر وحشت به آن، ترکیبی ناموزون از ساختار قصه به وجود می‌آورد که انسجام نیمه اول فیلم را از بین می‌برد و دچار دوپارگی و سردرگمی می‌سازد.


البته فتحی صحنه‌های ترسناک فیلم را خوب از آب در آورده است و اگر جنبه تاریخی و جامعه شناختی اثر را در نظر نگیریم، ارتباط منسجمی با فرآیند قصه و فضای آن دارد و با توجه به بضاعت سینمای ایران در ژانر وحشت قابل قبول است. چقدر صدای زنگ موبایل باران کوثری در این فضا کارکرد دارد.

روایت ۳ مقطع تاریخی در یک داستان مشترک، دیالوگ‌های هوشمندانه و زیباشناختی که متناسب با زمان‌های مختلف داستان شکل گرفته است و نقش‌آفرینی جذابی که از بازیگران فیلم به نمایش گذاشته شده در ترکیبی زیبا با ژانر وحشت و دلهره، عناصر اصلی فیلم پستچی سه بار در نمی‌زند را تشکیل می‌دهند که هم در فرم و جذابیت‌های بصری و هم در مضمون و بصیرت‌های فکری، زیبا و دلنشین است و می‌تواند زبان خاصی را در قاموس سینمای ایران طی کند که آغازگر آن بلا شک مرحوم علی حاتمی بود.

بر گرفته از روزنامه جام جم
Read more
These icons link to social bookmarking sites where readers can share and discover new web pages.

اوا براون معشوقه هیتلر (به بهانه روز ولنتاین)







کنجکاوی درباره سرگذشت اوا براون زمانی شروع شد که این زن جوان در کنار آدولف هیتلر زندگی می‌کرد و هنوز به همراه "پیشوا" خودکشی نکرده بود.
خدمه فضول اقامتگاه هیتلر کشف کرده بودند که او با زن زیبایی که ۲۳ سال از او جوانتر بود، رابطه "خاصی" ندارد و عشق آنها صرفا افلاطونی است.
زندگی خصوصی "پیشوا" برای مردم ناشناخته بود. بیشتر آلمانی‌ها تازه پس از مرگ هیتلر بود که شنیدند دختری بلوند سالها در کنار "پیشوا" زندگی کرده و در ۳۰ آوریل ۱۹۴۵ به همراه او خودکشی کرده است.
هیتلر مایل نبود مردم به رابطه او با اوا براون پی ببرند، زیرا عقیده داشت که محبوبیت او در میان زنان جوان کمرنگ می‌شود، و به علاوه به تصویر او به مثابه یک اسطوره‌ سیاسی و نه انسانی عادی، آسیب می‌رسد.
هیتلر مایل بود پیروانش باور کنند که "پیشوای ابدی آلمان" به "خور و همسر و خواب" بی نیاز است و تنها به "اعتلا و عظمت رایش سوم" فکر می‌کند.
بی خبری از زندگی اوا براون باعث رواج شایعات زیادی شد، که ربط زیادی به واقعیت نداشت، از جمله این که این زن هیتلر را دیوانه‌وار دوست داشته و به تمام نزدیکان او، از جمله به "بلوندی" سگ شکاری پیشوا، حسادت می‌کرده است.
به تازگی پژوهشی در آلمان منتشر شده که زندگی این زن زیبای اهل مونیخ را تنها با اسناد و مدارک معتبر ترسیم می‌کند.

زنی غیرسیاسی و "عادی"
بسیاری از تاریخ‌نگارانی که زندگی هیتلر را کاویده‌اند، گفته‌اند که اوا براون در زندگی او نقش مهمی نداشته است.
کتاب تازه‌ای از هایکه گوتماکر، تاریخ‌دان دوران آلمان نازی، نشان می‌دهد که این برداشت چندان با واقعیت سازگار نیست.
خانم پژوهشگر نخست به نقد شایعاتی می‌پردازد که به نظر او هیچ اعتباری ندارد، و تنها به خاطر کمبود اطلاعات واقعی بر سر زبانها افتاده است. او در کتاب خود بر آن است که تنها به داده‌های تاریخی و اظهارات موثق نزدیکان هیتلر اعتماد کند. بر پایه این شواهد این محقق نشان می‌دهد که اوا براون نقش برجسته‌ای در زندگی هیتلر داشته است.
هیتلر در وصیت‌نامه‌ای که در ۱۹۳۸ تدوین کرد، از "حزب ناسیونال سوسیالیست کارگری" می‌خواهد که برای "این بانوی محترم" حقوق مادام‌العمر تعیین کند.
نزدیکان هیتلر، از جمله یوزف گوبلز وزیر تبلیغات او، تأکید کرده‌اند که "خانم براون در نزد پیشوا جایگاه خاصی دارد".
به گفته‌ اطرافیان هیتلر، "پیشوا" برنامه داشت که پس از پایان "رسالت" و پیروزی در جنگ، از جنجال سیاسی کناره بگیرد و در کنار اوا براون زندگی آرامی شروع کند.

دیکتاتور تنها
هیتلر سخت تنها بود و در زندگی بیش از پیروزی سیاسی چیزی نداشت و نمی‌خواست
مطابق نظر نویسنده، جایگاه اوا براون در تحلیلی که از شخصیت هیتلر ارائه شده به خوبی قابل‌توجیه است. زندگی‌نامه‌نویسان هیتلر گفته‌اند که او زندگی خصوصی نداشت و خود را یکسره وقف سیاست کرده بود.
او سخت تنها بود و در زندگی بیش از پیروزی سیاسی چیزی نداشت و نمی‌خواست، در این خلأ زنی مانند اوا براون می‌توانست پناهی برای او باشد.
در زندگی‌نامه‌ای که هایکه گوتماکر از اوا براون ارائه داده، نکته‌های بسیاری مبهم می‌ماند، اما در عوض آنچه بیان می‌شود، تنها با تکیه به مدارک و گواهان قابل اعتماد فراهم آمده است.
هیتلر با نزدیک شدن به شکست، در آغاز سال ۱۹۴۵ دستور داده بود تمام مدارک زندگی خصوصی او را نابود کنند. تردیدی نیست که نامه‌های شخصی او با اوا براون نیز از بین رفته است.

زنی شیفته
اوا براون در سال ۱۹۲۹ که هیتلر هنوز به قدرت نرسیده بود، برای نخستین بار با رهبر نازیان برخورد کرد و در دم واله و شیدای او شد.
هیتلر که در کشتارهای جمعی بیرحمی و قساوت کم‌مانندی ا‌ز خود نشان داد، در معاشرت با زنان بی‌نهایت ظریف و مبادی آداب بود، و زنان بیشماری تحت تأثیر او قرار گرفتند.
اوا براون پس از دل سپردن به "پیشوا" برای مدتی از بی‌توجهی‌های او سخت افسرده و اندوهگین بود و برای جلب توجه "پیشوا" دو بار دست به خودکشی زد.
هیتلر پس از رسیدن به قدرت در سال ۱۹۳۳ به اوا براون توجه نشان داد، و اولین اقدام او این بود که دستور داد تحقیق شود مبادا خانواده اوا براون رگ و ریشه‌ یهودی داشته باشد.
سپس رهبر حزب نازی ترتیبی داد که اوا براون به حلقۀ نزدیکان او وارد شود و به ویژه در سفرها همراه باشد.
هیتلر اوا براون را همیشه به عنوان "منشی شخصی" معرفی می‌کرد
هیتلر اوا براون را همیشه به عنوان "منشی شخصی" معرفی می‌کرد، اما به تدریج همه دریافتند که رابطه‌ای نزدیک میان آنها برقرار است، اما می‌دانستند که این رابطه نباید به بیرون درز کند.
به رغم مراقبت شدید و سانسوری که هیتلر برقرار کرده بود، این رابطه از پرده بیرون افتاد. در سال ۱۹۳۹ بسیاری از رسانه‌ها، از جمله مجله آمریکایی تایم، خبر دادند که هیتلر معشوقه‌ای به نام براون دارد.


زندگی و مرگ با "پیشوا"
در بیوگرافی تازه‌ی اوا براون به این نکته اشاره می‌شود که او کمابیش زنی عادی بوده و با "زن ایده آل آلمان نازی" همسازی نداشته است و به همین خاطر برخی از سران نازی درباره او با لحنی منفی سخن گفته‌اند.
نویسنده در نقد این برداشت معتقد است: "اوا براون زنی غیرسیاسی بود، اما درست به همین خاطر با برداشت نازیان از 'زن ایدآل' همخوانی داشت، زیرا آنها زنان را تنها در خدمت مردان و "آرمان مردانه" می‌خواستند."
اوا براون با تمام وجود به ایدئولوژی حزب نازی ایمان داشت و از فرمان‌های هیتلر بی چون و چرا اطاعت می‌کرد. جز این نیز نمی‌توان از این زن انتظار داشت: اوا براون نیمی از ۳۳ سال عمر خود را در میان سران حزب نازی طی کرده بود.
اوا براون چشم بسته از "پیشوای ابدی حزب و جامعه" فرمان می‌برد. هیتلر در یکی از آخرین فوران‌های خشم خود گفته بود: "امروز فقط اوا براون و سگم به من وفادار مانده‌اند."
در آخرین روزهای جنگ، زمانی که اروپا به ویرانه‌ای بزرگ بدل شده و نخستین گردان‌های ارتش سرخ وارد برلین شده بودند، اوا براون می‌توانست از ستاد حکومتی خارج شود و زندگی خود را نجات دهد، اما او تصمیم گرفته بود در کنار "پیشوا" بماند و آخرین گام را با او بردارد.
اوا براون دو دقیقه قبل از هیتلر کپسول سمی را زیر دندان فشار داد. دقیقا ساعت سه و ۲۸ دقیقه بعدازظهر ۳۰ آوریل ۱۹۴۵. دو دقیقه قبل از آدولف هیتلر. آنها تنها دو روز قبل به طور رسمی ازدواج کرده بودند.


Read more
These icons link to social bookmarking sites where readers can share and discover new web pages.

فلوسی : اثر وودی آلن


یکی از شگردهای لازم برای کارآگاه شدن این است که آدم همیشه ی خدا، شانه‌هایش را بالا بگیرد و قدری قوز کند. به همین علت بود که وقتی این موجود فلک‌زده‌ای موسوم به «ورد بابکوک» ترسان و لرزان به دفتر کار من آمد و کارت شناسایی‌اش را روی میز گذاشت، می‌بایست فی‌الفور به آن احساس سرمایی که ستون فقراتم را یکهو لرزاند، اعتماد می‌کردم.



گفت:«کایزر شما هستین؟ کایزر لوپوویتس؟»
آشکارا اعتراف کردم:«بله، تو شناسنامه‌م که این‌جور نوشته.» .....
..... ـ دستم به دامنتون، آقای کایزر. توطئه چیدن، می‌خوان ازم باج کلونی بگیرن. توروخدا به دادم برسین!
مثل خواننده ی اول یک دسته ارکستررومبا، پیچ و تاب می‌خورد. لیوانی را که روی میز بود و بطری مشروبی را که معمولاً برای مقاصد غیر طبی دم دستم نگه می‌دارم، به طرفش روی میز سراندم.
ـ حالا چه‌طوره یه کم آروم بگیری و از سیر تا پیاز قضیه رو برام تعریف کنی؟
ـ شما... شما قول می‌دین چیزی به عیالم نگین؟
ـ باید با هم روراست باشیم، ورد. همچین قولی نمی‌تونم بدم.
خواست لیوانی پرکند، اما دستش طوری می‌لرزید که صدای برخورد بطری و لیوان را تا آن طرف خیابان هم می‌شد شنید، بیش‌تر مشروب‌ها را هم پخش و پلا کرد و ریخت روی لباس‌هاش.
گفت:«من کارگر فنی‌ام. کارم ساخت تعمیر دستگاه‌های سرگرم‌کننده است، از اون جغجغه‌های تفریحی را که محض شوخی یکهو می‌پرن و سروصدا راه می‌اندازن. حالیتون هست کدوما را می‌گم که؟ همون اسباب‌بازی‌های کوچولوی گول‌زنک که وقتی آدم‌ها با هم دست می‌دن، ناغافل از جا می‌پره، مردم رو زهره ترک می‌کنه.»
ـ خُب مقصود؟
ـ هیچی. خیلی از رؤسا و مدیرکلا از این اسباب‌بازی‌ها خوششون می‌آد. به خصوص تو خیابون وال استریت.
ـ اصل موضوع رو بگو.
ـ راستش من زیاد سفر می‌رم. حالیتون هست چی می‌گم. آدم از تنهایی دق می‌کنه. اما یه وقت از اون فکرهای بدبد نکنی ها! من ذاتاً یه انتلکتوئلم. درسته که آدم می‌تونه هر وقت میلش کشید با هر کدوم از اون حضرات هنرمند و انتلکتوئل تماس بگیره و با اونا خوش و بش کنه، اما راستش پیدا کردن و هم‌کلوم شدن با یه دختر جوون و روشن‌فکر نابغه، کار هر شیرپاک‌خورده‌ای نیست.
ـ خُب، بعدش.
ـ بعدش نمی‌دونم چطور شد که نشونی یه دختر جوون هفده هیجده ساله رو بهم دادن. دانش‌جوی دانشگاه واسار. گفتند این ذخیره حاضره یه جزیی پولی بگیره. بیاد سراغت و درباره هر موضوعی که بخوای بات بحث کنه: پروست، ییتز، انسان شناسی. خلاصه آدم اختلاط و تبادل نظر هم می‌کنه. حالیتون هست که چی می‌خوام بگم؟

ـ درست نه!
ـ می‌خوام بگم یه وقت فکرهای بدبد نکنین ها! زن خود من جداً یه فرشته است. مبادا خیال بد بکنین. اما راستش زنم نمی‌تونه با من درباره پوند و مثلاً الیوت حرف بزنه. خوب، چه‌کارش باید کرد؟ وقتی باش ازدواج کردم تو فکر این چیزا نبودم. حالیتون هست که وضع چه جوریه؟ این بود که همیشه حس می‌کردم به یه زن یا یه دختر فهمیده احتیاج دارم، زنی که بتونه منو از لحاظ فکری هم تحریک کنه، کایزر، پول هم بهش می‌دادم. البته هیچ‌وقت دوست نداشتم باهاش زیاد قاطی بشم، برای خودم دردسر درست کنم. می‌خواستم فقط یه تجربه روشن‌فکری کوتاه زودگذر باشه بعدش هم ولش می‌کردم به ‌امون خدا. باور کن، کایزر، من از زن خودم و از ازدواجمون خیلی خیلی هم راضی‌ام.
ـ چند وقته این جریان ادامه داره؟
ـ شش ماهی می‌شه. هر وقت دلم می‌گیره، به خانم فلوسی تلفن می‌زنم تا ترتیبش را بده. خودش فوق لیسانس ادبیات تطبیقی داره. اون‌وقت یکی از اون انتلکتوئلاش رو برام می‌فرسته. حالیتون هست چی می‌گم؟
سرانجام فهمیدم که او هم، یکی از آن موجودات فلک زده‌ای است که دل‌شون برای یک زن فهمیده و اهل ادبیات لک زده. دلم برایش سوخت. اما کمی که با خودم فکر کردم، دیدم این‌طور آدم‌ها یکی دو تا نیستند. خیلی‌ها هستند که روح‌شان برای یک ذره ارتباط روشن‌فکری با جنس مخالف پرپر می‌زند و حاضرند همه داروندارشان را نثار یک همچین زنی کنند.
گفت:«حالا داره تهدیدم می‌کنه. می‌خواد همه چیزو به زنم بگه.»
ـ کی تهدیدت می‌کنه؟
ـ همین فلوسی. ظاهراً تو اتاق هتل، ضبط صوت کار گذاشته بوده‌ن و از بحث‌های ما درباره ی «سرزمین ویران» و «شیوه‌های مربوط به اصلاحات اساسی» و همچنین وارد شدن به مقوله‌های دیگه نوار برداشته‌ن. تهدید کردن که یا ده هزار دلار بدم یا می‌رن سراغ کلارا. کایزر جون، توی بد مخمصه‌ای گیر کرده‌م. جان مادرت هر طور شده کمکم کن! کلارا اگه با خبر بشه که چه‌طور خودش نتونسته قبلاً مچم را بگیره، حقیقتاً دق مرگ می‌شه.
فهمیدم که خانم فلوسی باید یکی از آن دخترهای تلفنی آتشپاره باشد. قبلاً جسته‌گریخته شنیده بودم که بروبچه‌های ستاد مرکزی، سرنخ یک گروه از زن‌های تحصیل کرده را به‌دست آورده‌اند اما تا آن لحظه نتوانسته بودند کاری بکنند.
گفتم:«یالا به فلوسی تلفن کن، من‌باش صحبت می‌کنم.»
ـ چی؟
ـ پیشنهادت را پذیرفتم. حق‌الزحمش می‌شه روزی پنجاه دلار به اضافه هزینه‌های متفرقه‌ش. به گمونم حالا دیگه مجبوری تعداد زیادتری از اون جغجغه‌های سرگرم‌کننده تعمیر کنی.
ـ هرچی جون بکنم که هیچ‌وقت نمی‌تونم اون ده‌تایی رو که اونا ازم خواستن، جور کنم. باقی‌شو از قبر پدرم بیارم؟
زهرخندی زد و گوشی تلفن را برداشت و شماره‌ای گرفت. گوشی را از دستش قاپیدم و بهش چشمکی زدم. داشت ازش خوشم می‌آمد. چند لحظه بعد، صدایی به لطافت حریر، از پشت تلفن جواب داد. مقصودم را به او حالی کردم. شنیده‌م جنابعالی می‌تونید به من کمک کنید یک ساعتی بحث خوب و شیرینی داشته باشم.
ـ البته که می‌تونم. چه موضوعی رو دوست داری؟
ـ دلم می‌خواد درباره ملویل بحث کنم.
ـ موبی دیک یا داستان‌های کوتاش.
ـ فرقی می‌کنه مگه؟
ـ حق‌الزحمه‌ش فرق می‌کنه. بحث درباره سمبولیسم هم جداست.
ـ چه‌قدری در می‌آد؟
ـ پنجاه تا. درباره موبی‌دیک شایدم صدتا. بحث تطبیقی اگه بخوای، ملویل و مثلاً هاتورن، شاید بشه معامله را با صدتاجور کرد.
گفتم:«پولش مهم نیست.» و شماره اتاقم را در هتل پلازا به او دادم.
ـ موبور می‌خوای یا مو خرمایی؟
گفتم:«خودت سورپریزم کن.» و گوشی را گذاشتم.
ریشی تراشیدم و جزوه‌ای از سری جزوه‌های نقد و تحلیل کوتاه آثار ادبی کالج مونارک را مروری کردم و فنجانی قهوه سیاه سرکشیدم. هنوز یک ساعتی نگذشته بود که در زدند. در را باز کردم و در آستانه در دخترک جوانی دیدم با موهای شرابی که لباس گل و گشادی عین دو تا بستنی قیفی بزرگ وانیل‌دار روی تنش انداخته بود.
 سلام. من شری‌ام.
الحق که فوت و فن نمایش تصورات خواب و خیال‌های آدم را خوب بلد بودند. موهای صاف و بلند، کیف چرمی، گوشواره‌های نقره‌ای بدون آرایش غلیظ.
گفتم:«تعجب می‌کنم چه‌طور با یک همچو لباسی به هتل رات داده‌ند و کسی مزاحمت نشده. کارآگاه‌های خصوصی و خانوادگی معمولاً خیلی زود این‌جور دخترهای انتلکتوئل را تشخیص می‌دند.
ـ بی‌خیالش. یه پنج تایی حالشون را جا میاره.
با دست اشاره کردم رو مبل بنشیند.
گفتم:«خوب، می‌تونیم شروع کنیم؟»
سیگاری آتش زد و یکراست رفت سر موضوع.
ـ به گمونم می‌تونیم بحث رو با «بیلی باد» به عنوان نوعی توجیه ملویل از رابطه انسان با خدا شروع کنیم، براتون انترسان نیست؟
ـ چرا جالبه، هر چند نه از دیدگاه میلتونی.
من هم قمپزی در کردم. می‌خواستم ببینم در این موضوع هم سررشته‌ای دارد یا نه؟
گفت:«نه، «بهشت گمشده» فاقد زیربنای بدبینانه است.»
زیر لب زمزمه کردم:«راست می‌گی به خدا. حرف درستیه.»
ـ من فکر می‌کنم ملویل، فضیلت معصومیت را با بینشی نائیو و در عین حال غامض و هنرمندانه به ثبوت رسونده. قبول ندارین؟
گذاشتم خوب حرف‌هایش را بزند. هنوز نوزده سالش نشده بود اما به آن مرحله پختگی ظاهرفریب و زبان‌بازی‌های ساده‌دلانه روشن‌فکرنمایان رسیده بود و یاد گرفته بود نظریه‌هایش را با بیانی روال و سیال، تندتند اما ضبط‌صوت‌وار بروز دهد. هرگاه من مطلب تازه‌ای مطرح می‌کردم جا می‌زد و جواب می‌داد:«وای، آره کایزر جون، آره عزیز دلم، به نکته عمیقی اشاره کردی، یه نوع دریافت ادراک افلاطونی از مسیحیت. عجیبه که من زودتر متوجهش نشدم!»
یک ساعتی گپ زدیم و بعد گفت که دیگر باید برود. بلند شد و من یک اسکناس صدی تقدیمش کردم.
ـ متشکرم عزیز جون.
ـ اگه بگی از کجا می‌آی، از این بیش‌ترهاش هم تقدیم می‌کنم.
ـ مقصودت چیه؟
حس کنجکاویش را برانگیختم.
دوباره نشست.
گفتم:«فرض کن من بخوام یه ضیافتی بدم.»
ـ چه نوع ضیافتی مثلاً؟
ـ فرض کن بخوام دو تا دختر با هم نوآم چومسکی را برام تحلیل کنند.
ـ وای، معرکه است!
ـ خوب، حلا فراموشش کن...
گفت:«باید با فلوسی تماس بگیری. به گمونم برات گرون تموم بشه.
حالا دیگر وقتش رسیده بود که ضربه را فرو بیاورم. مثل برق کارت کارآگاه خصوصی‌ام را در آوردم و بهش فهماندم که تودام افتاده است.
ـ چی؟
ـ همه‌ش ساختگی بود، جیگرجون، بحث درباره ملویل در ازای پول، شامل ماده 802 قانون مجازات عمومی می‌شه: حالا فکراتو بکن.
ـ ای نکبت!
ـ آروم باش و از خر شیطون بیا پایین. مگر این‌که دوست داشته باشی از سیر تا پیاز قضیه رو تو دفتر آلفرد کارین تعریف کنی که گمون نکنم زیاد هم از شنیدنش خوشش بیاد.
یکهو گریه را سرداد. گفت:«کایزر جون! توروخدا آبروم رو نریز. به همون خدا قسم من به یه کم پول احتیاج داشتم که فوق لیسانسمو تموم کنم. درخواستمو برای کمک هزینه تحصیلی نپذیرفتند. این بار دومه. وای، خدایا چه خاکی به سرم بریزم...
همه چیز برملا شد. همه ماجرا. بزرگ شده و پرورش یافته سنترال پارک‌وست، اردوهای تابستانی سوسیالیست‌ها، موسسه براندیس. از آن نوع دخترهایی که نخود هر آشی بودند و همه‌جا سروکله‌شان پیدا می‌شد، تو شهر الگین یا محافل ادبی و شعر و شاعری، از آن‌هایی که در حاشیه کتاب‌هایی درباره کانت با مداد می‌نویسند:«بله، کاملاً درسته.» این بار، دست برقضا، فریب خورده بود و از مسیر اصلی منحرف شده بود و به این راه افتاده بود.
ـ دستم تنگ بود. به پول احتیاج داشتم. دوست دخترم گفت که یک آقای زن‌داری رو می‌شناسه که زنش آن‌قدرها هم فوق‌العاده نیست یا نمی‌دونم خنگه. سخت به بلیک علاقه داره. دوست دخترم خودش از عهده‌ش بر نمی‌اومد. این بود که قبول کردم، گفتم اگه پول و پله‌ای توکار باشه درباره بلیک باش حرف می‌زنم. اولش می‌ترسیدم و عصبی بودم. مثل چی پرت و پلا می‌گفتم اما اهمیتی نمی‌داد. دوست دخترم گفت که آدمای دیگه‌ای هم هستن. وای، خدایا، من یه بار دیگه‌م گیر افتاده‌م. یه بار که تو یه ماشین پارک شده داشتم «تفسیر» رو می‌خوندم. بار دوم هم تو «تنگل‌وود» جلوام را گرفتند و سرتاپام رو دستمالی کردند و دنبال اسلحه گشتند. اینم دفعه سومش. چی می‌گن. تا سه نشه، بازی نشه.
ـ حالا که این‌طوره منو ببر پیش فلوسی.
لبش را گاز گرفت و گفت:«صورت ظاهر دفتر کارش کتاب‌فروشی هانتر کالجه.»
ـ راست می‌گی؟
ـ به خدا. مث‌اون قمارخونه‌هایی که بیرونشون دکون سلمونیه. واسه رد گم کردنه. خودت می‌ری می‌بینی.
با عجله تلفن کوتاهی به ستاد مرکزی کردم و بعد گفتم:«خیلی خوب، عزیزجون، این دفعه به سلامت از خطر جستی اما عجالتاً از شهر خارج نشو.»
صورتش را پیش آورد و یک وری کج کرد تا از من تشکر کند. گفت:«اگه بخوای می‌تونم چند تا عکس از دوایت مک‌دونالد در حال خوندن کتاب برات بیارم.»
ـ یه دفعه دیگه، خدا بخواد.
قدم زنان داخل کتابفروشی هانترکالج شدم. فروشنده مرد جوانی بود که چشم‌های حساس و تیزی داشت. به سراغم آمد و گفت:«امر بفرمایید.»
ـ دنبال یه چاپ مخصوص کتاب تبلیغات برای خودم می‌گردم. شنیده‌م نویسندش چند هزار جلد زرکوب چاپ زده و بین رفقاش تقسیم کرده.
گفت:«اجازه بدین بپرسم. ما با خونه می‌لر ارتباط مستقیم داریم.
با یک نگاه، سرجا میخکوبش کردم و گفتم:«شری منو فرستاده.»
گفت:«ها فهمیدم. پس برین اون پشت.» دکمه‌ای را فشار داد و دیواری که از کتاب پوشانده شده بود باز شد و من مثل بره‌ای به درون قصر پرجنب‌وجوش فلوسی راه یافتم.
کاغذ دیواری‌های سرخ ودکور ویکتوریایی به فضای آن عشرتکده حال و هوای غریبی داده بود. دخترهای رنگ پریده و عصبی با عینک‌های قاب مشکی و موهای کوتاه وز کرده روی مبل‌ها ولو بودند و به نحو برانگیز‌اننده‌ای کتاب‌های پنگوئن کلاسیک را نرم و ظریف ورق می‌زدند. یکی از دخترهای موبور با خنده ی گل و گشادی به من چشمک زد و با اشاره ی سر اتاقی را در طبقه ی بالا نشانم داد و گفت:«با والاس استینوس چه‌طوری، ها؟»

اما کار فقط منحصر به مسائل روشن‌فکری و ادبی نبود. با موجودات نازک نارنجی و عاطفی هم سروکار داشتند و معامله می‌کردند. فهمیدم که با پنجاه دلار می‌شود بدون نزدیک شدن، ارتباط برقرار کنی. با صد دلار، دختری می‌آمد و صفحات بارتوکش را به تو قرض می‌داد و با تو شامی می‌زد و بعد اجاره می‌داد در یک حالت شور و جذبه عاشقانه، تماشایش کنی. با صدوپنجاه تا می‌توانستی دو نفری با هم به موزیک اف.ام گوش بدهید. با سیصد تا این کارها انجام می‌شد: یک دختر لاغر اندام یهودی سبزه‌روی مومشکی وانمود می‌کرد تو را در موزه هنرهای معاصر بلند می‌کند و اجازه می‌دهد تز فوق‌لیسانسش را بخوانی و بعد با تو درگیری پیدا می‌کند و دعوا و مرافعه پر سروصدایی تو الین برسر ادراک فروید از مفهوم زن راه می‌اندازد و آن وقت یک خودکشی ساختگی به انتخاب خودت ترتیب می‌دهد.
برای بعضی‌ها، یک ماجرای معرکه است. یک واقعه خاطره‌انگیز در آن شهر بزرگ، نیویورک.
صدائی پشت سرم گفت:«از این یکی خوشت می‌آد؟» سربرگرداندم و ناگهان خودم را رودرروی یک هفت‌تیر کالیبر 38 دیدم. کلکم کنده بود. من ذاتاً آدم باجربزه‌ای هستم با بنیه قوی و دل و جرأت زیاد. اما این دفعه البته با نامردی از پشت حمله کردند.
خودش بود، فلوسی. بی‌برو و برگرد با همان صدائی که شنیده بودم اما فلوسی مرد بود. صورتش را با نقاب پوشانده بود.
گفت:«باورت نمی‌شه؟ من حتی کالجم رو هم تموم نکرده‌م. چون نتونستم نمره بیارم، اخراجم کردند.»
ـ واسه همینه که نقاب زده‌ی؟
ـ نقشه پیچیده‌ای طرح کردم که مدیریت مجله نیویورک رویوآویوکس رو به چنگ بیارم، اما لازمه‌ش این بود که شکل لیونل ترینگ بشم. رفتم مکزیک عمل جراحی کنم. اونجا تو خووارز یه دکتری هست که آدم‌رو به شکل لیونل تریلینگ در می‌آره؛ با پول کلون البته. اما یه اشتباهی پیش اومد. شبیه اودن از کار دراومدم با صدای ماری مکارتی. این‌جور شد که شروع کردم به کارهای اون‌ور قانون.
فی‌الفور، پیش از آن‌که بتواند ماشه هفت‌تیرش را بکشد، دست به کار شدم. خیزی برداشتم و به رویش پریدم و گردنش را محکم گرفتم و بازویم را زیر چانه‌اش قلاب کردم و مثل یک بار آجر زمین خورد. پلیس که آمد، هنوز داشت می‌نالید.
گروهبان هولمز گفت:«دست مریزاد، بابا. کار این یکی رو که تموم کردی، اف.بی.آی. می‌خواد بات صحبت کنه، کایزر. یه مورد کوچولو مربوط به چند تا قمار باز و به نسخه حاشیه‌نویس شده فرد اعلا از دوزخ داشته. یالا بچه‌ها، این یارو رو ببرنش بیرون.
آن شب، دیروقت رفتم سراغ یکی از معشوقه‌های قدیمی‌ام به نام گلوریا. موبور بود. دوره دانشگاهی‌اش را با امتیاز عالی گذرانده بود با این فرق البته که فارغ‌التحصیل رشته تربیت بدنی بود. خوش خوش شدم.







برگرفته از مجله ی آدینه شماره 39 آذرماه 1368
فلوسی
نویسنده: وودی آلن
Read more
These icons link to social bookmarking sites where readers can share and discover new web pages.

موسیقی : مرغ سحر




خواننده : استاد شجریان
شعر : ملک الشعرا بهار
دستگاه : ماهور
آهنگ: مرتضی خان نی داوود

درباره ی مرغ سحر :
مرغ سحر نام تصنیف مشهوری است که نخستین بار با صدای ملوک ضرابی و بعد با صدای قمر الملوک وزیری اجرا شد. شعر تصنیف مرغ سحر را ملک الشعرای بهار سرود و آهنگ آن، در دستگاه ماهور، از مرتضی نی داوود است.
یکی از محبوب‌ترین اجراهای این تصنیف از محمدرضا شجریان است که اغلب به خواست مردم در کنسرت‌های شجریان به گوش می‌رسد.
ماندگاری مرغ سحر را باید در مضمون اجتماعی-سیاسی آن جستجو کرد که در هر دوره‌ای در ایران به گونه‌ای مصداق پیدا می‌کند.
 
ملک الشعرای بهار

متن تصنیف :
بند اول
مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه تر کن!

 زآه شرر بار این قفس را
 برشکن و زیر و زبر کن

بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ
نغمه ی آزادی نوع بشر سرا!

وز نفسی عرصه ی این خاک توده را
 پر شرر کن
پر شرر کن!

ظلم ظالم جور صیاد
آشیانم داده بر باد

ای خدا ای فلک ای طبیعت
شام تاریک ما را سحر کن

نو بهار است گل به بار است
ابر چشمم ژاله بار است

این قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فکن در قفس ای آه آتشین
دست طبیعت گل عمر مرا مچین

جانب عاشق نگه ای تازه گل از این
بیشتر کن بیشتر کن بیشتر کن

مرغ بی دل شرح حجران
مختصر مختصر کن
Read more
These icons link to social bookmarking sites where readers can share and discover new web pages.

بازی انلاین پنگوئن

Read more
These icons link to social bookmarking sites where readers can share and discover new web pages.

جستجوی این وبلاگ