<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-34574213241117703</id><updated>2012-01-29T03:30:35.069+03:30</updated><category term='شعر'/><category term='موسیقی'/><category term='کاریکاتور'/><category term='سینما و تلویزیون'/><category term='داستان'/><category term='کامپییوتر'/><category term='عکاسی'/><category term='متفرقه'/><category term='تاریخ'/><title type='text'>ماهیتابه</title><subtitle type='html'>این وبلاگ محل پخت مطالب است از همه جا و همه چی</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://mahitaabe.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>مهیار</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SsMUc0OnkxI/AAAAAAAAAAg/RiqE4rXfIEQ/S220/shaksi1.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>64</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-34574213241117703.post-1404493908060318288</id><published>2010-07-26T11:01:00.001+04:30</published><updated>2010-07-26T11:01:54.811+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سینما و تلویزیون'/><title type='text'>شاهزاده ایرانی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/TE0pQ0IFRAI/AAAAAAAAAU4/hIKlesMhNaI/s1600/image0000000001.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="400" ilo-full-src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/TE0pQ0IFRAI/AAAAAAAAAU4/hIKlesMhNaI/s400/image0000000001.jpg" src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/TE0pQ0IFRAI/AAAAAAAAAU4/hIKlesMhNaI/s400/image0000000001.jpg" width="287" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;«جیک جیلنهال» بازیگر ٢٩ ساله هالیوود،&amp;nbsp; در طول ماه ها پیش از ایفای نقش «دستان» شاهزاده ایرانی&amp;nbsp; فیلم تازه کمپانی والت دیسنی از روی ویدیو گیمی به همین نام، روزی ٤٥ دقیقه و ٦ روز در هفته&amp;nbsp; به انجام ورزش های مختلف بدنی اشتغال داشته است&amp;nbsp; تا بتواند اندامی ورزیده و مناسب با نقشی که برعهده گرفته داشته باشد و در عین حال کوشیده است تا اغلب بخش های ماجراجویانه این فیلم&amp;nbsp; که توسط سازندگان «دزدان دریائی کارائیب» عرضه شده است&amp;nbsp; راشخصا و بدون استفاده از بدل بازی کند.&lt;/div&gt;&lt;div&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;با این وجود انتخاب این بازیگر سفید پوست و چشم سبز برای ایفای نقش یک شاهزاده شرقی از ایران باستان درفیلمی که داستان تعقیب یک&amp;nbsp; مشیر جادویی بین نیروهای منفی و مثبت است&amp;nbsp; موجب اعتراض برخی از منتقدین و دست اندرکاران سینما شده است که معتقدند نقش یک شاهزاده ایرانی را باید یک بازیگرشرقی تبار ایفا کند!&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/TE0pds67UkI/AAAAAAAAAVA/ogaUcUYn_CE/s1600/image0000000004.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ilo-full-src="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/TE0pds67UkI/AAAAAAAAAVA/ogaUcUYn_CE/s320/image0000000004.jpg" src="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/TE0pds67UkI/AAAAAAAAAVA/ogaUcUYn_CE/s320/image0000000004.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;«جهنازب دار» یک فیلمساز مستقل و یک وبلاگ نویس سینمایی است که می نویسد چگونه از نخستین لحظاتی که خبر ساختن «ویدیوگیمی» به نام «پرنس آف پرشیا» را شنید از خوشحال در پوست خودنمی گنجید. ویدیو گیمی که دریک زمینه شن آلود درشهرهای خاک خورده و قدیمی پرشیا(یا ایران کنونی) براساس داستان های حماسه ای وتاریخی منطقه ساخته شده است:«در این ویدیو گیم شما برای اولین بار می توانستید شاهد ظهورقهرمانی باشید که از چهره ظاهری و رنگ وروی خاورمیانه ای برخوردار است. به این صورت مردم فرصتی پیدا می کردند تا از دیدگاهی&amp;nbsp; احترام آمیزو نه فقط بدگویانه به فرهنگ خاورمیانه ای آن نگاه کنند.»&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/TE0pp1mxnKI/AAAAAAAAAVI/d15D8ZJPxso/s1600/image0000000002.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ilo-full-src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/TE0pp1mxnKI/AAAAAAAAAVI/d15D8ZJPxso/s320/image0000000002.jpg" src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/TE0pp1mxnKI/AAAAAAAAAVI/d15D8ZJPxso/s320/image0000000002.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;با این حساب هنگامی که خبر ساختن فیلمی از روزی این ویدیو گیم توسط استودیومعظم دیسنی اعلام شد، «جهنازب دار» هم چون بسیاری دیگر از آمریکایی های آسیایی تبار و خاورمیانه ای از این مسئله خوشحال شد و تصور می کرد که این بار «یک داستان جدی و ارزشمندی خواهد بود که می تواند به اصطلاح طلسم ها را باطل کرده و یک چهره واقعی&amp;nbsp; و چند بعدی و نه کلیشه ای از مردم خاورمیانه و فرهنگ غنی آنان را به نمایش بگذارد.»&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;«جهنازب دار» می گوید:«اما متاسفانه خبر بدی که به گوش رسید این بود که در فیلم تازه «شاهزاده ایرانی: شن های زمان» (فیلمی که قرار است این جمعه ٢٨ ماه مه به روی اکران سینماهای آمریکا وجهان بیاید) نه تنهاحتی یک نفر از بازیگران اصلی آن ایرانی، مسلمان و حتی از اهالی خاورمیانه نیستند بلکه بازیگر نقش اول این فیلم در نقش «دستان» – قهرمان فیلمی که بیش از 200 میلیون دلار خرج برداشته است – جیک گیلنهال، پرنس مانندی آمریکایی، هنرپیشه سوئدی الاصل و یهودی تبارهالیوود است.»&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;جهنازب دار که خود هندی تباراست دروبلاگ اعتراض آمیز خود می نویسد:«برای من واقعا توهین آمیزاست وقتی می بینم که اهالی خاورمیانه و به خصوص مردمان آسیای جنوبی فرصتی نمی یابند تا نقش خودشان را در این فیلم های مهم و پرخرج برعهده بگیرند.»&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/TE0p2UVk42I/AAAAAAAAAVQ/gk6J2b8T_4Q/s1600/image0000000006.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ilo-full-src="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/TE0p2UVk42I/AAAAAAAAAVQ/gk6J2b8T_4Q/s320/image0000000006.jpg" src="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/TE0p2UVk42I/AAAAAAAAAVQ/gk6J2b8T_4Q/s320/image0000000006.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;البته اگر به تاریخ صد ساله هالیوودنگاهی بیاندازیم می بینیم که این نخستین بارنیست که چنین واقعه ای اتفاق می افتد. از زمانی که «جان وین» نقش «چنگیزخان مغول» را در فیلم «پیروز» بازی کرده است تا&amp;nbsp; «پیترسلرز» هنرپیشه انگلیسی تباری که با تیره کردن زنگ پوست صورت خود درفیلم «پارتی» نقش یک هندی را ایفا کرد و به ویژه «میکی رونی» که با قراردادن دندان های مصنوعی جلو آمده نقش «آقای یونی اوشی» یا پدربزرگ همه زردپوستان&amp;nbsp; را در فیلم «صبحانه در تیفانی» بازی می کند، همه وهمه نشان دهنده این نوع کلیشه سازی ها در سینمای هالیوود هستند. هرچند این کلیشه ها به ده ها سال پیش تعلق دارند اما آثار آن ها درنوع فیلمسازی کنونی هالیوود همچنان باقی مانده و دیده می شود.&lt;/div&gt;منتقد سینمایی روزنامه لس آنجلس تایمزهم&amp;nbsp; دررابطه با استفاده از یک بازیگر تماما سفید پوست برای ایفای نقش یک شاهزاده خاورمیانه ای می نویسد:«در زمانی که باراک اوباما به ریاست جمهوری این کشور رسیده، ریما فقیه، یک زن جوان لبنانی تبار برای نخستین بار عنوان ملکه زیبایی آمریکا را به خود اختصاص داده و دردورانی که سونیا سوتمایر نخستین زن لاتین تباری است که&amp;nbsp; درصدروزارت عدلیه این کشور نشسته است – صنعت فیلمسازی هالیوود هنوز که هنوز است در پس قافله مسائل نژادی قدم برمی دارد.»&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/TE0qEcLa8KI/AAAAAAAAAVY/TLD4t-klFA4/s1600/image0000000003.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ilo-full-src="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/TE0qEcLa8KI/AAAAAAAAAVY/TLD4t-klFA4/s320/image0000000003.jpg" src="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/TE0qEcLa8KI/AAAAAAAAAVY/TLD4t-klFA4/s320/image0000000003.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;علاوه برکمپانی دیسنی که درحال حاضردرحال کلنجار رفتن با گروه های مختلف ضد تبعیضات نژادی و مخالفان «قهرمان سفید پوست سازی» است که به جای بازیگران ایرانی الاصل درفیلم «شاهزاده پرشیا: شن های زمان» از جیک گیلنهال و بازیگر انگلیسی «گما آرترتون» استفاده کرده است، کمپانی فیلمسازی پارامونت نیز فیلم پرخرج تابستان امسال خود از روی یک فیلم کارتونی به نام «آواتار: آخرین خم کننده» را با استفاده از سه&amp;nbsp; بازیگر سفید پوست به جای بازیگران بومی آمریکایی و آسیایی ساخته است.&lt;br /&gt;فیلم «آواتار: آخرین خم کننده» (این نام برای جداساختن این فیلم از فیلم سه بعدی و معروف آواتار ساخته جیمزکمرون انتخاب شده است) در طول یک سال و نیم گذشته هدف نامه های اعتراض آمیز گروه های مختلف حمایت از حقوق شهروندی اقلیت های نژادی و رسانه های آسیایی آمریکایی بوده است&amp;nbsp; که خطاب به «آدام گودمن»رئیس استودیوی پارامونت نوشته اند:« برای استودیویی چون پارامونت که فکر می کند با استفاده از یک بازیگر غیرسفید پوست در نقش های اصلی مشتریان و یا تماشاگران خود را از دست می دهند متاسفیم و این عمل را از سوی این استودیو غلط و توهین آمیز می دانیم.»&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/TE0qRCjpZyI/AAAAAAAAAVg/aaKN6SkGvAU/s1600/image0000000005.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ilo-full-src="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/TE0qRCjpZyI/AAAAAAAAAVg/aaKN6SkGvAU/s320/image0000000005.jpg" src="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/TE0qRCjpZyI/AAAAAAAAAVg/aaKN6SkGvAU/s320/image0000000005.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;br /&gt;معترضین&amp;nbsp; به فیلم «آواتار: آخرین خم کننده» که در طول هفته های اخیر در بیش از ٦ دانشگاه مختلف از جمله «ام آی تی»MIT، دانشگاه نیویورک NYU و دانشگاه لس آنجلس UCLA به سخنرانی علیه عملکرد استودیوهای فیلمسازی هالیوود&amp;nbsp; پرداخته اند ازطریق «فیسبوک» facebook از طرفداران خود خواسته اند تا این فیلم و فیلم های مشابه را بایکوت کرده و به این طریق از خرید بلیت وتماشای آن ها سرباززنند. استودیوی پارامونت درپاسخ به این اعتراضات در اعلامیه ای که اخیرا منتشر کرده است قید کرد است که بیش از ٢٣ نقش اصلی فیلم را آسیایی ها از جمله بازیگران کره ای ، ژاپنی و هندی بازی کرده اند و این استودیو حاضر است نسخه ای از فیلم را پیش از اکران برای فعالان حقوق شهروندی اقلیت های نژادی از جمله دست اندرکاران سایت اینترنتی «ریس بندینگ دات کام» Racebending.com به نمایش بگذارد و مطمئن است که با عکس العمل های مثبت از سوی آنها روبرو خواهد شد.&lt;br /&gt;درمورد فیلم «شاهزاده ایرانی: شن های زمان» استودیوی دیسنی چند مشاور از جمله رضا اصلان استاد الهیات دانشگاه ریورساید در کالیفرنیای جنوبی و یکی از پایه گذاران استودیوی«بومجن» – استودیویی که به فیلمسازان هالیوود کمک می کند تا چهره واقعی از اقلیت های مختلف از جمله مذهبی را به نمایش بگذارند – استخدام کرده است&amp;nbsp; تا از هرگونه سوء تفاهمی دررابطه با نمایش شخصیت های فیلم جلوگیری شود.&lt;br /&gt;بنا برپیشنهاد رضا اصلان و استودیوی بومجن، دیسنی زمان وقایع «پرنس آف پرشیا» را به دوران پیش از اسلام و زمان حماسه های اساطیری بازگردانده است تا از هرگونه برخوردی با مسائل مذهبی در آن جلوگیری شود. هم چنین این استودیو کوشیده است تا اعضای جامعه ایرانی آمریکایی را مطمئن سازد که فیلم تازه «شاهزاده ایرانی» هیچگونه خدشه ای به نام و وجهه ایرانیان نخواهد زد.&lt;br /&gt;رضا اصلان در اینمورد می گوید:«ما می خواستیم مطمئن شویم که فیلم شاهزاده ایرانی نقطه مقابل فیلم&amp;nbsp; ٣٠٠ فیلمی که چهره ناهمگونی از ایرانیان باستان عرضه کرده است باشد!»&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/TE0ra6razQI/AAAAAAAAAVo/dY3OJdBdVAw/s1600/prince-of-persia-gyllenhaal.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" ilo-full-src="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/TE0ra6razQI/AAAAAAAAAVo/dY3OJdBdVAw/s320/prince-of-persia-gyllenhaal.jpg" src="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/TE0ra6razQI/AAAAAAAAAVo/dY3OJdBdVAw/s320/prince-of-persia-gyllenhaal.jpg" width="213" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;اخیرا هنگامی که خبرنگار روزنامه تایمز چاپ لندن به صورتی بی پرده از براکهایمر، کارگردان فیلم «شاهزاده ایرانی: شن های زمان» پرسید آیا شما فکر نمی کنید جیک گیلنهال برای ایفای نقش یک پرنس ایرانی کمی سفید باشد براکهایمر پاسخ داد:«ایرانی ها همیشه سفید پوست بوده اند. این ترک ها بودند که همه چیز را عوض کردند اما در قرن ششم بسیاری از ایرانیان موهای بور و چشم های آبی داشته اند.»&lt;/div&gt;رضا اصلان این ادعای براکهایمر را تائید می کند:«درست است. ایرانیان از نژاد آریایی هستند اگر به دوران پارس اسطوره ای و بیش از ١٧٠٠ سال پیش بازگردید همه ایرانیان آن زمان شکل جیک جیلنهال بوده اند!»&lt;br /&gt;جیلنهال هم معتقد است که «شاهزاده ایرانی» به سادگی یکی دیگر از فیلم های فانتزی هالیوودی است که از یک روح پاک و سبک بال برخوردار است:«این یک فیلم از روی یک بازی ویدیوئی است و نه چیزی بیشتر!»&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;b&gt;&lt;span style="color: blue; font-size: x-small;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; منبع : صدای آمریکا&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/34574213241117703-1404493908060318288?l=mahitaabe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mahitaabe.blogspot.com/feeds/1404493908060318288/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2010/07/blog-post_26.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/1404493908060318288'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/1404493908060318288'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2010/07/blog-post_26.html' title='شاهزاده ایرانی'/><author><name>مهیار</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SsMUc0OnkxI/AAAAAAAAAAg/RiqE4rXfIEQ/S220/shaksi1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/TE0pQ0IFRAI/AAAAAAAAAU4/hIKlesMhNaI/s72-c/image0000000001.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-34574213241117703.post-1194812302246750527</id><published>2010-07-10T14:55:00.002+04:30</published><updated>2010-07-10T15:01:27.355+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سینما و تلویزیون'/><title type='text'>تلویزیون سه بعدی تکنولوژی جدید</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span lang="fa"&gt;از ماه‌ها پیش از اکران آواتار جیمز کامرون، پدیده سه‌بعدی به یک موضوع داغ تبدیل شده بود. این گزاره که آواتار آغازی بر سینمای آینده است و یک تحول و نقطه عطف محسوب می‌شود، کاملا درست است، اما تحول ملموس را به زودی در اتاق‌های نشیمن خود خواهیم یافت، یعنی زمانی که &lt;b&gt;تلویزیون‌های سه‌بعدی&lt;/b&gt; و  برنامه‌های سه‌بعدی به خانه‌های ما راه یابند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="fa"&gt;بسیار از برندهای عمده، در نظر دارند، ظرف چند هفته آینده،  نخستین تلویزیون‌های سه‌بعدی خود را راهی بازار کنند. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="fa"&gt;&lt;b&gt;پاناسونیک:&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;نخستین بار، این پاناسونیک بود که در سال ۲۰۰۸ در نمایشگاه CEATAC ژاپن، یک سیستم سینمای خانگی سه‌بعدی پلاسما به صورت «فول اچ دی» را به نمایش گذاشت. از دهم مارس سال میلادی جاری، یعنی یک روز پیش از نوشته شدن این سطور، فروش این سیستم در بازارهای آمریکا شروع شده است. این سیستم شامل یک تلویزیون پلاسمای سه‌بعدی ۵۰ اینچی، یک دستگاه پخش‌کننده بلوری با قابلیت پخش سه‌بعدی و عینک‌های مخصوص است. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;img alt="" class="aligncenter" height="298" ilo-full-src="http://img2.pict.com/f1/5f/ef/3093560/0/panasonic3dplasma.jpg" src="http://img2.pict.com/f1/5f/ef/3093560/0/panasonic3dplasma.jpg" width="400" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span lang="fa"&gt;قیمت این سیستم سه هزار دلار است که در مقایسه با تلویزیون پلاسمای مشابه که تونایی پخش سه‌بعدی ندارد، تنها ۵۰۰ دلار گران‌تر است. هدف پاناسونیک فروش یک میلیون تلویزیون سه‌بعدی تا پایان امسال است. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;img alt="" class="aligncenter" ilo-full-src="http://img2.pict.com/4b/c5/6b/3093523/0/panasonic3dglasses.jpg" src="http://img2.pict.com/4b/c5/6b/3093523/0/panasonic3dglasses.jpg" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span lang="fa"&gt;&lt;b&gt;سامسونگ: &lt;/b&gt;&lt;br /&gt;سامسونگ هم بیکار نمانده و از همین ماه تلویزیون‌های &lt;/span&gt;LED&lt;span lang="fa"&gt; مدل C7000،&amp;nbsp; C8000 و&amp;nbsp; C9000 را به بازار آمریکا می‌فرستد.&amp;nbsp; سامسونگ می خواهد نخستین شرکتی باشد که تلویزیون سه‌بعدی را روانه بازار انگلیس و دیگر کشورهای اروپایی می‌کند. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;img alt="" class="aligncenter" height="229" ilo-full-src="http://img2.pict.com/24/d4/94/3093582/0/010810rgsamsungc900001rect540.jp.jpg" src="http://img2.pict.com/24/d4/94/3093582/0/010810rgsamsungc900001rect540.jp.jpg" width="320" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span lang="fa"&gt;قیمت‌های تلویزیون‌های سه‌بعدی سامسونگ بر حسب مدل متغیر است و از ۲ تا ۳ هزار دلار برای مدل&amp;nbsp; C7000 شروع می‌شود و به&amp;nbsp; ۶ تا ۷ هزار دلار برای مدل C9000 می‌رسد. خریداران این تلویزیون‌های، باید عینک‌های مخصوص را به صورت جداگانه تهیه کنند، این عینک‌ها در بسته‌ای همراه با نسخه سه‌بعدی انیمیشن «هیولاها و بیگانگان» Monsters vs. Aliens به مشتری‌ها فروخته خواهند شد. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;img alt="" class="aligncenter" height="122" ilo-full-src="http://img2.pict.com/69/5b/db/3093527/0/picture1.png" src="http://img2.pict.com/69/5b/db/3093527/0/picture1.png" width="320" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span lang="fa"&gt;اما سامسونگ، از سه‌بعدی کردن پلاسماهای خود هم غفلت نکرده و ۶ مدل از ۸ مدل پلاسمای فوق باریکی کهد ر سال ۲۰۱۰ راهی بازار خواهد کرد، ویژگی سه‌بعدی را دارند. مدل‌های ۷۰۰۰ و ۸۰۰۰ پلاسمای سامسونگ با دامنه قیمتی از ۱۸۰۰ دلار تا ۳۵۰۰ دلار، می‌خواهند فناوری نمایش سه‌بعدی را به خانه مشتریان سامسونگ بیاورند. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="fa"&gt;یک ویژگی جالب تلویزیون‌های سه‌بعدی سامسونگ این است که مجهز به پردازشگر توکار سه‌بعدی هستند که می‌تواند تصاویر معمولی دو بعدی را به نسخه سه‌بعدی تبدیل کند. البته باید منتظر ماند و عملا دید که تصاویر صناعی سه‌بعدی تا چه حد با تصاویر سه‌بعدی واقعی قابل مقایسه خواهند بود. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="fa"&gt;&lt;b&gt;سونی:&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;سونی اعلام کرده که قصد دارد تا ۱۰ ژوئن یعنی درست تا زمان شروع جام جهانی فوتبال، درنگ کند و در این زمان تلویزیون‌های سه بعدی‌اش را عرضه کند. مدل‌های&amp;nbsp; LX900،&amp;nbsp; HX900 و HX800 مدل‌های پشتیبانی‌کننده از نمایش سه‌بعدی سونی هستند. البته سونی قصد دارد پیش از بازار امریکا، این مدل‌ها را به ژاپنی‌ها بفروشد، محدوده قیمت این مدل‌ها از ۴۳۰۰ دلار تا ۵۲۰۰ دلار متغیر است. خریداران این مدل‌ها هم مجبور هستند، عینک‌های مخصوص را با قیمت تقریبی ۱۳۰ دلار بخرند. سونی ادعا می‌کند که کیفیت عینک‌هایش از عینک‌های دیگر شرکت‌ها بیشتر است. البته مدل&amp;nbsp; LX ، از این قاعده، مستنثنی است و هنگام خرید، عینک مخصوص هم هماره تلویزیون به مشتری داده می‌شود. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;img alt="" class="aligncenter" height="246" ilo-full-src="http://img2.pict.com/97/8a/0c/3093551/0/lx900series.jpg" src="http://img2.pict.com/97/8a/0c/3093551/0/lx900series.jpg" width="320" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span lang="fa"&gt;&lt;b&gt;ال جی:&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;هدف ال جی این است که امسال ۴۰۰ هزار و سال بعد ۳٫۴ میلیون تلویزیون سه‌بعدی بفروشد. نخستین تلویزوین سه‌بعدی ال جی&amp;nbsp; LD360 بود که در CES به نمایش گذاشته بود و این شرکت قصد داشت که این مدل ۴۷ اینچی را در ماه آوریل روانه بازار انگلیس خواهد شد. اما این برنامه لغو شده است و مدل&amp;nbsp; LX9900 ال جی که در ماه می به انگلیس می‌رود، نخستین مدل سه‌بعدی این شرکت خواهد بود. در نیمه دوم سال جاری هم ، ال جی ۲ مدل دیگر تلویزیون سه‌بعدی را به مشتریان خود خواهد فروخت. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="fa"&gt;&lt;b&gt;توشیبا:&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;توشیا قصد دارد در سه ماه آخر سال میلادی جاری، تلویزیون سه‌بعدی را به بازار  انگلستان بفرستد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="fa"&gt;&lt;b&gt;فیلیپس:&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;فیلیپس هم مدل سه‌بعدی ۹۰۰۰ را دارد که در سال جاری معرفی خواهد کرد. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="fa"&gt;بنابراین می‌بینید که برندهای عمده، تلویزیون سه‌بعدی را جدی گرفته‌اند و از هم‌اینک رقابت شدیدی بین آنها برای فروش میلیون‌ها دستگاه تلویزیون شروع شده است. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="fa"&gt;&lt;b&gt;تلویزیون سه‌بعدی بدون برنامه&amp;nbsp; سه‌بعدی؟!&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;وقتی فروش تلویزیون وضوح بالا از دهه ۹۰ میلادی شروع شد، هیچ شبکه‌ تلویزیونی، برنامه‌ای با وضوح بالا پخش نمی‌کرد. خریداران این سسیتم‌ها که در آن زمان قیمتی در حدود ۱۰ هزار دلار داشت، به سختی چیزی برای تماشا پیدا می‌کردند که بتواند به آنها لذت نمایش ویدئوهای با وضوح بالا را نشان بدهد!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="fa"&gt;امسال هم شرکت‌های بزرگی که تلویزیون‌های سه‌بعدی می‌سازند، دقیقا چنین مشکلی دارند. با وجود اینکه پخش‌کننده‌های بلوری که بتوانند فیلم‌های سه‌بعدی پخش کنند، وجود دارند، اما عملا فیلم سه‌بعدی که روی دیسک بلوری باشد، در بازار وجود ندارد!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="fa"&gt;اما بدیهی است که تا برنامه‌های سه‌بعدی از فیلم گرفته تا گیم و برنامه‌های تلویونی سه‌بعدی، نباشند، این شرکت‌های نمی‌توانند امید زیادی داشته باشند. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="fa"&gt;جام جهانی فوتبال در آفریقای جنوبی، فرصت طلایی برای این شرکت‌هاست. سونی در این میان، جام جهانی را بسیار جدی گرفته است، این شرکت که اسپانسر جام جهانی هم است، با استفاده از دوربین‌های سه‌بعدی حرفه‌ای خود ۲۵ بازی از بازی‌های این رقابت پرطرفدار را ضبط و پخش می‌کند. سونی این تصاویر سه‌بعدی را با استفاده از نمایشگرهای بزرگ سه‌بعدی در ۷ شهر بزرگ دنیا (برلین، لندن، مکزیکوسیتی، پاریس، ریو دو ژانیرو، رم و سیدنی) به نمایش می‌گذارد تا به همه نشان دهد که تماشای فوتبال به صورت سه‌بعدی، می‌تواند چه حس و حالی داشته باشد!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;img alt="" class="aligncenter" height="315" ilo-full-src="http://img2.pict.com/c8/ce/3f/3093549/0/sony3d.jpg" src="http://img2.pict.com/c8/ce/3f/3093549/0/sony3d.jpg" width="320" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span lang="fa"&gt;تصور می‌کنم تا زمانی که تعداد عناوین فیلم‌های سه‌بعدی که در سال ساخته می‌شوند، اضافه نشوند و تا زمانی که شبکه‌های ماهواره‌ای که برنامه‌های سه‌بعدی پخش‌ می‌کنند، معمول نشوند، رونق تلویزیون سه‌بعدی، نقطه اوج خود را تجربه نخواهد کرد. مسلما کسی برای نمایش چند فیلم و ویدئو در سال، حاضر نیست چند صد دلار هزینه بیشتر بدهد!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;img alt="" class="aligncenter" ilo-full-src="http://img2.pict.com/09/65/cf/3093622/0/sky3d4142090.jpg" src="http://img2.pict.com/09/65/cf/3093622/0/sky3d4142090.jpg" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span lang="fa"&gt;در تصویر بالا یک دوربین سه‌بعدی را می‌بیند که سال پیش بازی شبکه اسکای اسپورت برای پخش سه‌بعدی بازی منچستر و آرسنال از آنها استفاده کرد. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="fa"&gt;سال پیش، سال سینمای سه‌بعدی بود، آواتار در کنار انیمیشن‌های  مثل کارولین و &lt;/span&gt;UP&lt;span lang="fa"&gt; تماشاگران را در بسیاری از سینماها وادار کرد که عینک‌های ویژه به چشم بگذارند. آیا به زودی ما در خانه‌هایمان ساعاتی از شبانه‌روز را با عینک‌های ویژه سه‌بعدی سپری خواهیم کرد؟!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="fa"&gt;در این میان صنعت گیم‌های سه‌بعدی را هم باید بسیار جدی گرفت، وقتی نمایشگرهای سه‌بعدی را در کنار کنسول‌های مجهز به کنترل‌های حساس به جرکت مثل وی نینتندو، ناتال مایکروسافت و &lt;/span&gt;Move&lt;span lang="fa"&gt; سونی بگذاریم، متوجه  می‌شویم آینده‌ای برای گیم متصور است که هم‌اینک حتی در خواب هم نمی‌بینیم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="fa"&gt;&lt;b&gt;اصلا سه‌بعدی چگونه کار می‌کند؟!&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;اما سؤالی که شاید بهتر بود که در ابتدای این پست مطرح می‌کردم و به آن پاسخ می‌دادم این است که فناوری نمایش سه‌بعدی چگونه کار می‌کند. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="fa"&gt;انسان‌ها دو چشم دارند، فاصله اندکی که این دو چشم از هم دارند، باعث می‌شود که هر یک تصویری از&amp;nbsp; زوایه‌ای کمی متفاوت به مغز بفرستند. مغز با ترکیب کردن این دو تصویر متفاوت با هم به اشیا عمق می‌دهد و آنها را سه‌بعدی می‌بیند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="fa"&gt;دید سه‌بعدی بسیار اهمیت دارد، اگر تا به حال اهمیت سه‌بعدی فکر تکرده‌اید، می‌توانید آزمایش ساده‌ای انجام دهید: در حالی که یک چشم خود را بسته‌اید، سعی کنید توپ پینگ پونگی را که دوستتان برایتان پرت می‌کند، بگیرید. می‌بیند که گرفتن توپ نسبت به دید دوچشمی بسیار دشوارتر می‌شود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="fa"&gt;برای خلق تصاویر صناعی سه‌بعدی فناوری‌های مختلفی وجود دارد. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="fa"&gt;۱- دو تصویر به پرده نمایش بتابانیم و یا از تلویزیون پخش کنیم، بعد به یاری عینکی که در یک لنز فیلتر آبی و در دیگری فیلتر قرمز داشته باشد، برای هر چشم تصویر جداگانه‌ای درست کنیم:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;img alt="" class="aligncenter" height="400" ilo-full-src="http://img2.pict.com/cd/6a/1b/3093586/0/3d1.jpg" src="http://img2.pict.com/cd/6a/1b/3093586/0/3d1.jpg" width="369" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span lang="fa"&gt;۲- این بار دو تصویر از تلویزیون پخش کنیم که پلاریزاسیون متفاوت داشته باشند،&amp;nbsp; بعد از عینکی استفاده کنیم که هر لنزش تنها اجازه گذر یک تصویر با قطبیت مشخص را بدهد:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;img alt="" class="aligncenter" height="395" ilo-full-src="http://img2.pict.com/ca/7a/53/3093590/0/3d2.jpg" src="http://img2.pict.com/ca/7a/53/3093590/0/3d2.jpg" width="400" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span lang="fa"&gt;۳- این بار هم دو تصویر از تلویزیون پخش کنیم، اما به جای عینک، روی صفحه تلویزیون، پوشش ویژه‌ای بکشیم به هر چشم تصویر جداگانه بدهد. در این فناوری پوشش روی تلویزیون، کار عینک را در دو فناوری قبل، انجام می‌دهد:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;img alt="" class="aligncenter" height="400" ilo-full-src="http://img2.pict.com/0d/c0/93/3093594/0/3d3.jpg" src="http://img2.pict.com/0d/c0/93/3093594/0/3d3.jpg" width="311" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span lang="fa"&gt;کارشناسان عقیده دارند که سال ۲۰۱۰، سال تلویزیون‌های سه‌بعدی  نیست، اما این سال را می‌توان آغازی برای این تحول عمده دانست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;span lang="fa"&gt;&lt;a href="http://1pezeshk.com/archives/2010/03/3d-tv.html"&gt;&lt;span style="color: blue; font-size: x-small;"&gt;برگرفته از سایت&amp;nbsp; یک پزشک &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/34574213241117703-1194812302246750527?l=mahitaabe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mahitaabe.blogspot.com/feeds/1194812302246750527/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2010/07/blog-post.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/1194812302246750527'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/1194812302246750527'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title='تلویزیون سه بعدی تکنولوژی جدید'/><author><name>مهیار</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SsMUc0OnkxI/AAAAAAAAAAg/RiqE4rXfIEQ/S220/shaksi1.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-34574213241117703.post-7017080595135120295</id><published>2010-05-05T15:28:00.002+04:30</published><updated>2010-07-26T11:19:23.661+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سینما و تلویزیون'/><title type='text'>سلطان 70 ساله شد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S-FPEkOkEgI/AAAAAAAAAUw/va65sMhMVu4/s1600/Richard-1.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="262" ilo-full-src="http://2.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S-FPEkOkEgI/AAAAAAAAAUw/va65sMhMVu4/s400/Richard-1.jpg" src="http://2.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S-FPEkOkEgI/AAAAAAAAAUw/va65sMhMVu4/s400/Richard-1.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;آلفردو جیمز پاچینو، در ۲۵ ایپریل ۱۹۴۰، در محله‌ی افسانه‌ای خلاف‌کارهای نیویورک، هارلم، به‌دنیا آمد. وقتی تنها دو سال داشت، پدر و مادرش از هم جدا شدند. بعد از آن، مادرش او را به آن یکی نام خلاف مشهور، برانکس، برد تا با والدین خودش زندگی کنند. اصلیت مادرش، «رز جراردی»، به نام محبوب ما برمی‌گردد: کورلئونه در سیسیل! سرگرمی‌اش این بود که فیلم‌هایی را که می‌دید و کاراکترهایش را به یاد بسپارد و صدا و حرکاتشان را تقلید کند. او تحصیلاتش را خیلی خوب پی نگرفت، در حقیقت اصلاً پی‌اش را به‌صورت رسمی نگرفت و در ۱۷ سالگی درس را رها کرد. سر همین موضوع هم با مادرش مشاجره کرد و خانه را ترک کرد. بعد از آن انواع کارهای بی‌اهمیت را انجام داد تا بتواند زندگی‌اش را بگذراند. قاعدتاً زندگی در برانکس تاثیرات خودش را داشت و یک‌بار در ۲۱ سالگی بخاطر حمل اسلحه دستگیر شد. در بین تمام این حوادث، دنبال علاقه‌اش، بازیگری، هم بود ولی وقتی که می‌خواست با گروه زیرزمینی تئاتر نیویورک کار کند، از شدت بی‌پولی، شب‌هایی را در خیابان می‌خوابید. وقتی آل ۲۲ ساله بود، مادرش فوت کرد، همان‌ روزها، پدربزرگش هم فوت کرد و او تقزیباً بی‌پناه ماند.&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;آل که با تمام سختی‌ها عاشق بازیگری بود، با تلاش‌های مختلف در سال ۱۹۶۶خود را به استودیوی هنرمندان (The Actors Studio) رساند که استادی چون &lt;/b&gt;&lt;b&gt;«لی استراسبرگ» در آن‌جا بود (بعدها آل عضو دائمی آن‌جا شد). استراسبرگ را حتماً در «پدرخوانده ‌ ۲» به‌یاد می‌آورید! حدود سال ۱۹۶۸، آل پاچینوی جوان در یک اپیزود سریال N.Y.P.D. بازی کرد. این اولین کار جدی‌اش، غیر از تئاترهای بود که تا آن‌زمان بازی می‌کرد. در سال ۱۹۶۹ با «من، ناتالی» برای اولین‌بار وارد دنیای پرده‌ی نقره‌ای شد. اما دنیای سینما با او کارها داشت، یک فیلم دیگر و ناگهان، در سال ۱۹۷۲، &lt;/b&gt;&lt;b&gt;«پدرخوانده»! فکرش را کنید که چه نام‌هایی دنبال نقش مایکل بودند: رابرت ردفورد، وارن بیتی، جک نیکلسن، و رابرت دنیرو! همه با پشتوانه‌ای مطمئن‌تر و جا پاهایی محکم‌تر از این جوانی که هنوز کار واقعاً قابل دفاعی در سینما نداشت! غیر از &lt;/b&gt;&lt;b&gt;«فرانسیس فورد  کاپولا»، هیچ‌کس او را مناسب این نقش نمی‌دانست. اما این جوان ایتالیایی- آمریکایی آن‌قدر عالی بود که برای این نقش نامزد اسکار نقش مکمل شود. در دوره‌ای که از ۵ نقش مکمل مرد، سه تایش از فیلم پدرخوانده در لیست نامزد‌ها بودند (جیمز کان در نقش سانی و رابرت دووال در نقش تام، وکیل خانواده) جایزه به «جوئل گری» در فیلم «می‌کده» (Cabaret) می‌رسد، اما «مارلون براندو»ی کبیر برای نقش دُن ویتو کورلئونه اسکار را می‌برد.&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/TE0vWfWUm9I/AAAAAAAAAVw/9JOYP13RHF0/s1600/al_pacino3.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="300" ilo-full-src="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/TE0vWfWUm9I/AAAAAAAAAVw/9JOYP13RHF0/s400/al_pacino3.jpg" src="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/TE0vWfWUm9I/AAAAAAAAAVw/9JOYP13RHF0/s400/al_pacino3.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;b&gt;حالا دیگر آل هر پیشنهادی را نمی‌پذیرفت، همه از او انتظار کار سطح بالا داشتند. در سال ۱۹۷۳، یکی از به‌یاد ماندنی‌های سینما باز به‌ واسطه‌ی او خلق شد: &lt;/b&gt;&lt;b&gt; «سرپیکو» که داستان پلیس پاکی است که میان همکاران رشوه‌گیر و جنایت‌کاران خطرناک گرفتار شده و ملهم از یک داستان واقعی بود. باز هم آل نامزد اسکار می‌شود، اما این‌بار برای بهترین بازیگر مرد و در میان نام‌هایی مانند «جک نیکلسن»، «رابرت ردفورد»، «مارلون براندو» و «جک لمون». جایزه را «جک لمون» برای فیلم «نجات ببر» (Save The Tiger) می‌برد. آل پاچینو برای «سرپیکو» گلدن‌گلوب می‌گیرد.&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;b&gt;سال ۱۹۷۵، کاپولا قسمت دوم پدرخوانده را می‌سازد، و دُن مایکل را میان هزاران مشکل گرفتار می‌کند، ولی عوضش راه را برای نامزدی دوباره‌ی آل باز می‌کند. ولی از میان او، نیکلسن، «داستین هافمن»، «آلبرت فینی» و «آرت کارنی»، جایزه به کارنی برای فیلم «هری و تونتو» (Harry &amp;amp; Tonto) می‌رسد. آل، شجاعانه انتخاب می‌کند و &lt;/b&gt;&lt;b&gt;«بعد  از ظهر سگی» و کاراکتر سانی وورتزیک را برمی‌گزیند و طبق انتظار، یک شاهکار خلق می‌کند. سومین نامزدی پیاپی برای بهترین بازیگر نقش اول در رقابت با «جک نیکلسن»، «جیمز ویتمور»، «ماکسیمیلیان شل» و «والتر ماتائو» را به نیکلسن می‌بازد که بالاخره بخت در خانه‌اش را زده‌بود و او هم یک فیلم شاهکار داشت، «پرواز بر فراز آشیانه‌ی فاخته» (One Flew Over The Cuckoo’s Nest). باور نکردنی است که او چهار سال متوالی، چهار کاراکتر برتر دنیای سینما را بازی می‌کند و اسکار را نمی‌برد. به‌هر حال، همه به خوش‌اقبالی «تام هنکس» نیستند که دو سال متمادی بازی‌ خارق‌العاده‌یشان چشم داوران را بگیرد و صاحب اسکارشان کند. اما برای همین نقش به همراه نقش دُن مایکل در پدرخوانده ‌ ۲، جایزه‌ی بافتا را نصیب خود می‌کند.&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/TE0v1Cb63eI/AAAAAAAAAWA/425qRRJWJQ0/s1600/al-pacino-han-solo.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ilo-full-src="http://2.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/TE0v1Cb63eI/AAAAAAAAAWA/425qRRJWJQ0/s320/al-pacino-han-solo.jpg" src="http://2.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/TE0v1Cb63eI/AAAAAAAAAWA/425qRRJWJQ0/s320/al-pacino-han-solo.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;b&gt;آل بعد از این‌همه بداقبالی، دو سالی در سینما ظاهر نمی‌شود تا سال ۱۹۷۷ که «بابی دیرفیلد» را بازی می‌کند و باز دو سال می‌گذرد و در &lt;/b&gt;&lt;b&gt;«و عدالت برای همه» نقش‌آفرینی می‌کند. دوباره بعد از وقفه‌ای ۵ ساله نامزد بهترین بازیگر مرد می‌شود. در رقابت با «داستین هافمن»، «رُی شایدر»، «جک لمون» و «پیتر سلرز»، این‌بار به «داستین هافمن» می‌بازد که در «کرامر علیه کرامر» (Kramer vs. Kramer) در کنار «مریل استریپ» بازی کرده‌بود و هر دو اسکار گرفتند، مسلماً این برای آل از آن‌جا ناراحت‌کننده بود که او ایفای نقش در این فیلم را رد کرد. ناگهان آل سقوط می‌کند و دو انتخاب بد انجام می‌دهد. Cruising و «نویسنده! نویسنده!» -هرچند، برای این فیلم آخری نامزد جایزه‌ی گلدن‌گلوب می‌شود- که صدای انتقاد تمام منتقدان را بلند می‌کند.&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;بعد ناگهان نقش خیره‌کننده‌ی تونی مونتانا را در&lt;/b&gt;&lt;b&gt; «صورت‌زخمی» بازی می‌کند، ولی این‌بار داوران اسکار حتی او را نامزد نمی‌کنند. آل برای این‌که حرکت سینوسی‌اش را کامل کند، یک انتخاب بد دیگر می‌کند و در «انقلاب» ایفای نقش می‌نماید. ناگهان تمام منتقدان پایشان را روی گلوی آل پاچینو می گذارند و انقلاب را، یکی از بدترین فیلم‌های تاریخ بشر می‌خوانند و انگشت اتهام به‌سوی آل می‌گیرند. این اتفاق تلخ، او را برای چهار سال از پرده دور نگاه می‌دارد. بعد از این وقفه‌ی طولانی، آل پاچینو با &lt;/b&gt;&lt;b&gt;«دریای عشق» بازگشت که فیلمی درام و جنایی بود و بازی  قابل‌ قبولی ارائه داد.&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;b&gt;سال ۱۹۹۰، نوبت قسمت سوم سری پدرخوانده بود، این قسمت هرچند نمایش‌گر تلخ‌ترین حوادث زندگی دُن مایکل بود، اما مسلماً در برابر قسمت اول و دوم نفس کم می‌آورد، با این‌حال، بهترین ماجرای فیلم، حضور نازنین آل پاچینو بود. بعد از پذیرش این‌همه نقش درام و تلخ، آل که دیگر ۵۱ ساله شده دوباره ریسک می‌کند و نقشی کمدی را در &lt;/b&gt;&lt;b&gt;«دیک  تریسی» می‌پذیرد. اتفاقاً این نقش به مذاق اهالی آکادمی اسکار خوش می‌آید و پس از ۱۱ سال، دوباره او را نامزد اسکار می‌کنند، برای دومین‌بار، او در بخش بازیگر نقش مکمل نامزد می‌شود. حالا بماند که در این بخش، بازی «اندی گارسیا» را برای «پدرخوانده ۳» پسندیدند و نامی از واپسین اجرای دُن مایکل در بهترین بازیگر مرد نبردند! غیر از این دو، «بروس دیویسن»، «گراهام گرین» و «جو پشی» نامزد بودند. چه انتظاری دارید؟ باز جایزه به آل پاچینو نرسید! «جو پشی» برای «رفقای خوب» (GoodFellas) جایزه را برد.&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;سال ۱۹۹۱، یک فیلم رمانتیک را پذیرفت: &lt;/b&gt;&lt;b&gt;«فرانکی و جانی» و جانی  دوست‌داشتنی فیلم شد. سال ۱۹۹۲، دو فیلم عالی بازی می‌کند: &lt;/b&gt;&lt;b&gt;«گلن‌گاری گلن راس» با جمعی از ستارگان و در نقش بازاریابی که به‌طور اعصاب‌خردکنی همیشه برنده است و  البته &lt;/b&gt;&lt;b&gt;«بوی خوش زن» در نقش سرهنگ نابینا، فرانک اسلید! در سال ۱۹۹۳ برای هر دو نقش نامزد اسکار می‌شود. برای اولی در بخش بازیگر نقش مکمل و برای دومی در بخش بهترین بازیگر مرد. در این بخش، فیلم‌های خارق‌العاده و بازی‌های عالی‌ای حضور داشتند، مثل «دنزل واشینگتن»، «کلینت ایستوود» و «رابرت داونی جونیور». گمان می‌کنم کمیته‌ی اسکار این‌بار، از این همه نامزدی و جایزه ندادن به برترین کاراکترهای ممکن که او خلق کرده‌بود، شرمنده شد و آل پاچینو همه‌ی آن‌ها را از رو برد!&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=p0vE7pR5gg8" target="_blank"&gt; بالاخره اسکار نصیبش شد!&lt;/a&gt; این تا امروز، آخرین باری بود که او نامزد اسکار شد. علی‌رغم آن‌که او، بازی‌های چشم‌گیری در «روش کارلیتو» و «مخمصه» انجام می‌دهد.&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/TE0vkWKincI/AAAAAAAAAV4/d0nH576WKjQ/s1600/seaoflove060401_354x450.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ilo-full-src="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/TE0vkWKincI/AAAAAAAAAV4/d0nH576WKjQ/s320/seaoflove060401_354x450.jpg" src="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/TE0vkWKincI/AAAAAAAAAV4/d0nH576WKjQ/s320/seaoflove060401_354x450.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;b&gt;اما آل پاچینو به دنبال امتحان زمینه‌ای تازه بود. برای همین کارگردانی و بازی &lt;/b&gt;&lt;b&gt;«در جستجوی ریچارد»، بر اساس نمایشنامه‌ی «ویلیام شکسپیر» را به عهده  می‌گیر. فیلمی نیمه ‌مستند و نیمه ‌داستانی. پس از آن در فیلم‌هایی مثل&lt;/b&gt;&lt;b&gt; «دانی  براسکو»، &lt;/b&gt;&lt;b&gt;«وکیل‌مدافع شیطان» بازی می‌کند. با آغاز قرن ۲۱، دوباره بر  صندلی کارگردانی می‌نشیند و &lt;/b&gt;&lt;b&gt;«قهوه‌ی چینی» را کارگردانی و بازی می‌کند. و چند سال بعد در سریال «فرشتگان آمریکایی» در نقش رُی کوهن بازی می‌کند و بخاطرش گلدن‌گلوب می‌گیرد. در &lt;/b&gt;&lt;b&gt;«تاجر ونیزی» همه‌ی منتقدان او را تنها نکته‌ی مثبت و ستاره‌ی فیلم دانستند. آخرین اثر سینمایی اکران‌شده‌ی او، «قتل عادلانه»، که پس از مخمصه همکاری رو در روی دیگری برای آل و رابرت دونیرو به شمار می‌آید، انتقادهای زیادی را در پی داشت. اما پروژه‌هایی که در پیش دارد، مثل «شاه لیر» در نقش اصلی، «مریم مادر مسیح» در نقش هرود خونخوار» و «دالی و من: یک داستان سورئال» در نقش سالوادور دالی، نقش‌‌هایی است که می‌تواند افسانه‌سازی او را کامل کند.&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;آل پاچینو در طول زندگی حرفه‌ایش برخی فیلم‌های پرآوازه را هم برای ایفای نقش رد کرد، مانند «متولد چهارم جولای»، «جنگ‌های ستاره‌ای»، «اینک آخرالزمان» و «زن زیبا». آل پاچینو، اصولاً سیگارکش قهاری است. البته از صدای خش‌دار و آن خنده‌های ته‌حلقی ترسناک مشخص است! به هرحال، او به خودش لطف کرده و اعتیادش را از چهار پاکت سیگار در دهه‌ی ۸۰ به دو پاکت در اوسط دهه‌ی ۹۰ رساند! بازیگری است که به‌شدت در نقشش فرو می رود و با آن‌ها زندگی می‌کند، برای سرپیکو یک راننده‌ی خلاف‌کار را دستگیر کرد و برای بوی خوش زن، مدتی را در آسایشگاه کهنه‌سربازان ویتنام ماند. آل پاچینو، آثار تئاتری در خوری هم دارد و تقریباً هر بلیط نمایش‌هایی که در آن حاضر است، به قیمت ۱۰۰ دلار فروخته می‌شود. به جز او، «جیمی فاکس» ( برای «ری» و «جانبی») و «بری فیتزجرالد» (در سال ۱۹۴۵) تنها بازیگرانی هستند که در یک سال، هم‌زمان نامزد بهترین بازیگر نقش اول و بهترین بازیگر نقش مکمل در اسکار شده‌اند. رنگ محبوبش، مشکی است. در اوایل کارش، کمدی‌های استندآپ هم کار می‌کرد که طبق گفته‌ی خودش حالا به هرکس می‌گوید، حرفش را باور نمی‌کنند. «الک بالدوین» که با او در «گلن‌گاری گلن راس» و «در جستجوی ریچارد» کار کرده، تز ۶۵ صفحه‌ای درباره‌ی سبک بازیگری متُد آل پاچینو نوشت تا از NYU مدرک بگیرد. جز او، «مارلون براندو»، «جنیفر جونز»، «تلما ریتر» و «الیزابت تیلور» چهار بار پشت سر هم نامزد اسکار شده‌اند. سخن حکیمانه‌ای دارد که می‌گوید: «کسی که بر حماقتش پافشاری کند روزی عاقل می‌شود.» He who persists at his folly will one day be wise&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;او بازیگری است که علاقه دارد با ایراد یک سخنرانی نفس‌گیر در هر  فیلم، به نوعی یک امضا در فیلم‌ها از خود به جای بگذارد.&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;img alt="" class="aligncenter" ilo-full-src="http://www.1pezeshk.com/cip/pictures/76e3e949d3a532330c7532ea2f0658f2.jpg" src="http://www.1pezeshk.com/cip/pictures/76e3e949d3a532330c7532ea2f0658f2.jpg" /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;b&gt;امروز،۴۱ سال از ورودش به سینما گذشته و تا امروز ۴۵ فیلم یا سریال (دو تایش در مرحله‌ی تولیدند) به سینمادوستان هدیه داده، با تمام افت و خیزها، بازیگر متد و شاگرد برحق «لی استراسبرگ» است. &lt;/b&gt;&lt;b&gt;کمی به خاطراتمان از او فکر کنیم. مایکل جوانی که مسئولیت «خانواده‌ای» بر دوشش هست و خیلی تنهاست. پلیسی که در بیمارستان با گوشی ناشنوا شده و زخمی افتاده و همکارانش برایش کارت‌پستالی فرستاده‌اند که در آن آرزوی مرگش را کرده‌اند –یادتان هست صورتش برای گریه جمع شد و خود را نگه داشت؟- و همین‌حرکت، شرح تمام مقاومتش در «سرپیکو» بود. «تونی مونتانا»، جوانی غیرتی که می‌خواست دنیا از آنش شود و صحنه‌ی آخرین شورش دیوانه‌وارش. «وینسنت هانا» که با مجرمی که به دنبالش هست پشت میز رستوران می‌نشیند. سرهنگ اسلید بددهان که تمام فیلم منتظری کسی جوابش را بدهد ولی ناگهان دلت می‌خواهد برادرزاده‌ی گستاخش را خفه کنی و واقعاً وقتی پسر جوان را برای خرید سیگار می‌فرستد تا خود را بکشد، اشکت را در می‌آورد (کدام بازیگری می‌توانست آن سکانس خارق‌العاده‌ی &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=dBHhSVJ_S6A" target="_blank"&gt;تانگو&lt;/a&gt; را بازی کند، جز خود آل؟!)، شیطان ترسناکی که بالاخره چیره می‌شود و تو را تسلیم می‌کند، ریچارد مکار، وقتی سقوط می‌کند و در برابر مرگ ناگزیر فریاد می‌زند: یک اسب، در برابر پادشاهیم! شایلاک که دیگر پست نیست، و هم‌دلش می‌شوی وقتی در باران فریاد می‌زند: It’s My Revenge! &lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;حقیقت آن است که وقتی از آل پاچینو حرف می‌زنیم، داریم از خدای بازیگری سخن می‌گوییم. او سلطان بازی‌سازان است و امروز، ۷۰ ساله است. باشد که سلطان، همواره به سلامت و کامروایی بزید! با عشق و احترام به مردان فوق‌العاده‌ای چون «مایکل کورلئونه»، «تونی مونتانا»، «سرپیکو»، «کارلیتو»، «فرانک اسلید»، «ریچارد» و حتی شیطان به روایتش، که هم‌زمان در کالبد آل زندگی می‌کنند باید تمام‌قد ایستاد و تشویقش کرد. این‌جا، پرده می‌افتد. اما سینمای آل پاچینو ادامه خواهد یافت، برای همیشه&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;&lt;a href="http://1pezeshk.com/archives/2010/04/%d8%b3%d9%84%d8%b7%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85%d8%aa-%d8%a8%d8%a7%d8%af.html"&gt; &lt;span style="font-size: x-small;"&gt;بر گرفته از سایت پزشک&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/34574213241117703-7017080595135120295?l=mahitaabe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mahitaabe.blogspot.com/feeds/7017080595135120295/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2010/05/70.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/7017080595135120295'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/7017080595135120295'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2010/05/70.html' title='سلطان 70 ساله شد'/><author><name>مهیار</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SsMUc0OnkxI/AAAAAAAAAAg/RiqE4rXfIEQ/S220/shaksi1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S-FPEkOkEgI/AAAAAAAAAUw/va65sMhMVu4/s72-c/Richard-1.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-34574213241117703.post-611284314643911649</id><published>2010-04-25T00:25:00.000+04:30</published><updated>2010-04-25T00:25:56.377+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تاریخ'/><title type='text'>پری بلنده کیست؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S9NLlc75eNI/AAAAAAAAAUQ/AnhrWwQCWEQ/s1600/Sakineh_Ghasemi.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img border="0" height="400" src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S9NLlc75eNI/AAAAAAAAAUQ/AnhrWwQCWEQ/s400/Sakineh_Ghasemi.jpg" tt="true" width="242" /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;پری بلنده&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;سَکینه قاسمی مشهور به پری بلنده، پس از انقلاب ايران در سال ۱۳۵۷ در ایران، در ۲۱ تیر ۱۳۵۸ به اتهام فساد فی‌الارض، اعدام شد. شهرت وی تا بدانجاست که در فرهنگ عامه و ادبیات معاصر راه یافته‌ است.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;زن سبزه رو لاغر اندامی بود که باندی مافیایی را در طول ده ها سال رهبری می کرد وقاهت پری جون به جایی رسیده بود که برای تکمیل سرویس خدماتی خود در صفحات نیازمندیهای روزنامه های تهران آگهی استخدام می داد !&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S9NJiLwVMwI/AAAAAAAAAUI/-PGuzkEaLbQ/s1600/2e51j7l.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img border="0" height="400" src="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S9NJiLwVMwI/AAAAAAAAAUI/-PGuzkEaLbQ/s400/2e51j7l.jpg" tt="true" width="292" /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none; text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;روسپی در عذاب وجدان&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;پری بلنده چندین خانه ی فساد در محله ی بدنام تهران ( شهر نو ) و منازل متعددی در سایر نقاط تهران داشت پری از طریق جور کردن جنس برای محافل آنچنانی دولتیان و دربار ، سر و سری هم با رجال ، معاریف و مشاهیر به هم زده و به قول معروف دارای تیغ برنده ای بود !&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S9NL4PeycpI/AAAAAAAAAUY/s_uSyTHDPgA/s1600/r1ki1u2.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img border="0" src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S9NL4PeycpI/AAAAAAAAAUY/s_uSyTHDPgA/s320/r1ki1u2.jpg" tt="true" /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;پری بلنده در کودتای بیست و هشت مرداد&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پری جون یک شورولت ایمپالای سفید رنگ داشت و با اسکورت و بادی گارد رفت و آمد می کرد در کار مواد مخدر هم آلوده بود و از همه مهمتر زنان و دختران زیادی را به فساد و گمراهی کشاند . عوامل باند پری زنان و دختران روستایی را می ربودند و یا اغفال می کردند و به شهر نو منتقل می کردند . یکبار هم چند دختر دانش آموز را شبانه از طریق پشت بام یکی از خانه های شهر نو به محل فساد تهران قاچاق کرده بودند که ماجرای آن در سال 1355 به صفحات جراید کشانیده شد .&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S9NMP_0IeSI/AAAAAAAAAUg/i4MLBWngFPk/s1600/800px-Kyhan21tir1388.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img border="0" src="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S9NMP_0IeSI/AAAAAAAAAUg/i4MLBWngFPk/s320/800px-Kyhan21tir1388.jpg" tt="true" /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پس از پیروزی انقلاب اسلامیپری بلنده و چند نفر از زنان سردسته ی شهر نو ( اشرف چهار چشم ، شهلا آبادانی و سیمین بی ام و ) دستگیر و اعدام شدند .&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;در زمانی که سناتور شمس و الملوک مصاحب بازداشت بود از قضا پری بلنده را به اتفاق چند زن روسپی و خلافکار به زندان می آورند و در همان سلول سناتور شمس الملوک می اندازند خانم دکتر مصاحب برای من تعریف کرد ، این زن ( پری بلنده ) در زندان از من سوال کرد : شما را برای پی گرفتنده اند ؟ گفتم من سناتور بوده ام ! فقط از علت بازداشت من آگاه شد ، سری تکان داد و با ناراحتی گفت باز شما اقلا یک کاری کرده اید ! ما را (اشاره به زنان سر دسته) نمی دانم برای چه دستگیر کرده و به زندان آورده اند . &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&amp;nbsp; &lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S9NMdYs6QaI/AAAAAAAAAUo/zkIpKvugYBE/s1600/800px-Paribolandeh02.JPG" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img border="0" src="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S9NMdYs6QaI/AAAAAAAAAUo/zkIpKvugYBE/s320/800px-Paribolandeh02.JPG" tt="true" /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;نام سکینه قاسمی ماقب به پری بلنده&amp;nbsp;در بین ۴۳۸ نفری است که اعدامشان در گزارش اسفند ۱۳۵۸ سازمان عفو بین‌الملل اعلام شده‌است&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/34574213241117703-611284314643911649?l=mahitaabe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mahitaabe.blogspot.com/feeds/611284314643911649/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2010/04/blog-post_25.html#comment-form' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/611284314643911649'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/611284314643911649'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2010/04/blog-post_25.html' title='پری بلنده کیست؟'/><author><name>مهیار</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SsMUc0OnkxI/AAAAAAAAAAg/RiqE4rXfIEQ/S220/shaksi1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S9NLlc75eNI/AAAAAAAAAUQ/AnhrWwQCWEQ/s72-c/Sakineh_Ghasemi.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-34574213241117703.post-9193777405684718777</id><published>2010-04-15T17:11:00.000+04:30</published><updated>2010-04-15T17:11:13.608+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سینما و تلویزیون'/><title type='text'>کسی رو مرلین دفن نمی شود</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S8cHin1bbxI/AAAAAAAAATg/RfToLXrEyHQ/s1600/800px-Marylin_Monroe_crypt.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="300" src="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S8cHin1bbxI/AAAAAAAAATg/RfToLXrEyHQ/s400/800px-Marylin_Monroe_crypt.jpg" width="400" wt="true" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S8cHEJ53kUI/AAAAAAAAATY/NjE6uKY2Ono/s1600/20090413195014_Merlin-Monro_01.jpg" imageanchor="1" style="clear: right; cssfloat: right; float: right; margin-bottom: 1em; margin-left: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="293" src="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S8cHEJ53kUI/AAAAAAAAATY/NjE6uKY2Ono/s320/20090413195014_Merlin-Monro_01.jpg" width="320" wt="true" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;یک حراج در آمریکا که برای فروش قبری ترتیب داده شده بود که بر روی قبر مریلین مونرو، ‌ستاره‌ی جذاب سینمای دهه ۱۹۵۰ قرار گرفته است، بدون هیچ گونه نتیجه‌ی موفقت‌آمیزی به پایان رسید. هیچ خریداری تمایلی به پرداخت قیمت اولیه‌ی تعیین‌شده برای خرید این قبر از خود نشان نداد. قیمت قبر را ۳۴۰ هزار یورو تعیین کرده‌اند.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پیش از این نیز یک بار دیگر حراجی به همین منظور در ماه اوت سال جاری میلادی برگزار شده بود که آن نیز پس از انصراف خریدار ژاپنی از اعتبار افتاد. در آن زمان این خریدار اعلام آمادگی کرده بود که مبلغ چهار و نیم میلیون دلار جهت تصاحب این قبر بپردازد.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;&lt;strong&gt;مریلین مونرو در یکی از آرامگاه‌های نامدار شهر لس‌آنجلس به خاک سپرده شده است و هم‌اینک کسی که در قبر بالای وی دفن شده بازرگانی به نام "ریچارد پانچر" است که ۲۳ سال پیش درگذشت. بیوه‌ی این بازرگان دلیل به حراج گذاشتن قبر همسرش را، پرداخت آخرین قسط خانه‌اش در بورلی هیلز اعلام کرده است.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;این خانم به روزنامه‌ی "لس‌آنجلس تایمز" گفته است، همسرش پیش از مرگ وصیت کرده بود وی را با صورت بر روی زمین در قبر بگذارند و به او گفته بود، چنانچه این کار را انجام ندهد، روحش او را تا آخر عمر دنبال خواهد کرد. بیوه‌ی این بازرگان آمریکایی تصمیم دارد پس از فروش قبر همسرش وی را در آرامگاه خانوادگی دفن کند.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;چندی پیش هیو هفنر، مؤسس مجله‌ی "پلی بوی"، قبر مجاور مریلین مونرو را با پرداخت مبلغ ۷۵ هزار دلار خرید. هفنر در هنگام اعلام این خبر گفته بود: «من به طور ناگهانی خبردار شدم جایی در کنار مریلین مونرو خالی شده است و برای همین هم به سرعت آن را خریدم. کیست که دوست نداشته باشد تا ابد در کنار مریلین مونرو جای گیرد؟ &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&amp;nbsp; &lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S8cIGDyOLsI/AAAAAAAAATo/E6ZWPvCEshU/s1600/1_a700cba6.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img border="0" src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S8cIGDyOLsI/AAAAAAAAATo/E6ZWPvCEshU/s320/1_a700cba6.jpg" wt="true" /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp; &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;&lt;strong&gt;مریلین مونرو در روز ۱ ژوئن سال ۱۹۲۶ میلادی در لس آنجلس به دنیا آمد. در ۹ سالگی به یتیم خانه سپرده شد و دو سال در آنجا بود ، سپس در ۱۶ سالگی دوباره مجبور شده به یتیم خانه بازگردد. برای نجات از یتیم خانه در ۱۶ سالگی با گریس مک کی که گارگر کارخانه بود، ازدواج کرد. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;او پس از اینکه مدتی مدل عکاسی و نقاشی بود، بعد از چند بازی در نقش‌های کوچک ، به خاطر زیبایی، استعداد طنزآمیز و توانایی بازیگری‌اش، توانست به یکی از مشهورترین ستارگان سینما، نماد جذابیت و زیبایی قرن بیستم تبدیل شود.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مونرو پیش از ورود به سینما، مدل عکاسی و سپس مدل نقاشی به نام ارل مورن شد. با تصویر پن­اپ وی روی جلد مجله پلی بوی بود که این مجله به شهرت فراوان بین خاص و عام رسید.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S8cIM7MLgWI/AAAAAAAAATw/d5HCBH-GpXg/s1600/764602.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img border="0" src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S8cIM7MLgWI/AAAAAAAAATw/d5HCBH-GpXg/s320/764602.jpg" wt="true" /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;او در سال ۱۹۴۶ اولین قرارداد بازیگری را با کمپانی فاکس قرن بیستم بست و نام مریلین مونرو را در این زمان برای خود برگزید.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;در سال ۱۹۵۵ با آرتور میلر نمایشنامه‌نویس معروف ازدواج کرد و یهودی شد. مریلین مونرو جوان در سال های آخر زندگی با شکست‌هایی مواجه شد و به افسردگی شدید دچار شد، در سال ۱۹۶۱ از آرتور میلر جدا شد و یک سال بعد درگذشت.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;زندگی او روی پرده ، یک زندگی رویایی بود که سینما ساخته بود، اما در دنیای واقعی مشکلات و تفاوتهایی داشت که مردم از مرلین مونروی محبوبشان انتظار نداشتند. شخصیت و انتظاراتی که سینما ساخت فراتر از توانایی ها و گاهی متفاوت با خواسته‌های او بود. وی در جایی گفته است: "من یک زن بازنده ام . مردها، زیادی از من انتظار دارند ؛ به خاطر تصویری که از من ساخته شده و خودم هم در ساخت آن کمک کرده ام ؛ من سمبلی از تنها چیزی هستم که مردان از آن استقبال می‌کنند" &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S8cIVWJtH2I/AAAAAAAAAT4/Ads0NQOZrpQ/s1600/008-732-1.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img border="0" src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S8cIVWJtH2I/AAAAAAAAAT4/Ads0NQOZrpQ/s320/008-732-1.jpg" wt="true" /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;او یکی از مشهورترین ستارگان سینما، نماد جذابیت جنسی و ستاره پاپ در قرن بیستم است. برخی وی را جذاب‌ترین زن قرن بیستم دانسته‌اند و به اعتقاد رابين ميور او پرعکس‌ترین چهره زن جهان است&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S8cI7Vp9-SI/AAAAAAAAAUA/KqCcDIBPsCs/s1600/merlin-monro-2_03874ba5.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S8cI7Vp9-SI/AAAAAAAAAUA/KqCcDIBPsCs/s320/merlin-monro-2_03874ba5.jpg" width="254" wt="true" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;مرلین مونرو در تاریخ ۵ اوت ۱۹۶۲ میلادی، در کالیفرنیا درگذشت. علت مرگ وی، «مصرف بیش از حد داروی خواب‌آور» ذکر شد.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;برخی علت مرگ وی را خودکشی دانسته و برخی عقیده دارند که او در پی توطئه‌ای به قتل رسید. .&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/34574213241117703-9193777405684718777?l=mahitaabe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mahitaabe.blogspot.com/feeds/9193777405684718777/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2010/04/blog-post_15.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/9193777405684718777'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/9193777405684718777'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2010/04/blog-post_15.html' title='کسی رو مرلین دفن نمی شود'/><author><name>مهیار</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SsMUc0OnkxI/AAAAAAAAAAg/RiqE4rXfIEQ/S220/shaksi1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S8cHin1bbxI/AAAAAAAAATg/RfToLXrEyHQ/s72-c/800px-Marylin_Monroe_crypt.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-34574213241117703.post-1259440469184742704</id><published>2010-04-10T12:56:00.000+04:30</published><updated>2010-04-10T12:56:49.167+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='داستان'/><title type='text'>جلو قانون: اثر فرانتس کافکا برگردان از صلدق هدایت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S8A1M0V09FI/AAAAAAAAATI/G_Xa00dbn8Q/s1600/police-brutality.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="400" src="http://2.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S8A1M0V09FI/AAAAAAAAATI/G_Xa00dbn8Q/s400/police-brutality.jpg" width="277" wt="true" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;جلو قانون، پاسبانی دم در قدبرافراشته بود. یک‌مردِ دهاتی آمد و خواست که وارد قانون بشود؛ ولی پاسبان گفت که عجالتاً نمی‌تواند بگذارد که او داخل شود. آن‌مرد به‌فکر فرورفت و پرسید: آیا ممکن است که بعد داخل شود. پاسبان گفت: «ممکن است؛ اما نه حالا.» پاسبان از جلو در که همیشه چهارطاق باز بود رد شد، و آن مرد خم شد تا درون آنجا را ببیند. پاسبان ملتفت شد، خندید و گفت: .....&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;&lt;strong&gt;«اگر باوجود دفاع من اینجا آنقدر تو را جلب کرده سعی کن که بگذری؛ اما به‌خاطر داشته باش که من توانا هستم و من آخرین پاسبان نیستم. جلو هر اتاقی پاسبانان تواناتر از من وجود دارند، حتی من نمی‌توانم طاقت دیدار پاسبان سوم بعد از خودم را بیاورم.» مرد دهاتی منتظر چنین اشکالاتی نبود؛ آیا قانون نباید برای همه و به‌طور همیشه در دسترس باشد، اما حالا که از نزدیک نگاه کرد و پاسبان را در لبادة پشمی با دماغ تُک تیز و ریش تاتاری دراز و لاغر و سیاه دید، ترجیح داد که انتظار بکشد تا به او اجازة دخول بدهند. پاسبان به او یک عسلی داد و او را کمی دورتر از در نشانید. آن مرد آنجا روزها و سال‌ها نشست. اقدامات زیادی برای این‌که او را در داخل بپذیرند نمود و پاسبان را با التماس و درخواست‌هایش خسته کرد. گاهی پاسبان از آن مرد پرسش‌های مختصری می‌نمود. راجع به مرز و بوم او و بسیاری از مطالب دیگر از او سؤالاتی کرد؛ ولی این سؤالات از روی بی‌اعتنایی و به طرز پرسش‌های اعیان درجه اول از زیردستان خودشان بود و بالاخره تکرار می‌کرد که هنوز نمی‌تواند بگذارد که او رد بشود. آن مرد که به تمام لوازم مسافرت آراسته بود، به همة وسایل به هر قیمتی که بود، متشبث شد برای اینکه پاسبان را از راه درببرد. درست است که او هم همه را قبول کرد؛ ولی می‌افزود: «من فقط می‌پذیرم برای اینکه مطمئن باشی چیزی را فراموش نکرده‌ای.» سال‌های متوالی آن مرد پیوسته به پاسبان نگاه می‌کرد. پاسبان‌های دیگر را فراموش کرد. پاسبان اولی به‌نظر او یگانه مانع می‌آمد. سال‌های اول به صدای بلند و بی‌پروا به طالع شوم خود نفرین فرستاد. بعد که پیرتر شد، اکتفا می‌کرد که بین دندان‌هایش غرغر بکند. بالاخره در حالت بچگی افتاد و چون سال‌ها بود که پاسبان را مطالعه می‌کرد تا کک‌های لباس پشمی او را هم می‌شناخت، از کک‌ها تقاضا می‌کرد که کمکش بکند و کج‌خلقی پاسبان را تغییر بدهند. بالاخره چشمش ضعیف شد، به‌طوری‌که درحقیقت نمی‌دانست که اطراف او تاریکتر شده است و یا چشم‌هایش او را فریب می‌دهند؛ ولی حالا در تاریکی شعلة باشکوهی را تشخیص می‌داد که همیشه از در قانون زبانه می‌کشید. اکنون از عمر او چیزی باقی نمانده بود. قبل از مرگ تمام آزمایش‌های اینهمه سال‌ها که در سرش جمع شده بود، به یک پرسش منتهی می‌شد که تاکنون از پاسبان نکرده بود. به او اشاره کرد؛ زیرا با تن خشکیده‌اش دیگر نمی‌توانست از جا بلند بشود. پاسبانِ درِ قانون ناگزیر خیلی خم شد چون اختلاف قد کاملاً به زیان مرد دهاتی تغییر یافته بود. از پاسبان پرسید: «اگر هرکسی خواهان قانون است، چهطور در طی اینهمه سال‌ها کس دیگری به‌جز من تقاضای ورود نکرده است؟» پاسبان در که حس کرد این مرد در شرف مرگ است برای اینکه پردة صماخ بی‌حس او را بهتر متاثر کند، درگوش او نعره کشید: «از اینجا هیچکس به‌جز تو نمی‌توانست داخل شود، چون این در ورود را برای تو درست کرده بودند. حالا من می‌روم و در را می‌بندم.»&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none; text-align: left;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S8A1j2nW0wI/AAAAAAAAATQ/Kwix_2gLU4s/s1600/Kafka_00_www.pakdelan.mihanblog.com.jpg" imageanchor="1" style="clear: right; cssfloat: right; float: right; margin-bottom: 1em; margin-left: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="200" src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S8A1j2nW0wI/AAAAAAAAATQ/Kwix_2gLU4s/s200/Kafka_00_www.pakdelan.mihanblog.com.jpg" width="147" wt="true" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color: blue; font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: x-small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اثر فرانتس کافکا&lt;br /&gt;برگرفته از کتاب: مجموعه ای از آثار صادق هدایت&lt;br /&gt;گردآوری و مقدمه: محمد بهارلو&lt;br /&gt;نشر طرح نو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/34574213241117703-1259440469184742704?l=mahitaabe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mahitaabe.blogspot.com/feeds/1259440469184742704/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2010/04/blog-post_10.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/1259440469184742704'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/1259440469184742704'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2010/04/blog-post_10.html' title='جلو قانون: اثر فرانتس کافکا برگردان از صلدق هدایت'/><author><name>مهیار</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SsMUc0OnkxI/AAAAAAAAAAg/RiqE4rXfIEQ/S220/shaksi1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S8A1M0V09FI/AAAAAAAAATI/G_Xa00dbn8Q/s72-c/police-brutality.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-34574213241117703.post-2404656772938181591</id><published>2010-04-10T11:52:00.000+04:30</published><updated>2010-04-10T11:52:56.065+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='متفرقه'/><title type='text'>بازی آنلاین Space Killer</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;table border="0" cellpadding="10" cellspacing="0" style="background-color: black; border: 1px solid rgb(102, 102, 102);"&gt;&lt;tbody&gt;&lt;tr&gt;&lt;td valign="top" width="160"&gt;&lt;a href="http://www.gamezhero.com/online-games/shooting-games/spacekiller-games.html" target="blank"&gt;&lt;img alt="Space Killer" border="0" height="173" ilo-full-src="http://assets.gamezhero.com/images/gameLargeImages/spacekillerBig__.jpg" src="http://assets.gamezhero.com/images/gameLargeImages/spacekillerBig__.jpg" style="border: 1px solid rgb(102, 102, 102);" title="Space Killer" width="160" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style="font-family: 'Trebuchet MS',Arial,sans-serif; font-size: 14px;" valign="top"&gt;&lt;h1 style="font-size: 24px; font-weight: normal; margin: 0px; padding: 0px;"&gt;&lt;a href="http://www.gamezhero.com/online-games/shooting-games/spacekiller-games.html" style="color: #ffcc00;" title="Space Killer"&gt;بازی آنلاین Space Killer&lt;/a&gt;&lt;/h1&gt;&lt;div style="color: white;"&gt;&amp;nbsp;بعد از کلیک کردن مدتی صبر کنید تا فیلم تبلیغاتی اسپانسر&lt;/div&gt;&lt;div style="color: white;"&gt; تمام شود بازی خود بخود شروع میگردد&lt;/div&gt;&lt;b&gt;&lt;a href="http://www.gamezhero.com/online-games/shooting-games/spacekiller-games.html" style="color: #ffcc00;" title="Space Killer"&gt;برای بازی کردن اینجارا کلیک کنید&lt;/a&gt; &lt;/b&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/34574213241117703-2404656772938181591?l=mahitaabe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mahitaabe.blogspot.com/feeds/2404656772938181591/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2010/04/space-killer.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/2404656772938181591'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/2404656772938181591'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2010/04/space-killer.html' title='بازی آنلاین Space Killer'/><author><name>مهیار</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SsMUc0OnkxI/AAAAAAAAAAg/RiqE4rXfIEQ/S220/shaksi1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-34574213241117703.post-2901599164459265106</id><published>2010-04-06T23:42:00.000+04:30</published><updated>2010-04-06T23:42:02.045+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سینما و تلویزیون'/><title type='text'>پنج فیلمساز مطرح سینمای ایران در سال ۸۸</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S7uHSMKC4MI/AAAAAAAAATA/xamweXMF7bM/s1600/movie_reel.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="325" nt="true" src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S7uHSMKC4MI/AAAAAAAAATA/xamweXMF7bM/s400/movie_reel.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Courier New&amp;quot;, Courier, monospace;"&gt;اصغر فرهادی، بهرام بیضایی، مسعود کیمیایی، حسن فتحی، پرویز شهبازی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S7uGVu4gFaI/AAAAAAAAASY/ZCv_UFeDEj4/s1600/as.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" nt="true" src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S7uGVu4gFaI/AAAAAAAAASY/ZCv_UFeDEj4/s320/as.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اصغر فرهادی:&lt;/strong&gt; با هر متر و معیاری اصغر فرهادی موفق‌ترین چهره سینمایی سال بود و با درباره الی بر فراز ابرها بود. جایزه‌های مختلف از جشنواره‌های جهانی و کاندید شدن در اسکار به همراه استقبال بی نظیر منتقدین سینمایی و فروش فوق العاده با توجه به زمان اکرانش همه و همه باعث شدند درباره الی مهم‌ترین اتفاق سینمایی سال باشد. داستان از آنجا شروع شد که گلشیفته فراهانی به قصد بازی در فیلمی از اولیور استون راهی خارج از کشور شد و همین مسئله گریبانگیر فیلم شد. در حالیکه به لحاظ محتوایی درباره الی هیچگونه مشکل ممیزی نداشت ولی مسئله بازیگرش باعث شد که فیلم به جشنواره راه نیابد که با وساطت جواد شمقدری مشکلش برای اکران در جشنواره حل شد. نمایش فیلم در جشنواره با استقبال بی نظیر منتقدان و مردم مواجه شد بطوریکه در همان روزها خیلی ها از آن بعنوان بهترین فیلم بعد از انقلاب یاد کردند. بعد از اتمام جشنواره صحبت‌هایی برای اکران فیلم در عید نوروز شد و حتی در سایت‌های خبری مطرح شد که قرارداد فیلم با گروه سینمایی آفریقا منعقد شده است و همه علاقمندان جدی سینما که در جشنواره موفق به تماشای آن نشدند بی صبرانه منتظرانه تماشایش بودند. اما با شروع اکران عید ناگهان ورق برگشت و فیلم‌های دیگری به اکران درآمدند و شایعاتی مبنی بر توقیف فیلم از یکسو و حذف فیلم از اکران نوروزی به نفع فیلمی دیگر شنیده شد. نکته قابل توجه سکوت خود فرهادی در قبال تمام این حوادث و شایعات بود. بالاخره با گذشت دوماه و نیم از شروع سال جدید فیلم در نیمه‌های خرداد و نزدیک انتخابات ریاست جمهوری به نمایش درآمد. حوادث پس از انتخابات باعث شد فیلم به فروشی که پیش بینی می‌شد دست نیابد ولی با توجه به زمان اکرانش فروش بدی هم نکرد و پس از چندماه نسخه خانگی اش هم به بازار آمد که با استقبال فوق العاده مردم همراه بود و بدین ترتیب اصغر فرهادی با چهارمین فیلمش غوغایی به پا کرد که الحق و والانصاف لایقش بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S7uGeoGqCGI/AAAAAAAAASg/wvK8SrcjqNQ/s1600/bah.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" nt="true" src="http://2.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S7uGeoGqCGI/AAAAAAAAASg/wvK8SrcjqNQ/s320/bah.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بهرام بیضایی:&lt;/strong&gt; فاصله طولانی بین ساخته‌های بیضایی از یکطرف و اعتبار فیلم‌های گذشته او همیشه در این سال‌ها باعث کنجکاوی مخاطبانش بوده است. وقتی همه خوابیم فیلمی بود که بیضایی پس از پروژه ناتمام لبه پرتگاه دست به ساختن آن زد و قرار بود فیلمی راجع به پشت صحنه سینما و واقعیت‌های رقت بار آن باشد. اما نمایش فیلم در جشنواره باعث بحث و جدل‌های فراوان بین منتقدان شد. مخالفان فیلم از عصبیت جاری در فیلم و شعارزدگی آن گله داشتند و موافقان آن علاوه بر مضمون فیلم از ساختار حرفه ای و کارگردانی خاص بیضایی دفاع می‌کردند. مخالفان فیلم از همه طیف بودند مانند مسعود فراستی از نسل قبل تر منتقدین و امیر قادری و امیر پوریا از نسل جدید که دو نفر اول با اظهار نظرهای تندشان سینمای بیضایی را از اساس کوبیدند و سعی کردند اسطوره بیضایی را تخریب کنند. اما واقعیت این بود که وقتی همه خوابیم در حد بقیه آثار فیلمساز نبود ولی این دلیل نبود که عده ای بخواهند اینطور به این شخصیت فرهنگی و برجسته این مرز و بوم بدترین توهین‌ها را بکنند. فیلم در اکران نوروز قرار گرفت و با توجه به تلخی اغراق شده‌اش و باور پذیر نبودن شخصیت‌ها و ساختار متفاوتش نتوانست به فروش خوبی دست پیدا کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S7uGlt9hsMI/AAAAAAAAASo/E9D2BJg2Yhk/s1600/mas.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" nt="true" src="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S7uGlt9hsMI/AAAAAAAAASo/E9D2BJg2Yhk/s320/mas.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مسعود کیمیایی:&lt;/strong&gt; همانند فیلم حکم کیمیایی محاکمه در خیابان را قبل از جشنواره اکران کرد. مهم‌ترین نکته قبل از اکران فیلم همکاری اصغر فرهادی در نوشتن فیلمنامه بود. همیشه در طی سال‌های اخیر مخالفان کیمیایی مهمترین ایراد آثار او را فیلمنامه‌های نامنسجم آن‌ها می‌دانستند و حضور فرهادی که دیگر بعنوان یک فیلمنامه‌نویس قابل، مطرح بود کنجکاوی‌ها را بیشتر کرد. علاوه بر آن مراسم فرش قرمزی که برای فیلم برپاشد توجه خیلی‌ها را برای تماشای آخرین ساخته کیمیایی جلب کرد. از یکسو تبلیغات خاص فیلم بیشتر از آن‌که بار مثبتی داشته باشد از سوی مخالفان فیلمساز به شمشیری علیه کیمیایی تبدیل شد. واکنش‌های پس از اکران فیلم اوج تناقض‌ها را در مورد فیلم نشان می‌داد. عده‌ای از مسخره کردن فیلم توسط مردم در سینماها خبر می‌دادند و از طرفی فروش نسبتا خوب فیلم چیز دیگری نشان می‌داد. مجله فیلم هم در دوشماره نقدهایی راجع به فیلم چاپ کرد که در قسمت اول نقدهای نسبتا مثبتی چاپ شد. اما در شماره بعد آن نقدهایی کاملا منفی دیده میشد که تندترین مطالب علیه دنیای فیلمساز در آن‌ها خودنمایی میکرد. بعضی از ایرادهایی که از فیلم گرفته می‌شد ایرادهایی غیر منطقی بودند مثل حفظ راکورد لوکیشن‌ها که در واقع نکات تعیین کننده‌ای نبودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محاکمه در خیابان آشکارا تغییراتی در شیوه فیلم‌سازی کیمیایی را نشان می‌داد که مثلا می‌توان به ساختار اپیزودیک فیلم و استفاده از دوربین دیجیتال برای فیلمبرداری آن اشاره کرد. قهرمان جوان کیمیایی به شیوه فیلم‌های فرهادی در پایان فیلم فریب می‌خورد و این در دنیای آشنای کیمیایی اتفاق تازه ای محسوب می‌شد. اما با همه این‌ها شخصیت نکویی با بازی محمدرضا فروتن از طرف بسیاری از مخالفان فیلمساز مورد توجه قرار گرفت و همه به توانایی‌های کیمیایی در پرداخت چنین کاراکترهایی اذعان داشتند. به هرحال محاکمه در خیابان هم مانند خیلی از فیلم‌های کیمیایی با فیلم‌هایی مثل گوزن‌ها و قیصر مقایسه می‌شد و مثل همیشه باعث شد فیلم در یک فضای عادی مورد بررسی قرار نگیرد. یکی دیگر از عمده ایراداتی که به فیلم گرفته می‌شد شیوه دیالوگ نویسی کیمیایی و لحن صحبت کردن بازیگرانش بود. چیزی که در سال‌های دور جزو نقاط قوت فیلمساز محسوب می‌شد و این نکته بیش از همه نشان می‌دهد که بعضی برخوردهای افراطی از سوی بعضی از نزدیکان فیلمساز توانسته چه تاثیرات مخربی روی فیلمساز تاریخ ساز ما داشته باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S7uGtOsYJUI/AAAAAAAAASw/AKLvg6BJG04/s1600/has.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" nt="true" src="http://2.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S7uGtOsYJUI/AAAAAAAAASw/AKLvg6BJG04/s320/has.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حسن فتحی:&lt;/strong&gt; فیلم اول فتحی یعنی ازدواج به سبک ایرانی یک فیلم متوسط تجاری ارزیابی شد که نشانی از دنیای خاصی که فتحی در سریالهایش نشان می‌داد نداشت.&lt;br /&gt;اما پستچی سه بار در نمیزند یکی از غافل‌گیری‌های جشنواره بیست و هفتم بود. ایده درخشان فیلم به همراه شیوه دیالوگ نویسی خاص فتحی که آشکارا متاثر از فیلمسازانی مانند کیمیایی و حاتمی بود و کارگردانی پرجزئیات فتحی و فضاسازی کاملا ایرانی فیلم در جشنواره تحسین خیلی‌ها را برانگیخت. فیلم پیشرفت زیادی را در فتحی نسبت به فیلم اولش نشان می‌داد. اما عمده انتقاداتی که به فیلم می‌شد مربوط به اواخر فیلم و گره گشایی نهایی آن بود که بسیاری از منتقدین اعتقاد داشتند فتحی به دلیل نگرانی بیش از حد از بابت تماشاگر عادی لحن فیلمش را تغییر داده و سعی کرده بود به اصطلاح تماشاگرانش را شیر فهم کند. به هرحال دشواری ساخت چنین فیلمی باعث شد که از این پس فتحی جزو کارگردانانی قرار بگیرد که می‌توان برای تماشای آثار بعدیش اشتیاق بیشتری داشت.&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S7uG1YsOv2I/AAAAAAAAAS4/QdlJjkUB9eU/s1600/par.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" nt="true" src="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S7uG1YsOv2I/AAAAAAAAAS4/QdlJjkUB9eU/s320/par.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پرویز شهبازی&lt;/strong&gt; موفقیت خیره کننده نفس عمیق باعث شد تا شهبازی برای ساخت فیلم بعدیش با وسواس زیادی شروع به کار کند چون طبق معمول قرار بود اثر تازه اش با نفس عمیق که الان دیگر بعنوان یک فیلم کالت در سینمای ایران مطرح است مقایسه شود. همینطور هم شد و بیشتر نقدهایی که بر عیار۱۴ نوشته شد با مقایسه عیار۱۴ و نفس عمیق شروع می شد. اما با همه این ها در جشنواره بیست و هفتم عیار۱۴ با استقبال خوب منتقدان مواجه شد که اگر رقیب پرقدرتی به نام درباره الی نبود چه بسا عیار۱۴ فیلم برگزیده منتقدان هم لقب می‌گرفت. عیار۱۴ کارگردانی سنجیده ای دارد و برخی بازیگرانش بهترین بازی‌هایشان را در آن ارائه داده اند. لوکیشن عجیب و غریب فیلم هم بر جذابیت آن افزوده بود. هرچند جسارت کمترش چه به لحاظ مضمون چه به لحاظ ساختار نسبت به نفس عمیق باعث شد که منتقدان همچنان نفس عمیق را بهترین فیلم شهبازی بدانند. نکته دیگری که در حواشی فیلم خودنمایی میکرد کارگردانی افتخاری کیارستمی در سکانس آخر آن بود. نمایی شبیه به نمای معروف خانه دوست کجاست با آن جاده معروفش که جزو امضاهای کیارستمی به شمار می‌رود. جدا از این شهبازی برای استفاده آهنگ آداجیوی آلبینونی به اروپا سفر کرد تا بصورت کاملا قانونی از آن در سکانس پایانی فیلمش استفاده کند که پس از تماشای آن متوجه می‌شوید که ارزشش را داشته است. همچنین برای فیلمبرداری یک سکانس باقی مانده فیلم یکسال صبر کرد تا لوکیشن فیلم دوباره پوشیده از برف شود که همه اینها نشان دهنده وسواس زیاد شهبازی در کارش است. بهرحال فیلم در اکران اسفندماه به نمایش درآمد و باید دید که تا آخر اکرانش که احتمالا اواخر فروردین ما خواهد بود مردم چه استقبالی از آن می‌کنند. &lt;br /&gt;&amp;nbsp; &lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: x-small;"&gt;برگرفته از&lt;a href="http://adambarfiha.com/?p=4629"&gt; سایت آدم برفیها&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/34574213241117703-2901599164459265106?l=mahitaabe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mahitaabe.blogspot.com/feeds/2901599164459265106/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2010/04/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/2901599164459265106'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/2901599164459265106'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2010/04/blog-post.html' title='پنج فیلمساز مطرح سینمای ایران در سال ۸۸'/><author><name>مهیار</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SsMUc0OnkxI/AAAAAAAAAAg/RiqE4rXfIEQ/S220/shaksi1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S7uHSMKC4MI/AAAAAAAAATA/xamweXMF7bM/s72-c/movie_reel.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-34574213241117703.post-4913162119563069991</id><published>2010-03-07T12:03:00.000+03:30</published><updated>2010-03-07T12:03:58.830+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='عکاسی'/><title type='text'>عکاسی مد و مدل گرایی در ایران قدیم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;b&gt;مجموعه زیر تحت عنوان "مد و مدل گرایی در ایران قدیم" به جنبه مدل گرایی در عکاسی قدیم ایران حدودا در هشتاد سال پیش اشاره دارد. جنبه‌ای که نشانه های آنرا به وفور میتوان در ساختار اجتماعی ایران مشاهده کرد. این مجموعه عکسها مربوط به سالهای 1920 تا 1950 است که توسط پریسا دامندان جمع‌آوری شده و در کتابی تحت عنوان "Portraitphotographs from Isfahan " منتشر گردیده است.&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S5NcUjuaI2I/AAAAAAAAAQY/C1rR_FdgGkM/s1600-h/model_02.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ilo-full-src="http://2.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S5NcUjuaI2I/AAAAAAAAAQY/C1rR_FdgGkM/s320/model_02.jpg" kt="true" src="http://2.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S5NcUjuaI2I/AAAAAAAAAQY/C1rR_FdgGkM/s320/model_02.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S5NcWwinS_I/AAAAAAAAAQg/orlTkJ6zYII/s1600-h/model_03.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ilo-full-src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S5NcWwinS_I/AAAAAAAAAQg/orlTkJ6zYII/s320/model_03.jpg" kt="true" src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S5NcWwinS_I/AAAAAAAAAQg/orlTkJ6zYII/s320/model_03.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S5NkQ4JC-DI/AAAAAAAAARg/0Ak3-fgvF80/s1600-h/model_05.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" kt="true" src="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S5NkQ4JC-DI/AAAAAAAAARg/0Ak3-fgvF80/s320/model_05.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S5NkWoyBQbI/AAAAAAAAARo/tT5Rpr3cKEw/s1600-h/model_07.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" kt="true" src="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S5NkWoyBQbI/AAAAAAAAARo/tT5Rpr3cKEw/s320/model_07.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S5NkddOl3RI/AAAAAAAAARw/q39QVdnyKks/s1600-h/model_09.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" kt="true" src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S5NkddOl3RI/AAAAAAAAARw/q39QVdnyKks/s320/model_09.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S5NkllFjNpI/AAAAAAAAAR4/0RrOuNmgkuQ/s1600-h/model_10.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" kt="true" src="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S5NkllFjNpI/AAAAAAAAAR4/0RrOuNmgkuQ/s320/model_10.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S5Nksu2dO6I/AAAAAAAAASA/Pi_MEu2XgIY/s1600-h/model_12.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" kt="true" src="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S5Nksu2dO6I/AAAAAAAAASA/Pi_MEu2XgIY/s320/model_12.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S5Nky9Ug9rI/AAAAAAAAASI/m5D4Umg3Kf8/s1600-h/model_13.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" kt="true" src="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S5Nky9Ug9rI/AAAAAAAAASI/m5D4Umg3Kf8/s320/model_13.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S5Nk5n1t5qI/AAAAAAAAASQ/JOO4PguQQqg/s1600-h/model_24.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" kt="true" src="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S5Nk5n1t5qI/AAAAAAAAASQ/JOO4PguQQqg/s320/model_24.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;span id="goog_1267948489260"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span id="goog_1267948489261"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/34574213241117703-4913162119563069991?l=mahitaabe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mahitaabe.blogspot.com/feeds/4913162119563069991/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2010/03/blog-post.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/4913162119563069991'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/4913162119563069991'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title='عکاسی مد و مدل گرایی در ایران قدیم'/><author><name>مهیار</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SsMUc0OnkxI/AAAAAAAAAAg/RiqE4rXfIEQ/S220/shaksi1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S5NcUjuaI2I/AAAAAAAAAQY/C1rR_FdgGkM/s72-c/model_02.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-34574213241117703.post-2895295256790336781</id><published>2010-02-17T23:26:00.000+03:30</published><updated>2010-02-17T23:26:13.153+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سینما و تلویزیون'/><title type='text'>نگاهی به فیلم پستچی سه بار در نمی‌زند</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S3xImYdXOrI/AAAAAAAAAQQ/UTDt3mqDGjo/s1600-h/10qi8na.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img border="0" ct="true" height="288" src="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S3xImYdXOrI/AAAAAAAAAQQ/UTDt3mqDGjo/s400/10qi8na.jpg" width="400" /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;بمناسبت تکثیر نسخه ویدیویی فیلم در ایران&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;داستان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;«پستچي سه بار در نمي‌زند» داستان مردي است در عمارتي خارج از شهر، دختري را به گروگان مي‌گيرد تا پدر دختر را به آن خانه بكشاند و بر سر ماجراهاي گذشته، با او تسويه‌حساب كند. &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;عوامل&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;محمدرضا فروتن، باران كوثري، پانته‌آ بهرام، امير جعفري، علي نصيريان، رويا تيموريان، ليلا زارع و پارسا مشيري بازيگران اين فيلم هستند.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;از ساير عوامل اين فيلم مي توان به نويسنده فيلم‌نامه: حسن فتحي، تهيه كننده: جواد نوروز بيگي (مركز گسترش سينماي مستند و تجربي)، مدير فيلمبرداري: امير كريمي، تدوين: حسن حسندوست، طراح صحنه و لباس: اصغر نژاد ايماني، طراح چهره‌پردازي: سعيد ملكان، موسيقي متن: فردين خلعتبري، صدابرداران همزمان: محمود سماك‌باشي، رضا تهراني، امير شاهوردي، صداگذاري و ميكس: حسين ابوالصدق، عكاس: محمد فوقاني، جلوه‌هاي ويژه ميداني: عباس شوقي، جلوه‌هاي ويژه رايانه‌اي: كامران سحرخيز وطراح و مدير بخش اكشن: پيمان ابدي اشاره کرد.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S3xH1bmVICI/AAAAAAAAAQI/fJGDQXe4w38/s1600-h/29_870920_L600.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img border="0" ct="true" height="278" src="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S3xH1bmVICI/AAAAAAAAAQI/fJGDQXe4w38/s400/29_870920_L600.jpg" width="400" /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;کابوس تاریخ در قاموس سینما&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حسن فتحی در دومین اثر سینمایی‌اش «پستچی سه بار در نمی‌زند» نشان داد که فقط سریال‌ساز خوبی نیست و توانمندی‌اش در سینما چیزی کمتر از تلویزیون ندارد.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اگرچه اولین فیلم سینمایی او ازدواج به سبک ایرانی چندان با سبک و سیاق او در فیلمسازی همسو نبود و نظر منتقدان را هم به خود جلب نکرد، اما در پستچی سه بار در نمی‌زند او هوشمندی خود را به رخ مخاطبان و منتقدان کشید و داستانی را با زبان سینمایی خود به تصویر کشید که می‌تواند نقطه عطفی در کارنامه سینمایی‌اش در کنار کارنامه درخشان تلویزیونی‌اش باشد. ۳ ویژگی عمده به عنوان عناصر اصلی کار فتحی در سریال سازی وجود دارد که در این فیلم نیز مورد استفاده قرار گرفته است.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;عناصری که سینمای فتحی را می‌سازد و امضای او را پای آثارش برملا می‌کند؛ علاقه به تاریخ و تاریخ‌‌گرایی، دیالوگ‌پردازی‌های فاخر و شخصیت‌پردازی محکم که هر سه اینها در پستچی سه بار در نمی‌زند برجسته شده است و در ترکیبی متوازن با هم پیش می‌رود. فیلم سه مقطع تاریخی معاصر یعنی دوره قاجار، پهلوی و جامعه امروز را در یک روایت مشترک و درهم تنیده به تصویر می‌کشد که هر کدام از آنان اگرچه داستانی مستقل دارد، در ذیل برخی مفاهیم مشترک چه به لحاظ فرمی و چه از نظر داستانی به هم وصل می‌شوند و از یک درد مشترک سخن می‌گویند. دردی که برخاسته تاریخ معاصر ایران است و هر کدام از این روایت‌های اپیزودیک را در نهایت همچون قطعات یک پازل به هم وصل می‌کند تا تصویری کلی و جامع‌تر از تاریخ معاصر را ترسیم کند.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اساسا نگاه فتحی به تاریخ، ناظر بر تاریخ معاصر است و از این حیث می‌توان او را با مرحوم علی حاتمی مقایسه کرد. ضمن این‌که توجه جدی و تاکید او بر دیالوگ‌پردازی‌های فاخر و قصارگونه که زبان هر دوره را در ساحت زیباشناختی و موزون به تصویر می‌کشد آثار او را به زبان سینمایی علی حاتمی نزدیک می‌کند و شاید بتوان او را ادامه دهنده سینمای حاتمی دانست. ضمن این‌که او بازی خوبی از نقش‌آفرینانش می‌گیرد و به شخصیت‌هایی که خلق می‌کند عمق می‌بخشد. مثلا به بازی متفاوت امیر جعفری در این فیلم و سریال میوه ممنوعه توجه کنید که توانایی‌های این بازیگر را در قالبی غیر از طنز به اثبات رسانده است، همچنین بازی رویا تیموریان و حسین یاری در شب دهم، شهاب حسینی در مدار صفر درجه، مهدی هاشمی در اشک‌ها و لبخندها و البته علی نصیریان در میوه ممنوعه، ضمن این‌که نمی‌توان از بازی خوب پانته‌آ بهرام در پستچی هم بسادگی گذشت.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;فتحی بدرستی از خلاقیت بازیگرانش متناسب با نقش و فیلمنامه استفاده می‌کند و همواره قابلیت‌های تجربه نشده و دیده نشده آنها را برجسته ساخته و به نمایش می‌گذارد. پانته‌آ بهرام در پستچی سه بار در نمی‌زند یکی از ماندگارترین نقش‌های یک زن صیغه‌ای را بازی کرده است که تا سال‌ها در ذهن می‌ماند. همچنین بازی امیر جعفری در نقش یک جاهل کلاه مخملی با دیالوگ‌گویی‌های زیبایی که دارد یکی از شیرین‌ترین کاراکترهای جاهلی را در سینمای ایران به ثبت رسانده است که قطعا نقطه عطفی در کارنامه حرفه‌ای خود او نیز محسوب می‌شود.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;فتحی در نوع روایت سینمایی خود از تاریخ نیز با علی حاتمی قابل مقایسه است؛ بدین معنی که هر دو تاریخ را به روایت خود و با زبان هنر و سینما به تصویر می‌کشند و ضمن وفاداری به تاریخ، از تخیلات و خلاقیت‌های هنری خود نیز در این باز آفرینی استفاده می‌کنند. فتحی در مجموعه کارهایی هم که برای تلویزیون انجام داده و درونمایه تاریخی داشته‌اند، همین شیوه را داشته است. در واقع او بیش از آن‌که به جزییات واقعه تاریخی بپردازند سعی می‌کند از روح تاریخی زمان در داستان‌پردازی خود استفاده کند و اتفاقا به دلیل مهارتی که در قصه‌گویی دارد زبان تاریخ را به زبان سینما نزدیک کرده و در هم می‌آمیزد و موقعیتی دلنشین از ترکیب سینما و تاریخ می‌آفریند که بخش عمده‌ای از لذت تماشای پستچی سه بار در نمی‌زند در همین راز نهفته است. توجه فتحی به تاریخ تا نشانه‌شناسی اشیاء و ابزار قدیمی گسترش می‌یابد و او سعی می‌کند به شکل دراماتیکی از آنها در روایت قصه خود استفاده کند.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مثلا به ۳ ابزار دفاعی شمشیر، چاقو و اسلحه در پستچی سه بار در نمی‌زند توجه کنید که هر کدام در یک دوره تاریخی به دست شخصیت اصلی قصه است تا وضعیت تمدنی آن دوره را بازنمایی کند. در واقع او به کارکرد مشترک این ابزارها در دوره‌های مختلف تاریخی می‌پردازد و تفاوت این دوره‌ها را از این طریق نشانه‌شناسی می‌کند. ضمن این‌که این تمهید می‌تواند بار مفهومی گسترده‌تری هم داشته باشد و نوعی انسان‌شناسی تاریخی را به تصویر می‌کشد که در آن اگرچه زیست جهان آدمی تغییر کرده است اما خصایص مشترک انسانی همچون خطی ممتد ادامه دارد. این گزاره نه فقط در آن مورد خاص که در بسیاری دیگر از تجربه‌های بشری نیز مصداق دارد. حرص و طمع، ظلم، فساد، خشونت و بسیاری از خصلت‌های انسانی فراتر از موقعیت تاریخی آدم‌ها در هر یک از ۳ قصه به چشم می‌خورد و حقیقت انسان را در بستر تاریخ بازنمایی می‌کند.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;یکی از ویژگی‌هایی که در آثار حسن فتحی برجسته است، نقش زن و تصویری است که او از موقعیت زنان ترسیم می‌کندیکی دیگر از ویژگی‌هایی که در آثار حسن فتحی برجسته است، نقش زن و تصویری است که او از موقعیت زنان ترسیم می‌کند. زنان در آثار فتحی، نقش برجسته‌ای دارند و بسیاری از تعلیق‌های قصه و موقعیت‌های داستانی مبتنی بر کنش آنها شکل می‌گیرد. در پستچی سه بار در نمی‌زند، در برابر سه مردی که در داستان می‌بینیم ۴ زن حضور دارند و همین خود گواه بر این مدعاست اما تصویری که از زن در این فیلم می‌بینیم، شبیه به زنانی است که صادق هدایت در آثارش تصویر می‌کند. در پستچی سه بار در نمی‌زند مخاطب با تصویری دوگانه از زن روبه‌رو می‌شود که در عین فریبکاری و کینه‌ای که نسبت به مردان دارند خود نیز نمادی از ظلم تاریخی مردان به زنان هستند.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;زنانی که استقلال و آزادی‌شان در چنبره ساختاری مردسالارانه محدود شده است و در واقع به اسارت آنان در آمده‌اند. همه این زنان به نوعی در پی رهایی از چنگال مردانی هستند که آنان را به اسارت خود درآورده‌اند. تلاش آنان برای رهایی از سلطه مردان در واقع تصویری از جهاد تاریخی زنان را برای خروج از تاریخ مذکر به نمایش می‌گذارد که البته همچنان در این تقدیر تاریخی دست و پا می‌زنند و راهی سخت در پیش دارند. همه این زنان نه فقط به لحاظ اجتماعی که به لحاظ فردی و روانی نیز دچار سرخوردگی هستند؛ یکی در حسرت مادر شدن و دیگری در فراق معشوق می‌سوزد. چهره خواسته‌های آنان نیز با صورت واحد مردی ( محمدرضا فروتن ) ترسیم می‌شود تا از درد مشترک آنان پرده بردارد. در میان کاراکترهای قصه و میان این آدم‌های بزرگ، کودکی هم به چشم می‌خورد که صورتی زخمی دارد.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گویی او تصویری از تاریخ معاصر ماست که همواره از حوادث زمانه زخمی بر صورت دارد که هنوز التیام نیافته است. او روح زمانه و ارابه تاریخ است که در جاده زمان می‌راند و به تکامل نمی‌رسد. گویی حسن فتحی، درد مشترک تاریخ معاصر ما را که در این سه دوره زمانی مشترک در وجود کودکی ترسیم می‌کند که بی گناه و معصوم، آماج بی خردی بزرگانی می‌شود که به تکامل و رشد این کودک نمی‌اندیشند و او همچنان در کودکی خویش باقی می‌ماند. البته داستانی که فتحی در پستچی... تعریف می‌کند، آنقدر چند لایه و تاویل‌پذیر است که مفاهیم متعددی غیر از این تفسیر را می‌توان از دل آن بیرون کشید و تاریخ را همچون مورخان گوناگون، به صورت‌های مختلفی تعریف کرد.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پستچی سه بار در نمی‌زند به لحاظ فرمی نیز با مضمون اثر ارتباط نمادین و پرمعنی دارد. هر سه دوره تاریخی این داستان‌ها اگرچه در سه طبقه مختلف رخ می‌دهد، اما همه این طبقات به یک ساختمان تعلق دارد.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ساختمانی قدیمی که می‌تواند نمادی از ایران معاصر باشد که وضعیت طبقه اول آن که جامعه کنونی را بازنمایی می‌کند متاثر از دو طبقه قبلی است و امتداد منطقی آن به حساب می‌آید. شاید آن تیله رنگی نشانه‌ای از همین صیرورت تاریخی باشد که از طبقه بالا و دوره تاریخی اول به طبقه پایین یعنی دوره تاریخی سوم امتداد یافته است.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S3xHwMUd5ZI/AAAAAAAAAQA/3qRELYUQWFM/s1600-h/27_870920_L600.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img border="0" ct="true" src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S3xHwMUd5ZI/AAAAAAAAAQA/3qRELYUQWFM/s320/27_870920_L600.jpg" /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اگرچه پستچی سه بار در نمی‌زند به لحاظ داستانی به سه پرده تقسیم می‌شود، اما ساختار روایی قصه را به دو نیمه می‌توان تقسیم کرد که نقطه مرزی آن به زمانی بر می‌گردد که آدم‌های هر دوره یکدیگر را رویت می‌کنند. شاید مشکل عمده پستچی... در همین نقطه باشد. ملاقات این آدم‌ها با هم سویه انتزاعی قصه را که در فضایی رئالیستی قرار داشت وارد موقعیتی تخیلی می‌کند که با اضافه شدن ژانر وحشت به آن، ترکیبی ناموزون از ساختار قصه به وجود می‌آورد که انسجام نیمه اول فیلم را از بین می‌برد و دچار دوپارگی و سردرگمی می‌سازد.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;البته فتحی صحنه‌های ترسناک فیلم را خوب از آب در آورده است و اگر جنبه تاریخی و جامعه شناختی اثر را در نظر نگیریم، ارتباط منسجمی با فرآیند قصه و فضای آن دارد و با توجه به بضاعت سینمای ایران در ژانر وحشت قابل قبول است. چقدر صدای زنگ موبایل باران کوثری در این فضا کارکرد دارد.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;روایت ۳ مقطع تاریخی در یک داستان مشترک، دیالوگ‌های هوشمندانه و زیباشناختی که متناسب با زمان‌های مختلف داستان شکل گرفته است و نقش‌آفرینی جذابی که از بازیگران فیلم به نمایش گذاشته شده در ترکیبی زیبا با ژانر وحشت و دلهره، عناصر اصلی فیلم پستچی سه بار در نمی‌زند را تشکیل می‌دهند که هم در فرم و جذابیت‌های بصری و هم در مضمون و بصیرت‌های فکری، زیبا و دلنشین است و می‌تواند زبان خاصی را در قاموس سینمای ایران طی کند که آغازگر آن بلا شک مرحوم علی حاتمی بود.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;span style="color: blue; font-size: x-small;"&gt;بر گرفته از روزنامه جام جم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/34574213241117703-2895295256790336781?l=mahitaabe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mahitaabe.blogspot.com/feeds/2895295256790336781/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2010/02/blog-post_17.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/2895295256790336781'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/2895295256790336781'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2010/02/blog-post_17.html' title='نگاهی به فیلم پستچی سه بار در نمی‌زند'/><author><name>مهیار</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SsMUc0OnkxI/AAAAAAAAAAg/RiqE4rXfIEQ/S220/shaksi1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S3xImYdXOrI/AAAAAAAAAQQ/UTDt3mqDGjo/s72-c/10qi8na.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-34574213241117703.post-3493252105639600569</id><published>2010-02-14T16:12:00.000+03:30</published><updated>2010-02-14T16:12:20.414+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تاریخ'/><title type='text'>اوا براون معشوقه هیتلر (به بهانه روز ولنتاین)</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S3fvAGdK1hI/AAAAAAAAAPY/Qv5Ak6UDaos/s1600-h/hitlereva.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ct="true" src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S3fvAGdK1hI/AAAAAAAAAPY/Qv5Ak6UDaos/s320/hitlereva.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;کنجکاوی درباره سرگذشت اوا براون زمانی شروع شد که این زن جوان در کنار آدولف هیتلر زندگی می‌کرد و هنوز به همراه "پیشوا" خودکشی نکرده بود.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خدمه فضول اقامتگاه هیتلر کشف کرده بودند که او با زن زیبایی که ۲۳ سال از او جوانتر بود، رابطه "خاصی" ندارد و عشق آنها صرفا افلاطونی است.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;زندگی خصوصی "پیشوا" برای مردم ناشناخته بود. بیشتر آلمانی‌ها تازه پس از مرگ هیتلر بود که شنیدند دختری بلوند سالها در کنار "پیشوا" زندگی کرده و در ۳۰ آوریل ۱۹۴۵ به همراه او خودکشی کرده است.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هیتلر مایل نبود مردم به رابطه او با اوا براون پی ببرند، زیرا عقیده داشت که محبوبیت او در میان زنان جوان کمرنگ می‌شود، و به علاوه به تصویر او به مثابه یک اسطوره‌ سیاسی و نه انسانی عادی، آسیب می‌رسد.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هیتلر مایل بود پیروانش باور کنند که "پیشوای ابدی آلمان" به "خور و همسر و خواب" بی نیاز است و تنها به "اعتلا و عظمت رایش سوم" فکر می‌کند.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بی خبری از زندگی اوا براون باعث رواج شایعات زیادی شد، که ربط زیادی به واقعیت نداشت، از جمله این که این زن هیتلر را دیوانه‌وار دوست داشته و به تمام نزدیکان او، از جمله به "بلوندی" سگ شکاری پیشوا، حسادت می‌کرده است.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;به تازگی پژوهشی در آلمان منتشر شده که زندگی این زن زیبای اهل مونیخ را تنها با اسناد و مدارک معتبر ترسیم می‌کند.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S3fvI8hkKsI/AAAAAAAAAPg/DuLTNm0I6sQ/s1600-h/100210122521_eva.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ct="true" src="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S3fvI8hkKsI/AAAAAAAAAPg/DuLTNm0I6sQ/s320/100210122521_eva.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;زنی غیرسیاسی و "عادی"&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بسیاری از تاریخ‌نگارانی که زندگی هیتلر را کاویده‌اند، گفته‌اند که اوا براون در زندگی او نقش مهمی نداشته است.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;کتاب تازه‌ای از هایکه گوتماکر، تاریخ‌دان دوران آلمان نازی، نشان می‌دهد که این برداشت چندان با واقعیت سازگار نیست.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خانم پژوهشگر نخست به نقد شایعاتی می‌پردازد که به نظر او هیچ اعتباری ندارد، و تنها به خاطر کمبود اطلاعات واقعی بر سر زبانها افتاده است. او در کتاب خود بر آن است که تنها به داده‌های تاریخی و اظهارات موثق نزدیکان هیتلر اعتماد کند. بر پایه این شواهد این محقق نشان می‌دهد که اوا براون نقش برجسته‌ای در زندگی هیتلر داشته است.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هیتلر در وصیت‌نامه‌ای که در ۱۹۳۸ تدوین کرد، از "حزب ناسیونال سوسیالیست کارگری" می‌خواهد که برای "این بانوی محترم" حقوق مادام‌العمر تعیین کند.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نزدیکان هیتلر، از جمله یوزف گوبلز وزیر تبلیغات او، تأکید کرده‌اند که "خانم براون در نزد پیشوا جایگاه خاصی دارد".&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;به گفته‌ اطرافیان هیتلر، "پیشوا" برنامه داشت که پس از پایان "رسالت" و پیروزی در جنگ، از جنجال سیاسی کناره بگیرد و در کنار اوا براون زندگی آرامی شروع کند.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S3fvQcaSfKI/AAAAAAAAAPo/XPmgtbIWT5M/s1600-h/100210122500_13.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ct="true" src="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S3fvQcaSfKI/AAAAAAAAAPo/XPmgtbIWT5M/s320/100210122500_13.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;دیکتاتور تنها&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هیتلر سخت تنها بود و در زندگی بیش از پیروزی سیاسی چیزی نداشت و نمی‌خواست&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مطابق نظر نویسنده، جایگاه اوا براون در تحلیلی که از شخصیت هیتلر ارائه شده به خوبی قابل‌توجیه است. زندگی‌نامه‌نویسان هیتلر گفته‌اند که او زندگی خصوصی نداشت و خود را یکسره وقف سیاست کرده بود.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;او سخت تنها بود و در زندگی بیش از پیروزی سیاسی چیزی نداشت و نمی‌خواست، در این خلأ زنی مانند اوا براون می‌توانست پناهی برای او باشد.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;در زندگی‌نامه‌ای که هایکه گوتماکر از اوا براون ارائه داده، نکته‌های بسیاری مبهم می‌ماند، اما در عوض آنچه بیان می‌شود، تنها با تکیه به مدارک و گواهان قابل اعتماد فراهم آمده است.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هیتلر با نزدیک شدن به شکست، در آغاز سال ۱۹۴۵ دستور داده بود تمام مدارک زندگی خصوصی او را نابود کنند. تردیدی نیست که نامه‌های شخصی او با اوا براون نیز از بین رفته است.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S3fvZXws-zI/AAAAAAAAAPw/OoNk0530U2s/s1600-h/HitlersViewDM_468x360.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ct="true" src="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S3fvZXws-zI/AAAAAAAAAPw/OoNk0530U2s/s320/HitlersViewDM_468x360.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;زنی شیفته&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اوا براون در سال ۱۹۲۹ که هیتلر هنوز به قدرت نرسیده بود، برای نخستین بار با رهبر نازیان برخورد کرد و در دم واله و شیدای او شد.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هیتلر که در کشتارهای جمعی بیرحمی و قساوت کم‌مانندی ا‌ز خود نشان داد، در معاشرت با زنان بی‌نهایت ظریف و مبادی آداب بود، و زنان بیشماری تحت تأثیر او قرار گرفتند.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اوا براون پس از دل سپردن به "پیشوا" برای مدتی از بی‌توجهی‌های او سخت افسرده و اندوهگین بود و برای جلب توجه "پیشوا" دو بار دست به خودکشی زد.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هیتلر پس از رسیدن به قدرت در سال ۱۹۳۳ به اوا براون توجه نشان داد، و اولین اقدام او این بود که دستور داد تحقیق شود مبادا خانواده اوا براون رگ و ریشه‌ یهودی داشته باشد.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;سپس رهبر حزب نازی ترتیبی داد که اوا براون به حلقۀ نزدیکان او وارد شود و به ویژه در سفرها همراه باشد.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هیتلر اوا براون را همیشه به عنوان "منشی شخصی" معرفی می‌کرد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هیتلر اوا براون را همیشه به عنوان "منشی شخصی" معرفی می‌کرد، اما به تدریج همه دریافتند که رابطه‌ای نزدیک میان آنها برقرار است، اما می‌دانستند که این رابطه نباید به بیرون درز کند.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;به رغم مراقبت شدید و سانسوری که هیتلر برقرار کرده بود، این رابطه از پرده بیرون افتاد. در سال ۱۹۳۹ بسیاری از رسانه‌ها، از جمله مجله آمریکایی تایم، خبر دادند که هیتلر معشوقه‌ای به نام براون دارد.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S3fvi52fdUI/AAAAAAAAAP4/28Hok9ibtEM/s1600-h/article-0-00550F6A00000258-619_468x320.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ct="true" src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S3fvi52fdUI/AAAAAAAAAP4/28Hok9ibtEM/s320/article-0-00550F6A00000258-619_468x320.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;زندگی و مرگ با "پیشوا"&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;در بیوگرافی تازه‌ی اوا براون به این نکته اشاره می‌شود که او کمابیش زنی عادی بوده و با "زن ایده آل آلمان نازی" همسازی نداشته است و به همین خاطر برخی از سران نازی درباره او با لحنی منفی سخن گفته‌اند.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نویسنده در نقد این برداشت معتقد است: "اوا براون زنی غیرسیاسی بود، اما درست به همین خاطر با برداشت نازیان از 'زن ایدآل' همخوانی داشت، زیرا آنها زنان را تنها در خدمت مردان و "آرمان مردانه" می‌خواستند."&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اوا براون با تمام وجود به ایدئولوژی حزب نازی ایمان داشت و از فرمان‌های هیتلر بی چون و چرا اطاعت می‌کرد. جز این نیز نمی‌توان از این زن انتظار داشت: اوا براون نیمی از ۳۳ سال عمر خود را در میان سران حزب نازی طی کرده بود.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اوا براون چشم بسته از "پیشوای ابدی حزب و جامعه" فرمان می‌برد. هیتلر در یکی از آخرین فوران‌های خشم خود گفته بود: "امروز فقط اوا براون و سگم به من وفادار مانده‌اند."&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;در آخرین روزهای جنگ، زمانی که اروپا به ویرانه‌ای بزرگ بدل شده و نخستین گردان‌های ارتش سرخ وارد برلین شده بودند، اوا براون می‌توانست از ستاد حکومتی خارج شود و زندگی خود را نجات دهد، اما او تصمیم گرفته بود در کنار "پیشوا" بماند و آخرین گام را با او بردارد.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اوا براون دو دقیقه قبل از هیتلر کپسول سمی را زیر دندان فشار داد. دقیقا ساعت سه و ۲۸ دقیقه بعدازظهر ۳۰ آوریل ۱۹۴۵. دو دقیقه قبل از آدولف هیتلر. آنها تنها دو روز قبل به طور رسمی ازدواج کرده بودند.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;a href="http://my.opera.com/persianweblog/blog/mashoogheye-hitler-mian-e-shaye-eh-va-tarikh"&gt;برگرفته از سایت بی بی سی&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/34574213241117703-3493252105639600569?l=mahitaabe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mahitaabe.blogspot.com/feeds/3493252105639600569/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2010/02/blog-post_14.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/3493252105639600569'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/3493252105639600569'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2010/02/blog-post_14.html' title='اوا براون معشوقه هیتلر (به بهانه روز ولنتاین)'/><author><name>مهیار</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SsMUc0OnkxI/AAAAAAAAAAg/RiqE4rXfIEQ/S220/shaksi1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S3fvAGdK1hI/AAAAAAAAAPY/Qv5Ak6UDaos/s72-c/hitlereva.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-34574213241117703.post-5295863950284232152</id><published>2010-02-13T23:29:00.000+03:30</published><updated>2010-02-13T23:29:21.842+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='داستان'/><title type='text'>فلوسی : اثر وودی آلن</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S3cD9Rv-GhI/AAAAAAAAAPI/k2i5nY3Qm_4/s1600-h/3357women_nobel_prize_2009.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ct="true" height="400" src="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S3cD9Rv-GhI/AAAAAAAAAPI/k2i5nY3Qm_4/s400/3357women_nobel_prize_2009.jpg" width="308" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;یکی از شگردهای لازم برای کارآگاه شدن این است که آدم همیشه ی خدا، شانه‌هایش را بالا بگیرد و قدری قوز کند. به همین علت بود که وقتی این موجود فلک‌زده‌ای موسوم به «ورد بابکوک» ترسان و لرزان به دفتر کار من آمد و کارت شناسایی‌اش را روی میز گذاشت، می‌بایست فی‌الفور به آن احساس سرمایی که ستون فقراتم را یکهو لرزاند، اعتماد می‌کردم.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گفت:«کایزر شما هستین؟ کایزر لوپوویتس؟»&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آشکارا اعتراف کردم:«بله، تو شناسنامه‌م که این‌جور نوشته.» .....&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;..... ـ دستم به دامنتون، آقای کایزر. توطئه چیدن، می‌خوان ازم باج کلونی بگیرن. توروخدا به دادم برسین!&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مثل خواننده ی اول یک دسته ارکستررومبا، پیچ و تاب می‌خورد. لیوانی را که روی میز بود و بطری مشروبی را که معمولاً برای مقاصد غیر طبی دم دستم نگه می‌دارم، به طرفش روی میز سراندم.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ حالا چه‌طوره یه کم آروم بگیری و از سیر تا پیاز قضیه رو برام تعریف کنی؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ شما... شما قول می‌دین چیزی به عیالم نگین؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ باید با هم روراست باشیم، ورد. همچین قولی نمی‌تونم بدم.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خواست لیوانی پرکند، اما دستش طوری می‌لرزید که صدای برخورد بطری و لیوان را تا آن طرف خیابان هم می‌شد شنید، بیش‌تر مشروب‌ها را هم پخش و پلا کرد و ریخت روی لباس‌هاش.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گفت:«من کارگر فنی‌ام. کارم ساخت تعمیر دستگاه‌های سرگرم‌کننده است، از اون جغجغه‌های تفریحی را که محض شوخی یکهو می‌پرن و سروصدا راه می‌اندازن. حالیتون هست کدوما را می‌گم که؟ همون اسباب‌بازی‌های کوچولوی گول‌زنک که وقتی آدم‌ها با هم دست می‌دن، ناغافل از جا می‌پره، مردم رو زهره ترک می‌کنه.»&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ خُب مقصود؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ هیچی. خیلی از رؤسا و مدیرکلا از این اسباب‌بازی‌ها خوششون می‌آد. به خصوص تو خیابون وال استریت.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ اصل موضوع رو بگو.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ راستش من زیاد سفر می‌رم. حالیتون هست چی می‌گم. آدم از تنهایی دق می‌کنه. اما یه وقت از اون فکرهای بدبد نکنی ها! من ذاتاً یه انتلکتوئلم. درسته که آدم می‌تونه هر وقت میلش کشید با هر کدوم از اون حضرات هنرمند و انتلکتوئل تماس بگیره و با اونا خوش و بش کنه، اما راستش پیدا کردن و هم‌کلوم شدن با یه دختر جوون و روشن‌فکر نابغه، کار هر شیرپاک‌خورده‌ای نیست.&lt;br /&gt;ـ خُب، بعدش.&lt;br /&gt;ـ بعدش نمی‌دونم چطور شد که نشونی یه دختر جوون هفده هیجده ساله رو بهم دادن. دانش‌جوی دانشگاه واسار. گفتند این ذخیره حاضره یه جزیی پولی بگیره. بیاد سراغت و درباره هر موضوعی که بخوای بات بحث کنه: پروست، ییتز، انسان شناسی. خلاصه آدم اختلاط و تبادل نظر هم می‌کنه. حالیتون هست که چی می‌خوام بگم؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ درست نه!&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ می‌خوام بگم یه وقت فکرهای بدبد نکنین ها! زن خود من جداً یه فرشته است. مبادا خیال بد بکنین. اما راستش زنم نمی‌تونه با من درباره پوند و مثلاً الیوت حرف بزنه. خوب، چه‌کارش باید کرد؟ وقتی باش ازدواج کردم تو فکر این چیزا نبودم. حالیتون هست که وضع چه جوریه؟ این بود که همیشه حس می‌کردم به یه زن یا یه دختر فهمیده احتیاج دارم، زنی که بتونه منو از لحاظ فکری هم تحریک کنه، کایزر، پول هم بهش می‌دادم. البته هیچ‌وقت دوست نداشتم باهاش زیاد قاطی بشم، برای خودم دردسر درست کنم. می‌خواستم فقط یه تجربه روشن‌فکری کوتاه زودگذر باشه بعدش هم ولش می‌کردم به ‌امون خدا. باور کن، کایزر، من از زن خودم و از ازدواجمون خیلی خیلی هم راضی‌ام.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ چند وقته این جریان ادامه داره؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ شش ماهی می‌شه. هر وقت دلم می‌گیره، به خانم فلوسی تلفن می‌زنم تا ترتیبش را بده. خودش فوق لیسانس ادبیات تطبیقی داره. اون‌وقت یکی از اون انتلکتوئلاش رو برام می‌فرسته. حالیتون هست چی می‌گم؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;سرانجام فهمیدم که او هم، یکی از آن موجودات فلک زده‌ای است که دل‌شون برای یک زن فهمیده و اهل ادبیات لک زده. دلم برایش سوخت. اما کمی که با خودم فکر کردم، دیدم این‌طور آدم‌ها یکی دو تا نیستند. خیلی‌ها هستند که روح‌شان برای یک ذره ارتباط روشن‌فکری با جنس مخالف پرپر می‌زند و حاضرند همه داروندارشان را نثار یک همچین زنی کنند.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گفت:«حالا داره تهدیدم می‌کنه. می‌خواد همه چیزو به زنم بگه.»&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ کی تهدیدت می‌کنه؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ همین فلوسی. ظاهراً تو اتاق هتل، ضبط صوت کار گذاشته بوده‌ن و از بحث‌های ما درباره ی «سرزمین ویران» و «شیوه‌های مربوط به اصلاحات اساسی» و همچنین وارد شدن به مقوله‌های دیگه نوار برداشته‌ن. تهدید کردن که یا ده هزار دلار بدم یا می‌رن سراغ کلارا. کایزر جون، توی بد مخمصه‌ای گیر کرده‌م. جان مادرت هر طور شده کمکم کن! کلارا اگه با خبر بشه که چه‌طور خودش نتونسته قبلاً مچم را بگیره، حقیقتاً دق مرگ می‌شه.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;فهمیدم که خانم فلوسی باید یکی از آن دخترهای تلفنی آتشپاره باشد. قبلاً جسته‌گریخته شنیده بودم که بروبچه‌های ستاد مرکزی، سرنخ یک گروه از زن‌های تحصیل کرده را به‌دست آورده‌اند اما تا آن لحظه نتوانسته بودند کاری بکنند.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گفتم:«یالا به فلوسی تلفن کن، من‌باش صحبت می‌کنم.»&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ چی؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ پیشنهادت را پذیرفتم. حق‌الزحمش می‌شه روزی پنجاه دلار به اضافه هزینه‌های متفرقه‌ش. به گمونم حالا دیگه مجبوری تعداد زیادتری از اون جغجغه‌های سرگرم‌کننده تعمیر کنی.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ هرچی جون بکنم که هیچ‌وقت نمی‌تونم اون ده‌تایی رو که اونا ازم خواستن، جور کنم. باقی‌شو از قبر پدرم بیارم؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;زهرخندی زد و گوشی تلفن را برداشت و شماره‌ای گرفت. گوشی را از دستش قاپیدم و بهش چشمکی زدم. داشت ازش خوشم می‌آمد. چند لحظه بعد، صدایی به لطافت حریر، از پشت تلفن جواب داد. مقصودم را به او حالی کردم. شنیده‌م جنابعالی می‌تونید به من کمک کنید یک ساعتی بحث خوب و شیرینی داشته باشم.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ البته که می‌تونم. چه موضوعی رو دوست داری؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ دلم می‌خواد درباره ملویل بحث کنم.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ موبی دیک یا داستان‌های کوتاش.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ فرقی می‌کنه مگه؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ حق‌الزحمه‌ش فرق می‌کنه. بحث درباره سمبولیسم هم جداست.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ چه‌قدری در می‌آد؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ پنجاه تا. درباره موبی‌دیک شایدم صدتا. بحث تطبیقی اگه بخوای، ملویل و مثلاً هاتورن، شاید بشه معامله را با صدتاجور کرد.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گفتم:«پولش مهم نیست.» و شماره اتاقم را در هتل پلازا به او دادم.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ موبور می‌خوای یا مو خرمایی؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گفتم:«خودت سورپریزم کن.» و گوشی را گذاشتم.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ریشی تراشیدم و جزوه‌ای از سری جزوه‌های نقد و تحلیل کوتاه آثار ادبی کالج مونارک را مروری کردم و فنجانی قهوه سیاه سرکشیدم. هنوز یک ساعتی نگذشته بود که در زدند. در را باز کردم و در آستانه در دخترک جوانی دیدم با موهای شرابی که لباس گل و گشادی عین دو تا بستنی قیفی بزرگ وانیل‌دار روی تنش انداخته بود.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;سلام. من شری‌ام.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;الحق که فوت و فن نمایش تصورات خواب و خیال‌های آدم را خوب بلد بودند. موهای صاف و بلند، کیف چرمی، گوشواره‌های نقره‌ای بدون آرایش غلیظ.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گفتم:«تعجب می‌کنم چه‌طور با یک همچو لباسی به هتل رات داده‌ند و کسی مزاحمت نشده. کارآگاه‌های خصوصی و خانوادگی معمولاً خیلی زود این‌جور دخترهای انتلکتوئل را تشخیص می‌دند.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ بی‌خیالش. یه پنج تایی حالشون را جا میاره.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;با دست اشاره کردم رو مبل بنشیند.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گفتم:«خوب، می‌تونیم شروع کنیم؟»&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;سیگاری آتش زد و یکراست رفت سر موضوع.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ به گمونم می‌تونیم بحث رو با «بیلی باد» به عنوان نوعی توجیه ملویل از رابطه انسان با خدا شروع کنیم، براتون انترسان نیست؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ چرا جالبه، هر چند نه از دیدگاه میلتونی.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;من هم قمپزی در کردم. می‌خواستم ببینم در این موضوع هم سررشته‌ای دارد یا نه؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گفت:«نه، «بهشت گمشده» فاقد زیربنای بدبینانه است.»&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;زیر لب زمزمه کردم:«راست می‌گی به خدا. حرف درستیه.»&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ من فکر می‌کنم ملویل، فضیلت معصومیت را با بینشی نائیو و در عین حال غامض و هنرمندانه به ثبوت رسونده. قبول ندارین؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گذاشتم خوب حرف‌هایش را بزند. هنوز نوزده سالش نشده بود اما به آن مرحله پختگی ظاهرفریب و زبان‌بازی‌های ساده‌دلانه روشن‌فکرنمایان رسیده بود و یاد گرفته بود نظریه‌هایش را با بیانی روال و سیال، تندتند اما ضبط‌صوت‌وار بروز دهد. هرگاه من مطلب تازه‌ای مطرح می‌کردم جا می‌زد و جواب می‌داد:«وای، آره کایزر جون، آره عزیز دلم، به نکته عمیقی اشاره کردی، یه نوع دریافت ادراک افلاطونی از مسیحیت. عجیبه که من زودتر متوجهش نشدم!»&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;یک ساعتی گپ زدیم و بعد گفت که دیگر باید برود. بلند شد و من یک اسکناس صدی تقدیمش کردم.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ متشکرم عزیز جون.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ اگه بگی از کجا می‌آی، از این بیش‌ترهاش هم تقدیم می‌کنم.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ مقصودت چیه؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حس کنجکاویش را برانگیختم.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;دوباره نشست.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گفتم:«فرض کن من بخوام یه ضیافتی بدم.»&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ چه نوع ضیافتی مثلاً؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ فرض کن بخوام دو تا دختر با هم نوآم چومسکی را برام تحلیل کنند.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ وای، معرکه است!&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ خوب، حلا فراموشش کن...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گفت:«باید با فلوسی تماس بگیری. به گمونم برات گرون تموم بشه.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حالا دیگر وقتش رسیده بود که ضربه را فرو بیاورم. مثل برق کارت کارآگاه خصوصی‌ام را در آوردم و بهش فهماندم که تودام افتاده است.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ چی؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ همه‌ش ساختگی بود، جیگرجون، بحث درباره ملویل در ازای پول، شامل ماده 802 قانون مجازات عمومی می‌شه: حالا فکراتو بکن.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ ای نکبت!&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ آروم باش و از خر شیطون بیا پایین. مگر این‌که دوست داشته باشی از سیر تا پیاز قضیه رو تو دفتر آلفرد کارین تعریف کنی که گمون نکنم زیاد هم از شنیدنش خوشش بیاد.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;یکهو گریه را سرداد. گفت:«کایزر جون! توروخدا آبروم رو نریز. به همون خدا قسم من به یه کم پول احتیاج داشتم که فوق لیسانسمو تموم کنم. درخواستمو برای کمک هزینه تحصیلی نپذیرفتند. این بار دومه. وای، خدایا چه خاکی به سرم بریزم...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;همه چیز برملا شد. همه ماجرا. بزرگ شده و پرورش یافته سنترال پارک‌وست، اردوهای تابستانی سوسیالیست‌ها، موسسه براندیس. از آن نوع دخترهایی که نخود هر آشی بودند و همه‌جا سروکله‌شان پیدا می‌شد، تو شهر الگین یا محافل ادبی و شعر و شاعری، از آن‌هایی که در حاشیه کتاب‌هایی درباره کانت با مداد می‌نویسند:«بله، کاملاً درسته.» این بار، دست برقضا، فریب خورده بود و از مسیر اصلی منحرف شده بود و به این راه افتاده بود.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ دستم تنگ بود. به پول احتیاج داشتم. دوست دخترم گفت که یک آقای زن‌داری رو می‌شناسه که زنش آن‌قدرها هم فوق‌العاده نیست یا نمی‌دونم خنگه. سخت به بلیک علاقه داره. دوست دخترم خودش از عهده‌ش بر نمی‌اومد. این بود که قبول کردم، گفتم اگه پول و پله‌ای توکار باشه درباره بلیک باش حرف می‌زنم. اولش می‌ترسیدم و عصبی بودم. مثل چی پرت و پلا می‌گفتم اما اهمیتی نمی‌داد. دوست دخترم گفت که آدمای دیگه‌ای هم هستن. وای، خدایا، من یه بار دیگه‌م گیر افتاده‌م. یه بار که تو یه ماشین پارک شده داشتم «تفسیر» رو می‌خوندم. بار دوم هم تو «تنگل‌وود» جلوام را گرفتند و سرتاپام رو دستمالی کردند و دنبال اسلحه گشتند. اینم دفعه سومش. چی می‌گن. تا سه نشه، بازی نشه.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ حالا که این‌طوره منو ببر پیش فلوسی.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;لبش را گاز گرفت و گفت:«صورت ظاهر دفتر کارش کتاب‌فروشی هانتر کالجه.»&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ راست می‌گی؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ به خدا. مث‌اون قمارخونه‌هایی که بیرونشون دکون سلمونیه. واسه رد گم کردنه. خودت می‌ری می‌بینی.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;با عجله تلفن کوتاهی به ستاد مرکزی کردم و بعد گفتم:«خیلی خوب، عزیزجون، این دفعه به سلامت از خطر جستی اما عجالتاً از شهر خارج نشو.»&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;صورتش را پیش آورد و یک وری کج کرد تا از من تشکر کند. گفت:«اگه بخوای می‌تونم چند تا عکس از دوایت مک‌دونالد در حال خوندن کتاب برات بیارم.»&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ یه دفعه دیگه، خدا بخواد.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;قدم زنان داخل کتابفروشی هانترکالج شدم. فروشنده مرد جوانی بود که چشم‌های حساس و تیزی داشت. به سراغم آمد و گفت:«امر بفرمایید.»&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ دنبال یه چاپ مخصوص کتاب تبلیغات برای خودم می‌گردم. شنیده‌م نویسندش چند هزار جلد زرکوب چاپ زده و بین رفقاش تقسیم کرده.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گفت:«اجازه بدین بپرسم. ما با خونه می‌لر ارتباط مستقیم داریم.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;با یک نگاه، سرجا میخکوبش کردم و گفتم:«شری منو فرستاده.»&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گفت:«ها فهمیدم. پس برین اون پشت.» دکمه‌ای را فشار داد و دیواری که از کتاب پوشانده شده بود باز شد و من مثل بره‌ای به درون قصر پرجنب‌وجوش فلوسی راه یافتم.&lt;br /&gt;کاغذ دیواری‌های سرخ ودکور ویکتوریایی به فضای آن عشرتکده حال و هوای غریبی داده بود. دخترهای رنگ پریده و عصبی با عینک‌های قاب مشکی و موهای کوتاه وز کرده روی مبل‌ها ولو بودند و به نحو برانگیز‌اننده‌ای کتاب‌های پنگوئن کلاسیک را نرم و ظریف ورق می‌زدند. یکی از دخترهای موبور با خنده ی گل و گشادی به من چشمک زد و با اشاره ی سر اتاقی را در طبقه ی بالا نشانم داد و گفت:«با والاس استینوس چه‌طوری، ها؟»&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اما کار فقط منحصر به مسائل روشن‌فکری و ادبی نبود. با موجودات نازک نارنجی و عاطفی هم سروکار داشتند و معامله می‌کردند. فهمیدم که با پنجاه دلار می‌شود بدون نزدیک شدن، ارتباط برقرار کنی. با صد دلار، دختری می‌آمد و صفحات بارتوکش را به تو قرض می‌داد و با تو شامی می‌زد و بعد اجاره می‌داد در یک حالت شور و جذبه عاشقانه، تماشایش کنی. با صدوپنجاه تا می‌توانستی دو نفری با هم به موزیک اف.ام گوش بدهید. با سیصد تا این کارها انجام می‌شد: یک دختر لاغر اندام یهودی سبزه‌روی مومشکی وانمود می‌کرد تو را در موزه هنرهای معاصر بلند می‌کند و اجازه می‌دهد تز فوق‌لیسانسش را بخوانی و بعد با تو درگیری پیدا می‌کند و دعوا و مرافعه پر سروصدایی تو الین برسر ادراک فروید از مفهوم زن راه می‌اندازد و آن وقت یک خودکشی ساختگی به انتخاب خودت ترتیب می‌دهد.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;برای بعضی‌ها، یک ماجرای معرکه است. یک واقعه خاطره‌انگیز در آن شهر بزرگ، نیویورک.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;صدائی پشت سرم گفت:«از این یکی خوشت می‌آد؟» سربرگرداندم و ناگهان خودم را رودرروی یک هفت‌تیر کالیبر 38 دیدم. کلکم کنده بود. من ذاتاً آدم باجربزه‌ای هستم با بنیه قوی و دل و جرأت زیاد. اما این دفعه البته با نامردی از پشت حمله کردند.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خودش بود، فلوسی. بی‌برو و برگرد با همان صدائی که شنیده بودم اما فلوسی مرد بود. صورتش را با نقاب پوشانده بود.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گفت:«باورت نمی‌شه؟ من حتی کالجم رو هم تموم نکرده‌م. چون نتونستم نمره بیارم، اخراجم کردند.»&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ واسه همینه که نقاب زده‌ی؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ نقشه پیچیده‌ای طرح کردم که مدیریت مجله نیویورک رویوآویوکس رو به چنگ بیارم، اما لازمه‌ش این بود که شکل لیونل ترینگ بشم. رفتم مکزیک عمل جراحی کنم. اونجا تو خووارز یه دکتری هست که آدم‌رو به شکل لیونل تریلینگ در می‌آره؛ با پول کلون البته. اما یه اشتباهی پیش اومد. شبیه اودن از کار دراومدم با صدای ماری مکارتی. این‌جور شد که شروع کردم به کارهای اون‌ور قانون.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;فی‌الفور، پیش از آن‌که بتواند ماشه هفت‌تیرش را بکشد، دست به کار شدم. خیزی برداشتم و به رویش پریدم و گردنش را محکم گرفتم و بازویم را زیر چانه‌اش قلاب کردم و مثل یک بار آجر زمین خورد. پلیس که آمد، هنوز داشت می‌نالید.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گروهبان هولمز گفت:«دست مریزاد، بابا. کار این یکی رو که تموم کردی، اف.بی.آی. می‌خواد بات صحبت کنه، کایزر. یه مورد کوچولو مربوط به چند تا قمار باز و به نسخه حاشیه‌نویس شده فرد اعلا از دوزخ داشته. یالا بچه‌ها، این یارو رو ببرنش بیرون.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آن شب، دیروقت رفتم سراغ یکی از معشوقه‌های قدیمی‌ام به نام گلوریا. موبور بود. دوره دانشگاهی‌اش را با امتیاز عالی گذرانده بود با این فرق البته که فارغ‌التحصیل رشته تربیت بدنی بود. خوش خوش شدم.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S3cETNtNQqI/AAAAAAAAAPQ/H8uXTgZcTTM/s1600-h/woody_allen.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ct="true" height="200" src="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S3cETNtNQqI/AAAAAAAAAPQ/H8uXTgZcTTM/s200/woody_allen.jpg" width="191" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;برگرفته از مجله ی آدینه شماره 39 آذرماه 1368 &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;فلوسی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;نویسنده: وودی آلن&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/34574213241117703-5295863950284232152?l=mahitaabe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mahitaabe.blogspot.com/feeds/5295863950284232152/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2010/02/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/5295863950284232152'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/5295863950284232152'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2010/02/blog-post.html' title='فلوسی : اثر وودی آلن'/><author><name>مهیار</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SsMUc0OnkxI/AAAAAAAAAAg/RiqE4rXfIEQ/S220/shaksi1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S3cD9Rv-GhI/AAAAAAAAAPI/k2i5nY3Qm_4/s72-c/3357women_nobel_prize_2009.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-34574213241117703.post-8709775182777027252</id><published>2010-01-31T00:02:00.000+03:30</published><updated>2010-01-31T00:02:38.115+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='موسیقی'/><title type='text'>موسیقی : مرغ سحر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;object height="50" style="clear: right; float: right;" width="320"&gt;&lt;param name='movie' value='http://www.onmvoice.com/player/player.swf?_a=6679&amp;_ap=0'&gt;&lt;/param&gt;&lt;param name='allowFullScreen' value='true'&gt;&lt;/param&gt;&lt;param name='allowscriptaccess' value='always'&gt;&lt;/param&gt;&lt;param name='menu' value='false'&gt;&lt;/param&gt;&lt;embed src='http://www.onmvoice.com/player/player.swf?_a=6679&amp;_ap=0' type='application/x-shockwave-flash' allowscriptaccess='always' allowfullscreen='true' menu='false' width='320' height='50'&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;خواننده : استاد شجریان&lt;br /&gt;شعر : ملک الشعرا بهار&lt;br /&gt;دستگاه : ماهور&lt;br /&gt;آهنگ: مرتضی خان نی داوود&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S2SW3z3qN8I/AAAAAAAAAO4/WUMXyFdfqMw/s1600-h/shaj.gif" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ilo-full-src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S2SW3z3qN8I/AAAAAAAAAO4/WUMXyFdfqMw/s320/shaj.gif" src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S2SW3z3qN8I/AAAAAAAAAO4/WUMXyFdfqMw/s320/shaj.gif" tooltip="linkalert-tip" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #cc3333;"&gt;درباره ی مرغ سحر :&lt;/span&gt; &lt;br /&gt;&lt;b&gt;مرغ سحر&lt;/b&gt; نام تصنیف&amp;nbsp;مشهوری است که نخستین بار با صدای&amp;nbsp;ملوک ضرابی&amp;nbsp;و بعد با صدای&amp;nbsp;قمر الملوک وزیری&amp;nbsp;اجرا شد. شعر تصنیف مرغ سحر را&amp;nbsp;ملک الشعرای بهار&amp;nbsp;سرود و آهنگ آن، در دستگاه ماهور، از مرتضی نی داوود&amp;nbsp;است.&lt;br /&gt;یکی از محبوب‌ترین اجراهای این تصنیف از&amp;nbsp;محمدرضا شجریان&amp;nbsp;است که اغلب به خواست مردم در کنسرت‌های شجریان به گوش می‌رسد.&lt;br /&gt;ماندگاری مرغ سحر را باید در مضمون اجتماعی-سیاسی آن جستجو کرد که در هر دوره‌ای در ایران به گونه‌ای مصداق پیدا می‌کند.&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S2SXCRe59iI/AAAAAAAAAPA/NzN0t2wQZSs/s1600-h/967815Bahar_resizembyMaxw300h300.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ilo-full-src="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S2SXCRe59iI/AAAAAAAAAPA/NzN0t2wQZSs/s320/967815Bahar_resizembyMaxw300h300.jpg" src="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S2SXCRe59iI/AAAAAAAAAPA/NzN0t2wQZSs/s320/967815Bahar_resizembyMaxw300h300.jpg" tooltip="linkalert-tip" /&gt;&lt;/a&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;ملک الشعرای بهار &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;متن تصنیف :&lt;br /&gt;&lt;b&gt;بند اول&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma,Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;مرغ سحر ناله سر کن&lt;br /&gt;داغ مرا تازه تر کن!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma,Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;زآه شرر بار این قفس را&lt;br /&gt;&amp;nbsp;برشکن و زیر و زبر کن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma,Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ&lt;br /&gt;نغمه ی آزادی نوع بشر سرا!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma,Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;وز نفسی عرصه ی این خاک توده را&lt;br /&gt;&amp;nbsp;پر شرر کن&lt;br /&gt;پر شرر کن!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma,Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;ظلم ظالم جور صیاد&lt;br /&gt;آشیانم داده بر باد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma,Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;ای خدا ای فلک ای طبیعت&lt;br /&gt;شام تاریک ما را سحر کن &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma,Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;نو بهار است گل به بار است&lt;br /&gt;ابر چشمم ژاله بار است&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma,Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;این قفس چون دلم تنگ و تار است&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma,Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;شعله فکن در قفس ای آه آتشین&lt;br /&gt;دست طبیعت گل عمر مرا مچین&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma,Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;جانب عاشق نگه ای تازه گل از این&lt;br /&gt;بیشتر کن بیشتر کن بیشتر کن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma,Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;مرغ بی دل شرح حجران&lt;br /&gt;مختصر مختصر کن&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/34574213241117703-8709775182777027252?l=mahitaabe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mahitaabe.blogspot.com/feeds/8709775182777027252/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2010/01/blog-post_31.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/8709775182777027252'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/8709775182777027252'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2010/01/blog-post_31.html' title='موسیقی : مرغ سحر'/><author><name>مهیار</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SsMUc0OnkxI/AAAAAAAAAAg/RiqE4rXfIEQ/S220/shaksi1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S2SW3z3qN8I/AAAAAAAAAO4/WUMXyFdfqMw/s72-c/shaj.gif' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-34574213241117703.post-292001810564218078</id><published>2010-01-30T11:09:00.000+03:30</published><updated>2010-01-30T11:09:43.928+03:30</updated><title type='text'>بازی انلاین پنگوئن</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;+&lt;br /&gt;&lt;table border="0" cellpadding="10" cellspacing="0" height="197" style="background-color: black; border: 1px solid rgb(102, 102, 102); width: 368px;"&gt;&lt;tbody&gt;&lt;tr&gt;&lt;td valign="top" width="160"&gt;&lt;a href="http://www.gamezhero.com/online-games/sports-games/penguindestroyer-games.html" target="blank"&gt;&lt;img alt="Penguin Destroyer" border="0" height="173" ilo-full-src="http://assets.gamezhero.com/images/gameLargeImages/penguindestroyerBig.gif" src="http://assets.gamezhero.com/images/gameLargeImages/penguindestroyerBig.gif" style="border: 1px solid rgb(102, 102, 102);" title="Penguin Destroyer" tooltip="linkalert-tip" width="160" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style="font-family: 'Trebuchet MS',Arial,sans-serif; font-size: 14px;" valign="top"&gt;fب&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.gamezhero.com/online-games/sports-games/penguindestroyer-games.html" style="color: #ffcc00;" title="Penguin Destroyer" tooltip="linkalert-tip"&gt;l&lt;span style="font-size: large;" tooltip="linkalert-tip"&gt;کلیک کنید برای بازی انلاین پنگوئن&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/34574213241117703-292001810564218078?l=mahitaabe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mahitaabe.blogspot.com/feeds/292001810564218078/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2010/01/blog-post_30.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/292001810564218078'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/292001810564218078'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2010/01/blog-post_30.html' title='بازی انلاین پنگوئن'/><author><name>مهیار</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SsMUc0OnkxI/AAAAAAAAAAg/RiqE4rXfIEQ/S220/shaksi1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-34574213241117703.post-621388427663879831</id><published>2010-01-24T23:16:00.001+03:30</published><updated>2010-01-24T23:32:33.521+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کاریکاتور'/><title type='text'>کاریکاتور: مترسک</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S1yit5jmZ1I/AAAAAAAAAOw/4JOhPIHs5Co/s1600-h/04_G.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="400" ilo-full-src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S1yit5jmZ1I/AAAAAAAAAOw/4JOhPIHs5Co/s400/04_G.jpg" src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S1yit5jmZ1I/AAAAAAAAAOw/4JOhPIHs5Co/s400/04_G.jpg" tooltip="linkalert-tip" width="292" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;b style="background-color: #073763;"&gt;&lt;span style="background-color: white; font-size: x-small;"&gt;&amp;nbsp;اثر:الساندرو گاتو از ايتاليا&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/34574213241117703-621388427663879831?l=mahitaabe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mahitaabe.blogspot.com/feeds/621388427663879831/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2010/01/blog-post_24.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/621388427663879831'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/621388427663879831'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2010/01/blog-post_24.html' title='کاریکاتور: مترسک'/><author><name>مهیار</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SsMUc0OnkxI/AAAAAAAAAAg/RiqE4rXfIEQ/S220/shaksi1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S1yit5jmZ1I/AAAAAAAAAOw/4JOhPIHs5Co/s72-c/04_G.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-34574213241117703.post-6136480218167858845</id><published>2010-01-11T22:57:00.001+03:30</published><updated>2010-01-11T22:58:51.464+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='داستان'/><title type='text'>لابد ما هم یه چیزی بلدیم - اثر عزیز نسین</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S0q5mUbk3sI/AAAAAAAAAOg/pDczaKAE3bQ/s1600-h/GVXwe.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img alt="[Image]" border="0" ilo-full-src="http://2.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S0q5mUbk3sI/AAAAAAAAAOg/pDczaKAE3bQ/s400/GVXwe.jpg" ps="true" src="http://2.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S0q5mUbk3sI/AAAAAAAAAOg/pDczaKAE3bQ/s400/GVXwe.jpg" tooltip="linkalert-tip" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;سومین روز آشنایی شان بود که تصمیم گرفتند ازدواج بکنند. دختره از خانواده ی محترمی بود، پدر و مادرش به مسئله ی ناموس و شرافت خیلی اهمیت می دادند. به همین جهت دختره از رسوایی وحشت داشت و به پسره فشار می آورد زودتر به خواستگاری بیاد: .....&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;.....&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;- بیا ازم خواستگاری کن ... پدرم آدم روشنفکریه، قبول می کنه.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;خانواده ی پسره فقیر بودند و خودش هم آماده برای ازدواج نبود ولی به خاطر دختره قبول کرد:&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;- بسیار خوب، فردا شب میام خونه تون ...&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;دختره همان شب جریان را به مادرش گفت و مادرش قول داد در موقع مقتضی و از راه هایی که می دونه موافقت پدرش را جلب بکنه! فردا شب پسره سر ساعت اومد ... چای و شیرینی صرف شد، از آسمان و ریسمان صحبت کردند، بحث جنگ خاورمیانه، گرانی طلا ... تورم جهانی ... و ... تمام شد. اما حرفی از خواستگاری به میان نیامد.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;چون دیر وقت بود و خیلی از شب می گذشت سفره شام را حاضر کردند و گفتند: «بفرمایید شام بخورید ...»&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;بعد از شام «دسر» را هم خوردند. باز هم از خواستگاری خبری نشد ... نصف شب هم گذشت. پسره نه صحبتی از خواستگاری می کرد نه بلند می شد بره ... بیرونش هم که نمی توانستند بکنند! ناچار رخت خوابی برایش انداختند و گفتند: «بفرمایید بخوابید».&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;وقتی پسره بازوی دختره را گرفت و به طرف اتاق خواب برد، طاقت پدره تمام شد و داد کشید:&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;- پسر جان چه خبرته؟! داری چه کار می کنی؟! شما که هنوز رسماً زن و شوهر نشدین!!&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;پسره خیلی خونسرد جواب داد:&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;- شما چه کار به این کارها دارین؟ ...&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;- یعنی چه؟ چه طور کار نداشته باشیم؟! این کار درست نیست!&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;- لابد ما هم یه چیزی بلدیم ... یک کمی حوصله کنید همه چیز درست می شه! پسره به قدری جدی و مطمئن حرف می زد که پدر و مادر دختره هاج و واج مانده بودند ... با این حال مسئله چیزی نبود که بشود چشم روی هم گذاشت. ناچار پدره دوید جلو و یقه پسره را گرفت و داد زد:&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;- حرف حسابت چیه؟&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;- لاحول ولا ... صبر کن بابا جان، لابد ما هم یه چیزی بلدیم!&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;پسره و دختره رفتند توی اتاق خواب و در را پشت سرشان قفل کردند ... مادر دختره جلوی شوهرش را گرفت. صبر گن ببینم چه کار می خواهند بکنن.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;زن و شوهر تا صبح انتظار کشیدند ... صبح که پسره از اتاق خواب آمد بیرون، پدره دوباره یقه اش را گرفت و پرسید:&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;- خب، بگو ببینم جریان چیه؟!&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;پسره باز هم با همان خونسردی جواب داد:&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;- صبر کنید ... چه خبرتون هست؟ لابد ما هم یه چیزی بلدیم!! چرا این قدر عجله می کنید؟&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;پس از این که صبحانه صرف شد پسره با اهل خانه خداحافظی کرد و به طرف در راه افتاد&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S0t7kCVDN5I/AAAAAAAAAOo/ubeVC_H6ad0/s1600-h/mardozan.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ilo-full-src="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S0t7kCVDN5I/AAAAAAAAAOo/ubeVC_H6ad0/s320/mardozan.jpg" src="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S0t7kCVDN5I/AAAAAAAAAOo/ubeVC_H6ad0/s320/mardozan.jpg" tooltip="linkalert-tip" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;...&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;این دفعه نوبت دختره بود که سؤال بکنه و در حالی که هق هق گریه می کرد از پسره پرسید:&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;پس موضوع خواستگاری و عقد و عروسی چی می شه؟&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;پسره هنوز هم خونسرد بود ... انگار هیچ چیزی اتفاق نیفتاده بود. جواب داد:&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;تو چرا گریه می کنی؟ صبر داشته باش ... لابد ما هم یه چیزی بلدیم!&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;دو سه سال از اون تاریخ می گذره، هنوز هم تمام اهل خانه منتظر اون چیزی هستند که پسره می گفت بلدم ... بدون شک اون «چیز» این بوده که دختره و پدر و مادرش خیلی ساده و خنگ بوده اند و پسره اینو خوب می دونسته!!!&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;b&gt;از کتاب: قلقلک&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;b&gt;نویسنده: عزیز نسین&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;برگردان: ر&lt;/span&gt;ضا همراه&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/34574213241117703-6136480218167858845?l=mahitaabe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mahitaabe.blogspot.com/feeds/6136480218167858845/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2010/01/blog-post_11.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/6136480218167858845'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/6136480218167858845'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2010/01/blog-post_11.html' title='لابد ما هم یه چیزی بلدیم - اثر عزیز نسین'/><author><name>مهیار</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SsMUc0OnkxI/AAAAAAAAAAg/RiqE4rXfIEQ/S220/shaksi1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S0q5mUbk3sI/AAAAAAAAAOg/pDczaKAE3bQ/s72-c/GVXwe.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-34574213241117703.post-7991600381130096508</id><published>2010-01-09T11:53:00.000+03:30</published><updated>2010-01-09T11:53:46.638+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سینما و تلویزیون'/><title type='text'>گفتگویی با بهروز وثوقی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S0g5_xfz3AI/AAAAAAAAANw/ptt187x7wrM/s1600-h/BehroozVosooghi.JPG" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ps="true" src="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S0g5_xfz3AI/AAAAAAAAANw/ptt187x7wrM/s400/BehroozVosooghi.JPG" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;آقای&amp;nbsp;وثوقی&amp;nbsp; به چه دلیل در آغاز بهار گذارتان به آلمان افتاده؟&amp;nbsp; &lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;در آلمان دوستان زیادی مثل شما دارم و هر وقت فرصتی پیدا می کنم که از سان فرانسیسکو خارج شوم و به اروپا بیایم حتما به آلمان سفر می کنم. حتما اطلاع دارید که قرار است ما نمایش «از ماهواره با عشق» را پنج شب در دبی اجرا کنیم و من به این خاطر سفر کردم و فکر کردم فرصت خوبی است که سر راه به دوستانم در آلمان هم سری بزنم و دارم می روم به دبی که این برنامه را اجرا کنم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;این برنامه کی اجرا می شود؟&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;این نمایش در روزهای ۲۲ ،۲۳، ۲۴ و ۲۵ مارس در دبی خواهد بود و بیشتر خوشحالی من این است که عده زیادی از هموطنانم از ایران دارند می آیند آنجا تا ما دیدار تازه کنیم و برای من خیلی جالب است که نوروز امسال را با هموطنانم به یک نوعی نزدیک هستم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;نمایش «از ماهواره با عشق» تا به حال در چه شهرهایی به روی صحنه رفته و اگر ممکن است بفرمائید که چند بار این برنامه اجرا شده است؟ &lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;دقیقا به یاد نمی آورم ولی می دانم که تا به حال بیش از ۷۰ اجرا در سرتاسر دنیا داشته ایم. دو بار تور آمریکا، دو بار تور اروپا و اکنون این بار دومی است که در دبی اجرا می شود. این نمایشنامه پر از طنز و مسائل اجتماعی است؛ نوشته دوست عزیزم آقای هوشنگ توزیع. خود او کارگردانی را به عهده دارد و نقشی را هم بازی می کند. &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S0g7TUjDIII/AAAAAAAAAOQ/vmvXPPisw68/s1600-h/fardin+naser+behrooz.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ps="true" src="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S0g7TUjDIII/AAAAAAAAAOQ/vmvXPPisw68/s320/fardin+naser+behrooz.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;مردم دوست داشتند که این برنامه را مشاهده کنند و به خصوص مدت ها بود که مردم خبری از من نداشتند و این واقعا فرصت مناسبی بود هم برای من و هم برای آنها که این برخورد را داشته باشیم و بدین طریق دیداری تازه کرده باشیم.&amp;nbsp; &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;البته من یک بار راجع به حال و هوای نمایشنامه «از ماهواره با عشق» با شما صحبت کرده بودم، اما چون مدت طولانی ای از این صحبت گذشته، خیلی خوشحال می شوم که خود شما راجع به این نمایشنامه اطلاعاتی در اختیار ما بگذارید. &lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;برای آنهایی که نمایش را ندیده اند می گویم نمایشی است که مسائل اجتماعی لس آنجلسی ها را مطرح می کند؛ نقاط ضعف مسائلی که در آنجا اتفاق می افتد و من فکر می کنم که برای تمام مردم دنیا که از لس آنجلس خبری ندارند جالب است بدانند در آنجا چه اتفاقاتی می افتد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;بیشتر نقطه نظر ما تلویزیون های لس آنجلس است و به صورت انتقاد به مسائلی که آنها مطرح می کنند نگاه می کنیم و به نظر من این کار، به خصوص با نوشته هوشنگ توزیع، خیلی ظریف اجرا شده، بسیار آگاهانه مطرح شده و به همین دلیل هم در همه جای دنیا با موفقیت روبرو شده است.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;آقای وثوقی، تا آنجائی که اطلاع دارم این نمایش مورد مخالفت برخی از شبکه های تلویزیونی در لس آنجلس قرار گرفته... &lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;برخی خیر، تقریبا تمامی آنها؛ به دلیل اینکه هرکدام از این تلویزیون ها نقاط ضعفی دارند. اتفاقا نباید برای آنها گران تمام شود. فکر می کنم که باید توجه کنند، زیرا به هر حال در اجتماع، انتقاد همیشه سازنده است البته انتقاد صحیح و نه انتقاد از روی غرض. &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S0g64p3aDMI/AAAAAAAAAOI/mww-L3KyH3M/s1600-h/56C4EC56-7E0B-4C6C-AC15-872A30DE55E4_mw800_s.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ps="true" src="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S0g64p3aDMI/AAAAAAAAAOI/mww-L3KyH3M/s320/56C4EC56-7E0B-4C6C-AC15-872A30DE55E4_mw800_s.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;همراه با آنتونی کویین&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;به همین دلیل فکر می کنم باید خیلی خوشحال باشند که ما نکاتی را از آنها گرفته ایم که شاید خود خبر ندارند و دارند اینها را به اجرا در می آورند و یاد بگیرند که راه درست تری را پیش بگیرند. به همین دلیل هم مورد استقبال مردم قرار گرفته است. &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;نقش اصلی نمایش به عهده شماست. از این حدود هفتاد اجرا راضی بودید؟ &lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;برای من مهمترین مسئله این بود که خود را در نقش کمدی محک بزنم و امتحان کنم، زیرا اگر به خاطر بیاورید فیلم های من گاهی همراه با طنز بود ولی نه به این شکل و می خواستم که این شکل خود را نیز ببینم. این فرصت را هم پیدا کردمکه هموطنان عزیزم را از نزدیک ببینم، با هم برخوردی داشته باشیم، صحبت کنیم و خاطرات زنده شوند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;این تازه ترین کار شما است. وقتی این برنامه تمام شود باز هم در نمایش به هنرنمایی خواهید پرداخت یا برنامه های دیگری پیش رو دارید؟ &lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;فیلمی داریم که بعد از دو تا سه سال کار روی فیلمنامه آن همراه با آقای بهمن قبادی، آماده شده است و احتمالا در ترکیه فیلمبرداری خواهد شد. اکنون آقای قبادی مقدمات تهیه را آماده می کنند. آقای توزیع هم دارند نمایشنامه دیگری می نویسند و انشا الله بتوانیم تمرینات را شروع کنیم و اجرا کنیم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;البته همین اواخر فیلمی هم پیشنهاد شد که داستانی در مورد سنگسار کردن یک زن ایرانی بود. داستان ایرانی بود و تهیه کننده آمریکایی داشت و از من خواسته شد که نقشی داشته باشم. داستان را که خواندم خیلی ناراحت شدم به خاطر اینکه سنگسار کردن اصلا فرهنگ ما نیست، سنت ما نیست و من اصلا دوست نداشتم در داستانی باشم که یک زن ایرانی را سنگسار می کنند. دنیای متمدن دیگر از این کارها به دور است، هر کسی خلافی هم داشته باشد، قانونی هست که می تواند رسیدگی کند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;img border="0" ps="true" src="http://2.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S0g6P500q6I/AAAAAAAAAN4/9NFcaPibrH4/s320/021.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;همراه با شهره آغداشلو&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;من نتوانستم به هیچ شکلی قبول کنم، پیشنهاد خیلی خوبی هم کردند ولی دیدم اصلا جای من نیست و نمی توانم در صحنه ای باشم که زنی را سنگسار کنند. این فیلم در اردن ساخته می شود و دوستان و هنرمندان دیگری هستند که در آن دارند ایفای نقش می کنند. امیدوارم که انعکاس بدی نداشته باشد، فقط همین را می گویم.&amp;nbsp; &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;اشاره کردید به این فیلم که رد کردید. ظاهرا تا به حال چند فیلم این چنینی را رد کرده اید، فیلم هایی که مربوط به مسائل ایران بوده و باز به قول خودتان اینها مسئله را خیلی بزرگ جلوه داده بودند. &lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;درست است که من دور از وطنم هستم اما نه هیچ وقت وطنم ایران را فراموش کرده ام و نه هموطنانم را. با هر چیزی که مخالف هموطنانم باشد و یا هرچیزی که توهین آمیز باشد مخالفم. همانطوری که اشاره کردید این یکی فقط نبود، فیلم های دیگری هم بود که وقتی من فهمیدم یک نوع اهانت به ملت من و به وطن من است، طبیعتا تنها کاری که از دستم برمی آید این است که قبول نکنم کار بکنم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;اگر تنها نبودم و عده زیادی همراه من بودند شاید اصلا آن فیلم ها ساخته نمی شد، ولی چون تنها بودم وقتی قبول نکردم برای آنها زیاد مهم نبود، رفتند و ساختند. خوشبختانه، تا آنجایی که اطلاع دارم، هیچ کدام از این فیلم ها موفق هم نبود.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;img align="baseline" alt="بهروز وثوقی" border="0" hspace="0" ilo-full-src="http://www.2ql.net/uploads/1249502586.jpg" src="http://www.2ql.net/uploads/1249502586.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;بهروز وثوقی&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;آقای وثوقی اشاره کردید به فیلمی که بوسیله آقای بهمن قبادی ساخته می شود و قرار است شما بازی کنید، همچنین یک نمایشنامه که باز هم آن را آقای توزیع نوشته اند. اگر امکان دارد بفرمائید که از این دو اثر کدام اول به مرحله اجرا در می آید؟&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;من فیلم دیگری را فراموش کردم که در حال آماده شدن برای ساخت است و قرار است در آمریکا با آقای رضا بدیعی کار کنیم، مقدار زیادی از آن هم در مراکش و استانبول تهیه خواهد شد. آنچه مسلم است زمان فیلمبرداری محدود است و حداکثر تا دو یا سه ماه تمام می شود. احتمالا تمرینات نمایش را شروع خواهم کرد، فیلمبرداری را شروع می کنیم و تمام که شد نمایش را ادامه می دهم. اگر زمان فیلمبرداری عقب بیفتد، نمایش را شروع می کنیم هر موقع که فیلمبرداری شروع شد، دو ماه نمایش را تعطیل می کنیم و کار فیلم را انجام می دهیم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S0g7e_cKccI/AAAAAAAAAOY/xpiIfPsh864/s1600-h/mehrjui-vossoughi.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ps="true" src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S0g7e_cKccI/AAAAAAAAAOY/xpiIfPsh864/s320/mehrjui-vossoughi.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;همرا با داریوش مهر جویی&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;. &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;اما کتاب خاطرات شما... کتابی که حدود دو سال پیش منتشر شد. بازتاب این کتاب و استقبال از آن چگونه بود؟&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;هدف من از نوشتن این کتاب، شرح خاطرات زندگیم در پشت صحنه فیلمبرداری ها بود، به این دلیل که کسانی که کارهای من را دیده بودند، مایل بودند بدانند و برایشان جالب بود که این کارها به چه شکلی تهیه شده، پشت صحنه این فیلم ها، به عنوان مثال قیصر، چه اتفاقاتی افتاده. &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;فکر می کردم که در ایران انتشار پیدا می کند و با انتشارات معین قرارداد بستم و یک سال هم در وزارت ارشاد این کتاب را بررسی می کردند و برای آن ایرادی نداشتند زیرا مسائل سیاسی در آن مطرح نیست، بیشتر مسائل اجتماعی و زندگی شخصی من در این فیلم ها بوده، با این حال اجازه انتشار ندادند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;در نتیجه ناگزیر شدم کتاب را در آمریکا منتشر کنم. در آمریکا با استقبال بسیار زیادی روبرو شده و هنوز هم ادامه دارد و اکنون هم که به دبی می روم تعداد زیادی از کتاب آنجا خواهد بود و دوستانی که از ایران می آیند مانند سال قبل که کتاب ها را خریدند و بردند، فکر می کنم کتابها را تهیه کنند و بخواهند که امضاء کنم و استقبال کنند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S0g6vbcO_FI/AAAAAAAAAOA/ekCklxeK2pM/s1600-h/sotedelan.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ps="true" src="http://2.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S0g6vbcO_FI/AAAAAAAAAOA/ekCklxeK2pM/s320/sotedelan.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;از نظر من، این کتاب برای همه نیست، شاید همه حوصله خواندن آن را نداشته باشند. این برای کسانی است که کارهای مرا دوست داشتند، آنها را دیده اند و مرا دوست داشتند و دلشان می خواهد که درباره من بدانند، چون خیلی ها هستند که ممکن است فیلم های من را ندیده باشند که کتاب برای اینها جذابیتی نخواهد داشت. فکر می کنم در کتابخانه هر کسی که کار من را دیده و پسندیده و علاقه ای به من دارد، این کتاب یادگاری خوبی است. &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;آقای وثوقی من شما را هر سال یا دو سالی یک بار در آلمان می بینم و متوجه شده ام که شما همیشه شاداب، سرزنده و آن تیپ سالم شما همچنان هست... واقعا بدون مبالغه می گویم بهروز وثوقی آنچنان تغییری نکرده.... ممکن است بگوئید که راز شما چیست؟ &lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;شهرام عزیز تو یکی از دوستان صمیمی و خوب من هستی که هر وقت به آلمان می آیم همدیگر را می بینیم و فرصت خوبی هم هست برای مصاحبه.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;همانطوری که اشاره کردی واقعا من تمام عمرم سالم زندگی کردم، در ایران هم که بودم زیاد ورزش می کردم زیرا معتقد بودم که باید سالم باشم تا بتوانم کار درستی ارائه کنم .&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;به آمریکا هم که آمدم با عرفان آشنا شدم. عرفان کمک بزرگی به من کرد. اگر در این غربت هر کس دیگری جای من بود، پوسیده بود، چون واقعا عاشق کارش بود و این را از او گرفتند. عرفان تنها چیزی است که من را روی پا نگهداشت و تنها چیزی است که هنوز هم من را زنده نگهداشته است.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;این گفتگو توسط شهرام میریان در تاریخ ۱۳۸۷/۰۱/۰۲ انجام شده است: بهروز وثوقی، یکی از معروف ترین بازیگران سینمای ایران است که طی حدود یک دهه، از نیمه دهه چهل تا زمان انقلاب در بسیاری از فیلم های هنری از سویی و فیلم های پر فروش سینمای ایران از سوی دیگر، نقش آفرینی کرد و به شهرت زیادی رسید. آقای وثوقی سال هاست که در خارج از کشور زندگی می کند و به فعالیت های سینمایی و تئاتری خود ادامه می دهد. از ماهواره با عشق، عنوان آخرین نمایش با بازی اوست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/34574213241117703-7991600381130096508?l=mahitaabe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mahitaabe.blogspot.com/feeds/7991600381130096508/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2010/01/blog-post_09.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/7991600381130096508'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/7991600381130096508'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2010/01/blog-post_09.html' title='گفتگویی با بهروز وثوقی'/><author><name>مهیار</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SsMUc0OnkxI/AAAAAAAAAAg/RiqE4rXfIEQ/S220/shaksi1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S0g5_xfz3AI/AAAAAAAAANw/ptt187x7wrM/s72-c/BehroozVosooghi.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-34574213241117703.post-1541587313616874812</id><published>2010-01-08T23:37:00.000+03:30</published><updated>2010-01-08T23:37:27.146+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='متفرقه'/><title type='text'>غول رسانه ای دنیا روبرت مرداک کیست</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S0ePR7V0CnI/AAAAAAAAANQ/vjHuKT_70OI/s1600-h/4799f81fe6faf-murdoch.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ps="true" src="http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S0ePR7V0CnI/AAAAAAAAANQ/vjHuKT_70OI/s400/4799f81fe6faf-murdoch.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;این مقاله به معرفی روپرت مرداک و کارها و فعالیت‌های وی در عرصه تجارت رسانه‌ای می پردازد. همچنین هدف این مقاله ارائه دید کلی در مورد شرکت رسانه‌ای نیوزکورپ از ابتدای تاسیس آن تا سال 2007 میلادی و مجموعه اقدامات و ماموریت‌های این شرکت است.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;em&gt;مقدمه&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;به نظر می‌رسد درقرن بیست و یکم رسانه‌ها بیش از گذشته مهم‌تر و نقش آفرین‌تر شده‌اند. آنها با در پیش گرفتن رویکرد جدید دیجیتالی وتعاملی و هم به لحاظ تنوع و قدرت ارتباطی بیشتر و گسترده‌تر با ساختارهای جدیدی ظاهر شده‌اند. بسیاری از آنها با داشتن تکنولوژی‌های نوین بعنوان بازیگران بین‌المللی شناخته می‌شوند بسیاری دیگر در دست تنها چند مالک، انحصارهای جدیدی را آفریده‌اند.&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;غول‌های رسانه‌ای مخصوصاً درنظام سرمایه‌داری غربی، به رسانه‌ها به‌عنوان کسب وکار آزاد و صنایع سودآور و به مخاطب به مثابه مشتریان می‌نگرند که مدام باید مصرف کننده کالاهایشان باشد. هرچه مشتری بیشتر، آگهی بیشتر و سود بیشتر خواهد بود. این مسایل، مباحث نوینی را درشناسایی رسانه‌ها گشوده‌اند: انحصار، یکدست شدن محتوا، بازاری شدن محتوا و مخاطب و ادغام و...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;رسانه‌های متنوع و گسترده بین‌المللی تنها در دست چند مالک، نظام‌های رسانه‌ای را به چالش می‌کشند. دراین بین شناسایی یکی از غول‌های رسانه‌ای که توانسته در کمتر از نیم قرن از یک بنگاه روزنامه به یک امپراتوری عظیم رسانه‌های الکترونیکی وتعاملی دست یابد و آشنایی با مدیری که با ذکاوت و مدیریت خاص از گردانندگان دهکده جهانی باشد، می تواند برای تصمیم‌گیری آینده رسانه کشورها تاثیرگذارباشد.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;em&gt;نیوزکورپ&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نیوزکرپ با به راه انداختن سایت‌های تعاملی مثل IGW, my space توانسته است تا تجارب جدید را تحت نظارت درآورد و با هم افزایی رسانه‌ای، حضور خود را درعرصه وب اعتبار بخشد. این شرکت my space را به مبلغ 580 میلیون دلار خرید؛ این سایت که سایتی محبوب و اجتماعی است از لحاظ کاربران اینترنتی درصدر قراردارد.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بنا به گزارش نیوزکورپ، سایت‌های اینترنتی فاکس رتبه دوم را از لحاظ تعداد بازدیدکنندگان و رتبه پنجم را در ایالات متحده دارد. برهمین اساس صدها شرکت بدنبال خرید نمایش تبلیغات‌شان برروی این سایت‌های پوپولیتی هستند.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بر روی مای اسپیس، ویدوئی مداوم، کلیپ‌های کمدی، تبلیغات بدون طبقه‌بندی شده و پیام نوری تعبیه شده و همچنین اسپیودهای شوهای روز نظیر «24» قابل دسترس است.&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;شرکت نیوزکرپ قصد دارد با به راه انداختن «mobizzo» (طرح بارگذاری برنامه‌های تلویزیونی روی گوشی‌های موبایل) محتوای دیجیتالی را از طریق این سایت بر روی صنایع سیار قابل دسترس کند تا ازاین راه بتواند به ترویج و معرفی شوهای کوتاه، بازیها، موسیقی و کلیپ‌های ویدیویی وسایر محتواها با آرم فاکس کند و به پخش فیلم‌هایی چون (Napoleon, American Dad ,Family Guy, Ice Age, Dynamite) بپردازد. مرداک معتقد است این برنامه‌ها قابل دانلود و بر حق انتخاب مردم استوار است.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;درسایت اختصاصی نیوزکورپوریشن، مرداک می‌نویسد: «سال مالی 2006 یک سال تغییر چالشی و همراه با موفقیت برای نیوزکرپ بود.» دراین سال نیوزکرپ انتقال از یک شرکت رسانه‌ای سنتی به یک شرکت دیجیتالی بزرگ را سرعت بخشید. روندی که از سالها پیش مرداک درپی آن بود تا از رقبای خود پیشی بگیرد.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مرداک می‌گوید: «سودحاصله درتمامی بخش‌های شرکت شامل، تلویزیون پخش مستقیم ماهواره‌ای» شبکه‌های کابلی، تلویزیون، فیلم و سرگرمی، مجلات، روزنامه‌ها وانتشارات کتاب بالا رفت و سود حاصله از هر سهم با 26 درصد افزایش به 87 درصد رسید.&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;انقلاب دیجیتال و تکنولوژی‌های آن منبع عظیم ذخیره سازی و باند پهن که دنیای رسانه‌ها را به طور بنیادین تغییر می‌دهد؛ برای مشتریان مجموعه‌هایی از محتوای با کیفیت را عرضه می‌کند. ازاین رو نیوزکرپوریشن اصلی‌ترین ماموریت خود را دراین قرارداده است که برای مشتریان با تعداد بیشتر، محتوای باکیفیت‌تر از طریق رسانه‌های سهل‌الوصول فراهم کند.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;استراتژی پیشین نیوزکرپ واردشدن وتوسعه صنعت ماهواره‌ها بود اما درحال حاضر چنین ضرورتی این شرکت را وارد دنیای دیجیتال کرده است. دغدغه اصلی تمام شرکت‌ها درزمینه توزیع پیام‌ها، افزایش هزینه‌های آن است اما با گشایش دنیای دیجیتال دسترسی کامل و آسان به یک مخاطب واقعی جهانی میسر شده است.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نیوزکرپ اگرچه دربعضی موارد دست به آزمون وخطا می‌زند اما خود را شرکتی نوآور و نترس دردنیای امروز می‌داند و سعی درطرح این الگو را دارد: «ارائه تجربه دیجیتالی درجه یک به مشتریان ودرآمد قابل توجه برای شرکت.»&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ورود غیرمنتظره شرکت‌های رسانه‌ای به رسانه‌های دیجیتال، پیوستگی مداوم به رویکردهای قبلی و الگوهای تجاری قبلی آنهاست، ورود به بازارهای جدید وپیدا کردن رهگذرهای نو برای توزیع پیامهایشان.» همانگونه که نیوزکرپ اولین روزنامه ملی استرالیا و اولین شبکه تلویزیون را در طول 40 سال قبل به‌راه انداخت و وارد بازار DVD شد، حالا شروع به سرمایه‌گذاری دراینترنت کرده است.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;شرکت‌های سرمایه‌ای درچارچوب بازار آزاد همیشه به‌دنبال پاسخگویی به نیاز بازار و مشتریان هستند اما نیوزکرپ مصمم به پیشی گرفتن از تقاضای بازار و بهبود آن است.&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نیوزکرپ با راه اندازی وب سایت‌های جدید و تقویت آن سعی درتبلیغ فیلم‌ها و شوهای شبکه‌ها از طریق ساختن کلیپ‌های قابل دسترس و دانلود است. همچنین درحال بهبود بخشیدن پوشش اخبار محلی با کمک تیم‌های جمع آوری اخبار محلی است.&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;درسال 2006 درآمد عملیاتی دربخش سرگرمی فیلم از طریق چهار عامل افزایش یافت: &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;1- سودحاصل از پخش (Ice Age) نزدیک 650 میلیون دلار در سراسر جهان. &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;سود حاصل از 450 (X- Men) میلیون دلار، 100 میلیون دلار از330 ,(Devil wear prada) میلیون دلار از (Fanatastic 4) و برنده سه گوی طلا و یک اسکار و درآمد 200 میلیون دلاری برای فیلم (Walk the hine )در تابستان گذشته. &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;2- نمایش فیلم‌هایی چون: Robots ,Hide and seek ,Mr and Mrs smith و اسپیزود سوم جنگ ستارگان III وهمچنین فروش این فیلم‌ها بصورت DVD وتلویزیونی پولی.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;3- تلویزیون فاکس قرن بیستم بعنوان موفق­ترین تولیدکننده درساعات پربیننده باقی ماند. براه انداختن سه شو جدید بنام (My Name is Earl) در ,NBC Prison Break) در فاکس و (Unit) در CBS.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;4- فروش فوق­العاده محتوای تلویزیونی مثل Family Guy simpsons درفصل آینده. فاکس امیدوار است همچنان به عنوان شبکه پربیننده ورزشی باشد به این خاطر که قرارداد پخش لیگ اصلی بیس بال فوتبال NASCAR,NFL را حفظ نماید.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;همچنین در آسیا در طول 2006 شبکه استار درآمد عملیاتی خود را از طریق بهبود و اصلاح برنامه‌های آخر هفته، فروش قوی و رشد مشترکین بهبود بخشید. شبکه‌هایی چون استار پلوس، واستاروان. بعلاوه راه اندازی یک سرویس پخش مستقیم خانگی بنام Tata sky.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;روپرت مرداک که از کسب و کار شبکه کابلی خود بعنوان «مظهر استراتژی شرکت» خود یاد می‌کند، درموفقیت آن حساب ویژه‌ای باز کرده است. وی موقعیت فعلی شبکه‌های کابلی خود را «ممتاز» می‌داند و امیدواراست درآینده نزدیک، کسب و کار اینترنتی وی در جایگاه امروزی شبکه‌های کابلی باشد. مرداک امسال از پیوستن عضو جدید شرکتش خبر داد وی کسی نبود جز روز ماریا ازنار رئیس جمهور اسپانیا.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نظر مرداک درباره وی شنیدینی است: «رئیس جمهور اسپانیا که مجموعه اصلاحات برجسته اقتصادی وی، اسپانیا را به صف مقدم اروپا پرتاب کرد. شجاعت او بعنوان یک رهبر درجنگ علیه ترور و تلاش برای آزادسازی عراق، او را به‌عنوان یکی از بزرگترین دولتمردان دراین قرن جدید ساخته است. هر شرکتی با داشتن او خوش شانس خواهد بود. شرکت ما با منافع و دسترسی جهانی‌اش یقیناً می‌تواند از تخصص‌ها و مشاوره وی بهره‌مند شود. البته ما از نظرات سایر رهبران سیاسی مثل بیل کلینتون، تونی بلر، شیمون پرز، جان مک کاینفال گ.ر و.... درمورد شرکتمان اطلاع حاصل می‌‌کنیم.»&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ارتباط تنگاتنگ شبکه‌های انحصاری مخصوصاً نیوزکرپ با سیاستمداران و دولتمردان آنچنان مشهود است که مرداک می‌گوید: «نیوزکرپ مبلغ یکسانی را به جمهوری‌خواهان و دموکرات‌ها اختصاص می‌دهد.»&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S0ePvsdznpI/AAAAAAAAANY/UFr2Q4oLvbA/s1600-h/murdoch_rupert1.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ps="true" src="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S0ePvsdznpI/AAAAAAAAANY/UFr2Q4oLvbA/s320/murdoch_rupert1.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;این روزها که بحث بر سر جانشینی روبرت 75 ساله بر نیوزکرپ داغ است و بر مالکیت دارایی‌ها و امپراتوری عظیم او سایه افکنده است، بعضی از سهامداران برای مرداک تهدیدبالقوه به شمار می‌روند. هرچندکه مرداک علاقه‌مند است یکی از فرزندان وی، جایگزینش شود و کنترل بلندمدت خانواده مرداک را برنیوزکرپ تداوم بخشد.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مجله اینترنتی وال استریت ژورنال آن لاین در 21 اکتبر 2006 می‌نویسد: لیبرتی مدیا موسسه زیرنظر جان مالون که 19 درصد ازسهام نیوزکرپ رادراختیار دارد، برسرتصاحب سهم بیشتر درجنگ وجدال است. لیبرتی مدیا تنها با خرید 30 درصد از سهام نیوزکرپ قادر است درمقابل مرداک قد علم کند.&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مرداک برای مقابله با این تهدید جان مالون، پیشنهاد رد وبدل کردن سهام خود را در Direc TV با سهام لیبرتی مدیا درنیوزکرپ داده است. از نظر این نشریه چون مرداک از حمایت سناتور دموکرات، هیلاری کلینتون از نیویورک، وهرالد فورد جمهوریخواه و شاهزاده عربستان صعودی، الاوالیدبن طلال (یکی ازبزرگترین سهامداران نیوزکرپ، مالک7/5 درصد سهام) درمقابل لیبرتی مدیا برخورداراست، شانس بیشتری دارد. اما همه چیز به رای سهامداران نیوزکرپ وابسته است.&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;در بخش سرگرمی، فیلم فاکس یک پیشرو جهانی در تولیدات رسانه‌ای وتوزیع آن به شمار می‌رود. Twentieth Century Fox film عهده‌دار برخی فیلم‌های مطرح چون «تایتانیک» بود.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;دربخش تولیدات تلویزیونی. تلویزیون فاکس قرن بیستم (TCF TV) به همراه سایر استودیوهای تولید و توزیع، مردمی‌ترین برنامه‌های تلویزیونی را دنبال می‌کند. امروزه TCF TV به‌عنوان یکی از پربیننده‌ترین شبکه کارتونی وتولیدکننده محتوای پیام تلویزیونی برای گوشی‌های موبایل درایالات متحده مطرح است (طبق گزارش نیوزکرپ).&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;طبق همان گزارش، نیوزکرپ از بخش فیلم سرگرمی یک میلیارد و 58 میلیون دلار در سال 2005 درآمد داشته است که رشد 17 درصدی نسبت به سال 2004 را نشان می‌دهد و بیشترین آن از فروش فیلم‌هایی چون عصر یخبندان و اپیزود سوم جنگ ستارگان بدست آمده است.&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;سرگرمی فاکس قرن بیستم دی وی دی Walk the line را دراولین روز انتشار با حدود 3 میلیون نسخه فروش در کارنامه داشت.&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;دربخش تلویزیون، فاکس صاحب 35 ایستگاه تلویزیونی درایالات متحده با پخش سریال 24، سعی درشکار مخاطبان جدید بود. بنا بر ادعای این شبکه، درسال 2006، 12 درصد از مخاطبانش را دربین گروه سنی 49-18 سال افزایش داده و درطول هفت سال گذشته بین گروه سنی 34- 18سال درصدر بوده و درطول یازده سال گذشته دربین نوجوانان 12 ساله محبوبیت خاصی دارد.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;شرکت نیوزکرپ درسال 2006 اعلام کرد که تلویزیون سرگرمی بنامMy Network TV رادر سپتامبر 2006 راه اندازی می‌کند. طبق گزارش مالی نیوزکرپ در سال 2005 این بخش با 952 میلیون دلار درآمد افزایش ناچیزی نسبت به سال قبلش داشت. دربین شبکه‌های تلویزیونی استار بیشترین درآمد و FBC کمترین در آمد را داشته است.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;رادیوی فاکس نیوز که در ژوئن 2005 راه اندازی شد یک سرویس خبری پخش اخبار 5 دقیقه‌ای است که امسال پوشش خود را به 360 ایستگاه افزایش داد. امسال همچنین National Geographic که یک کانال کابلی است، تلویزیون با وضوح بالا (HD) را راه اندازی کرد.&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;شبکه ورزشی Fuel TV درحال حاضر با 22 میلیون مشترک، 70 درصد برنامه‌هایش را بر روی My space قابل دسترس کرد.&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;شبکه‌های ورزشی فاکس امسال هم قراردادهایشان را برای پخش برخی مسابقات تمدید و گسترش دادند. شبکه‌های ورزشی کابلی مرداک که رکورددار درآمد نیوزکرپ است در بخش شبکه‌های کابلی با 702 میلیون دلار درآمد در 2005 رشد 44 درصدی نسبت به سال قبل داشت.&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;دربخش تلویزیون‌های ماهواره‌ای،SKY ایتالیا با رشد خدماتش، مشترکینش را به 6/3 میلیون نفر رساند.SKY ایتالیا با راه اندازی سرویسHD برای اولین بار درایتالیا مسابقات لیگ قهرمانی اروپا (فینال) و تمام 64 فوتبال جام جهانی فیفا 2006 را بصورتHD پخش کرد. این شبکه رسانه تعاملیMY SKY را هم راه اندازی کرد.&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;همچنین B SKY B در بریتانیا در می 2006 با راه اندازی HD وSKY باند پهن، برای دسترسی اینترنتی 8 میلیون کاربر تلاش کرد. دراین بخش درسال 2005 شرکت، 277 میلیون دلار درآمد عملیاتی داشت که رشد 31 درصدی نسبت به سال 2004 را نشان می‌دهد.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;دربخش روزنامه‌ها "تایمز" با افزایش 2/1 درصدی درتیراژ، درسال 2006 یک موفقیت به همراه داشت.&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;"روزنامه "News of the world بزرگترین روزنامه پرفروش روز یکشنبه، 38 درصد از کل فروش روزنامه‌های یکشنبه انگلستان را به خود اختصاص داده است که حدود 4/8 میلیون نفر خواننده دارد.&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;"روزنامه سان" پرفروشترین روزنامه انگلستان 34 درصد از بازار تابلویید (قطع کوچک) را همچنان با حدود 8 میلیون خواننده حفظ کرده است. این روزنامه‌ها وب سایت‌هایشان را هم گسترش داده‌اند.&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بیشترین سهم درآمدها از بخش مجلات، از قسمت آگهی‌ها بدست آمد که حدود 298 میلیون دلار درسال 2005 بود که در این میان «این استور» in store خوش درخشید.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;روزنامه‌ها درآمد عملیاتی در حدود 740 میلیون دلار افزایش داشتند.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;سایر: رسانه تعاملی فاکس (FIM) در جولای 2005 شکل گرفت تا مدیریت ایجاد وب سایتهای نیوزکرپ را برعهده بگیرد.&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;از سایتهای نیوزکرپ بیش از صد میلیون نفر در عرض یک ماه دیدن می‌کنند. مجموعه سایتهای نیوزکرپ، چهارمین مجموعه رسانه‌ای آن لاین از لحاظ تعداد بازدیدکنندگان و ششمین رتبه را در دارا بودن کاربران اختصاصی داراست.&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;سایت MY SPACE از بزرگترین سایتهای اجتماعی جهان شده است که شامل بخش فیلم، کارتون، بازیهای کامپیوتری وسایر سرگرمیهاست.&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;در سال 2006 فاکس موبایل، Mobizzo را شکل دادند که محتوای تلویزیونی را قرار است برای موبایلها بفرستند.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نیوزکرپ، همچنین سایت‌های دیگری را برای کشورهای اروپای شرقی و روسیه تدارک دیده است.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S0eP61RVjwI/AAAAAAAAANg/YPTJsYeLS8A/s1600-h/53220_1183729876.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ps="true" src="http://2.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S0eP61RVjwI/AAAAAAAAANg/YPTJsYeLS8A/s400/53220_1183729876.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;em&gt;زندگی رسانه‌ای مرداک&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;کیت روپرت مرداک (Kith Rupert Murdoch) در سال 1931 در استرالیا بدنیا آمد. وی از طرف پدرش، تجارت مورد علاقه‌ای به خصوص فعالیت در زمینه مطبوعات را به ارث برد. او خیلی زود، کیث را از اول نامش حذف کرد.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خانواده مرداک اعضای مشتاق کلیسای مستقل اسکاتلند (Free church of Scotland) بودند. مرداک از مادرش «دم الیزابت» (Dame Elizabeth)‌ صفت تصمیم‌گیری آتشین و عشق به خطرپذیری را به ارث برد.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;روپرت در مدرسه «گیلانک گرامر» (Geelang Grammer School) تحصیل نمود و در مدت تحصیلات مدرسه‌اش در دفاتر نشریه ملبورن هرالد (Melborn-Herald) محل فعالیت پدرش کار می‌کرد. در سال 1950 رهسپار انگلستان شد تا در کالج «ورستر» (Worcester) دانشگاه آکسفورد به تحصیلات خود ادامه دهد. در زمان دانشجویی در دانگاه آکسفورد یک مارکیست تمام عیار بود. طوری که دوستانش او را «روپرت سرخ» لقب دادند. چپگرایی دوران جوانی‌اش خیلی زود جای خود را به محافظه‌کاری افراطی داد.&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;وی در سال 1952 از رشته اقتصاد فارغ التحصیل شد. پس از آن در «فیلت استریت (Fleet Street) به عنوان سردبیر روزنامه دیلی اکسپرس» (Daily Express) که متعلق به لرد بیوربروک (Lord Beuver brook) بود، مشغول شد.&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;روپرت درسال 1952 نشریات آدلایدنیوز (Adelaid News) و ساندی میل (Sunday Mail) را از پدرش به ارث برد. این میراث مرداک یک امپراطوری نبود. در سال 1960 مرداک روزنامه «سیدنی دیلی میرور» (Sydney Dali Miror) را تأسیس کرد و آن را در تلویزیون تبلیغ نمود.&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مرداک می‌گوید تمایل ما بر این بود تا روزنامه‌های ضعیف را که ارزش زیاد نداشتند و مردم تصور می‌کردند در حال تعطیلی هستند، در اختیار بگیریم.&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;تأسیس روزنامه «استرالین» (Australian) ‌اولین روزنامه ملی کشور استرالیا یکی از جسورانه‌ترین خواسته‌های مرداک بود. استرالین با هدف ارائه گزارش‌های مختلف از کشور و پایتخت در سال 1964 شروع به فعالیت نمود. استرالین مرداک را در مرکز قدرت قرار داد.&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;او روزنامه‌های استرالیایی‌اش را رها کرد و به انگلیس رفت و ظرف مدت بسیار کوتاهی دو رونامه بزرگ بریتانیا را تصاحب کرد. در سال 1969 با خرید هفته نامه بریتانیایی «نیوز-آو-د-ورلد» (News of the world)‌ اولین معامله بین‌المللی خود را انجام داد. در همان سال، روزنامه بریتانیایی «سان» (The Sun) را به مبلغ 000/500 پوند خرید.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;این نشریه بواسطه مدلهای نیمه عریان صفحه سه آن، ملی گرایی شدید و علاقه سیری ناپذیر به ظهور و افول ستاره‌ها در میان عوام محبوبیت پیدا کرد.&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;در سال 1976 روزنامه نیویورک پست (New York Post) را خرید.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;در سال 1988 یک استگاه خبری تلوزیونی به نام «دبلیو.ان.وای.دبلیو» (WNYW) ‌را خرید. مرداک علاوه بر رسانه‌های احساس برانگیز و پول‌ساز، قدرت سیاسی مستقیم می‌خواست. بنابراین تلاش خودرا به خرید روزنامه‌های دیگر معطوف کرد که از قضا پرنفوذترین نشریات جهان بودند: ساندی تایمز و تایمز. اما او مالک دو روزنامه ملی با تیراژ میلیونی بود و قوانین ضد انحصار انگلستان به او اجازه خرید روزنامه تایمز و هفته نامه ساندی تایمز را نمی داد. بنابراین ابتدا تایید مقام های مسئول در حوزه بورس را جلب کرد و از نفوذش برای کمک به مارکارت تاچر برای پیروزی در انتخابات نخست وزیری استفاده کرد. بعد با همکاری تاچر و یا تغییر قوانین مربوط به کمیسیون اقلیت‌ها شرایط را برای خرید هر دو تایمز (روزنامه و هفته‌نامه) فراهم کرد. در سال 1981 با خرید تایمز لندن فصل جدیدی را در حرفه خود آغاز کرد. برخلاف سان خوانندگان و مخاطبین تایمز را افراد سطح عالی جامعه تشکیل می‌دادند.&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گفتنی است هفته نامه اکونومیست در گزارش خود آورده که دارایی‌های مرداک در سال 2000 در بریتانیا 1/2 میلیارد دلار سود را برای وی فراهم کرده است. اما شیوه خلاق او در دفترداری و نفوذ سیاسی‌اش باعث شده که حتی یک شیلینگ هم به عنوان مالیات نپردازد.&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;در طول دهه 1980 مرداک امپراطوری خود را بنا کرد و به موفقیتهای متوالی دست یافت. در سال 1985 او ابتدا به «استودیوهای فاکس» (Fox Studios) و متعاقب آن در سال 1986 به ایستگاه‌های تلویزیونی مترومدیا (Metromedia Tv Stations) دست یافت و در سال 1988 به مبلغ 23 میلیارد دلار بابت خرید شبکه «تی.وی.گاید» (TV Guid) به والتر آننبرگ (Walter Annenberg) پرداخت.&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مرداک وقتی تصمیم گرفت شبکه رادیو و تلوزیونی فاکس را در ایلات متحده خلق کند، با قوانینی مواجه بود که تا کنون هیچ کس از عهده تخطی از آن برنیامده بود. براساس این قوانین افراد خارجی نمی‌توانستند بیش از 9/24 درصد از یک ایستگاه رادیویی یا تلوزیونی را در اختیار داشته باشند. بنابرانی در اولین اقدام، مورداک تابعیت خود را از استرالیایی به آمریکایی تغییر داد اما این ژست کافی نبود. از الزامات قوانین پخش برنامه‌های رادیو و تلوزیونی این بود که بنگاه مادر که صاحب چند ایستگاه رادیویی و تلوزیونی است باید پایگاه اصلی خود را در ایالات متحده بنا بگذارد.&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مرداک از انتقال مقر کمپانی‌اش از استرالیا به آمریکا امتناع کرد. چون می‌دانست فعالیتش در استرالیا به لحاظ پرداخت مالیات نسبت به ایالات متحده یک مزیت محسوب می‌شود. بنابراین از چهار روزنامه و دو مجله‌اش به عنوان اهرم بهره گرفت و جهت‌یابی سیاسی پشت پرده‌اش را برای کسب پشتیبانی‌ها و جانبداری‌های ویژه به کار انداخت.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مرداک در سال 1993 نیویورک پست را از یک ورشکستگی نجات داد. آنگاه به خرید 3/63 درصد از سهام شبکه استار تی وی (Star TV)، شبکه‌ ماهواره‌ای هنگ کنگ که آسیا را تحت پوشش برنامه‌های خود دارد، اقدام کرد و حقوق مربوط به پخش تلوزیونی لیگ ملی فوتبال انگلستان «ان.اف.ال» (NFL) را از شبکه «سی.بی.اس) (CBS) به چنگ آورد.&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مجله آپساید از مرداک به عنوان یکی از 100 چهره برگزیده تلوزیونی در ژاپن یاد کرد. او کار خود را با پخش برنامه‌ها از شبکه"سخن پراکنی جپن اسکای" (Japan Sky Broadcasting) به کمک شرکت "سافت بنک" (SoftBank) شروع کرد.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S0eQLrMIfSI/AAAAAAAAANo/JwNHc7GAJtk/s1600-h/imgname--singing_the_news---50226711--murdoch1.jpeg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ps="true" src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S0eQLrMIfSI/AAAAAAAAANo/JwNHc7GAJtk/s320/imgname--singing_the_news---50226711--murdoch1.jpeg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;از دیگر فعالیت‌های مرداک می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;- راه‌اندازی شبکه ورزشی «فاکس اسپرتس آمریکا» (Fox Sports Am) در آمریکای لاتین&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;- راه‌اندازی باکس خبری فاکس نیوز (Fox News) با هدف تأمین برنامه‌های خبری تا سال 2000 به طوری‌که چهل میلیون شهروند را تحت پوشش خود قرار دهد.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;- خریداری نیوز ورلد کامیونیکیش (News World Communication) توسط نیوز کرپ، راه‌اندازی سرویس‌های ماهواره‌ای در برزیل و مکزیک، ساخت فیلم «روز استقلال (lndependent Day) و اقدام تایمز به چاپ گزارشها و مقالات پیرامون جنگ قیمت‌ها. موارد ذیل معاملات مهم مرداک هستند که فقط در مدت شش ماه از سال 1998 صورت گرفتند:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مارس 1998: خریداری تیم بیس بال لس آنجلس داجر (LA Doger) به مبلغ 300 میلیون دلار.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آوریل 1998: اخذ کلیه حقوق مربوط به تکثیر و توزیع مجموعه جدید فیلم‌های جنگ ستارگان.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ژوئن 1998: فروش شبکه تی.وی.گاید با شمارگان 13 میلیون نفر به شرکت گروه ویدئو-ماهواره یونیورسال وابسته به تی.سی ای به مبلغ 12 میلیارد دلار.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ژوئیه 1998: فروش 20 درصد از سهام «گروه فکس» دربازار سهام به‌عنوان راهی برای کاهش دیدن 5/6 میلیارد دلار نیوزکرپ.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مرداک حقیقتاً یک امپراطور جهانی است. طبق اظهارات هفته نامه اشیاویک وی بعنوان چهارمین فرد قدرتمند در قاره آسیا به شمار می‌آید.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;دارایی کل نیوزکرپ (برآورده شده در ماه مارس 1998) به 2/33 میلیارد دلار و سالانه بر13 میلیارد دلار بالغ می‌شد. مرداک درسال 1997 اعلام نمود که سهام خانوادگیش درنیوزکرپ به فرزندانش تعلق پیدا می‌کند. با اینکه 2/36 درصد از کل سهام شرکت به مرداک تعلق دارد. با اینحال نیوزکرپ این امپراطوری عظیم، «شرکت روپرت مرداک» است.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;روپرت مرداک که درمیان کارکنانش به «کی،آر.ام» معروف است، شاید شاخص‌ترین تاجر جهان باشد که نفوذ و قدرتش فقط با منافع و جاه طلبی جور می‌آید. «واشینگتن پست» او را سزاوار لقب «وزیر مسلم ارتباطات در دهکده جهانی» دانست. درجاهای دیگر لقب «سلطان شیطانی رسانه‌ها» به مرداک داده‌اند. نگارنده "زندگی مرداک"، ویلیام شاوکراس، به این نتیجه می‌رسد که او یکی از پرقدرت ترین مردان روی زمین است.&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;فیلم همشهری کین مرداک را بصورت یک مالک دیکتاتور تصویر می کند. درنوع مدیریت وی به اعمال قدرت بیشتر از مهارت‌های زیرکانه توجه شده است. بطور روشن مرداک از تمام قدرت و نفوذش استفاده می‌کند؛ اما موضوعات دیگر درشیوه مدیریت او وجود دارد. اداره یک سازمان بزرگ متفرق که در تکنولوژی پیشتاز است، نیازمند اعمال یک مدیریت پیچیده است. اولین انتقادی که متوجه مرداک شده این است که وی از نظر اصول اخلاقی سزاوار سرزنش است؛ او به عنوان سلطان روزنامه‌های عوام گرا (پاپولیست) شناخته شده و تمایل داشته است که پایین‌ترین خصوصیات مشترک رفتاری انسانی را ایفا کند.&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;دومین انتقادی که متوجه او می‌گردد، مربوط به موضوع تمرکز خطرناک بیش از حد قدرت رسانه‌ها دراختیار یک نفر می‌شود. مرداک دردفاع از خود می‌گوید که وی به تقاضاهای عمومی پاسخ داده و مردم آنچه را که دوست دارند دریافت داشته‌اند. درمورد انتقاد مربوط به تمرکز قدرت رسانه‌ها او نفوذ بسیار زیاد انحصار دولتی را منتفی نمی‌داند. وی می‌گوید، از آنجائیکه سرمایه‌داران همیشه دنبال راهی برای نارو زدن به یکدیگر هستند، بازار آزاد هیچ گاه تبدیل به انحصار نمی‌شود. اساساً انحصار زمانی بوجود می‌آید که از حمایتهای دولتی برخوردار باشد.&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اکنون فاکس یا به طور کامل یا بخش قابل توجهی از بیست و سه شبکه رادیو-تلویزیونی ایالات متحده را دراختیار دارد و درحال حاضر در پخش برنامه‌های ورزشی رتبه نخست را احراز کرده است. چون تاکنون موفق شده است امتیاز و نمایندگی پخش بیست رویداد قابل توجه ورزشی درسراسر ایالات متحده را انحصاری خریداری کند. شهرت دیگر شبکه‌های فاکس شیوهای تلویزیونی‌اش است. مرداک با تملک "دایرک تی وی" تعداد کانالهای تلویزیونی به خصوص تبادل داده‌هایش را به بیش از صدکانال رسانده است. دارایی‌های ماهواره‌ای و کابلی او از سی مورد گذشته است و نیمی از سهام تلویزیون کابلی نشنال جئوگرافیک از آن اوست. جالب اینکه بخشی از مالکیت رقیب نشنال جئوگرافیک یعنی شبکه کابلی «ان بی سی» از جنرال الکتریک را نیز بدست آورده است.&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مرداک خارج از ایالات متحده در بریتانیا، بیست و هشت کانال تلویزیونی دارد که هشت مورد آن سرمایه‌گذاری مشترک است با پارامونت، نیکلودئون و سایر پخش کنندگان برنامه‌های تلویزیونی در بریتانیا.&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مرداک صاحب دو شرکت خدماتی در آلمان، شانزده شرکت در استرالیا، یک شرکت در کانادا و شش شرکت در هندوستان است و سهامی در یک ایستگاه ایتالیایی، دو اندونزیایی، دو ژاپنی و هشت ایستگاه آمریکای لاتین دارد.&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;او درایالات متحده هشت مجله دارد که یکی از آن‌ها هفته نامه محافظه‌کاری به سردبیری ویلیام کریستول است که اطلاعات سیاسی لازم را در اختیار سیاستگذاران جورج بوش درکاخ سفید قرار می‌دهد.&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نیوزکورپوریشن صاحب انتشارات هارپرکالنیز است که بیست و شش چاپخانه دارد بعلاوه انتشارات ویلیام مارو و انتشارات آون که گردش مالی سالیانه‌اش بیش ازیک میلیارد دلاراست.&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;در آسیا بزرگترین شبکه تلویزیونی به مورداک تعلق دارد این شبکه چهل کانال دارد که به هشت زبان، پنجاه و سه کشور را پوشش می‌دهد.&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آقای مرداک مردی چندچهره است. او هنوز روزنامه نیوز آو ورلد را منتشر می‌کند که به مسائل جنسی می‌پردازد و هنوز پرتیراژترین رسانه چاپی بریتانیاست. با این وصف مورداک صاحب انتشارات «واندروان» هم هست که بالاترین تیراژ چاپ انجیل را درایالات متحده دارد.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بقول بن باگدیکیان، جای شگفتی است اگر مورداک مورد بخشایش قرار نگیرد. چون تیراژ «نیوز آو ورلد» که مملو از تصاویر زنان برهنه است فقط چهارمیلیون است، درحالیکه انتشارات واندروان او سالانه هفت میلیون نسخه انجیل چاپ می‌کند.&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نکته‌ها ودرسهای مهم درمدیریت «روپرت مرداک» عبارتنداز:&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;1- جریان را همراهی می‌کنید: تنها افراد واقع بین از منازعه بین شرکت‌ها در صحنه باقی می‌مانند.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;2- دلرحمی را کناربگذارید: فرد دلرحم نفر اول خط پایان مسابقه نیست.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;3- شرط بندی کنید: مرداک اهل قمار است. هرچه میزان شرط بندی بیشتر، سودآفرینی بیشتر.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;4- در رهبری پیشقدم شوید: مرداک همان نیوزکرپ است. تفویض اختیار را فراموش کنید.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;5- برجزئیات امور و ریزه کاری‌ها اشراف داشته باشید: تلفن‌های بامدادی «مرداک» برای رسیدن به امور، یک امر غیرعادی تلقی می‌شود. مدیران نیوزکرپ خواب راحت ندارند.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;6- بازاریابی یک مسئله ژنتیک است: مرداک بازاریابی را به ارث برده است.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;7- برای بردن عجله کنید: درحالی‌که رقبا برای تصمیم گیری دریک معامله درنگ می‌کنند. مرداک معمولاً اولین کسی است که سرگرم مکالمه تلفنی برای انجام آن معامله است.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;8- از امروز به فکر فردا باشید: مرداک روی آینده شرط می‌بندد و دراین بازی خونسردیش را از دست نمی‌دهد.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;9- افزون طلبی نهایتی ندارد: مرداک هفتادوپنج ساله هنوز از جنب و جوش نیفتاده و همواره بدنبال چیزهای بیشتر است.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;10- در شرکت حرکت وشوق بوجود آورید: حرکت لازمه زندگی است. تداوم حرکت، ما را به موفقیت می‌رساند.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: blue; font-size: x-small;"&gt;&amp;nbsp;بر گرفته از مقاله جبار علایی&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: blue; font-size: x-small;"&gt;منابع&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: blue; font-size: x-small;"&gt;1. کراینر، استوارت (1384. تجارت به سبک روپرت مرداک، ترجمه عبدالناصر کرکه آبادی، کرج: انتشارات زرین مهر&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: blue; font-size: x-small;"&gt;2. باگدیکیان،بن.اچ (1385). انحصار نوین رسانه‌ای، ترجمه علیرضا عبادتی، تهران: انتشارات روایت فتح&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: blue; font-size: x-small;"&gt;3. مجله سروش، سال بیست و هفتم، شماره 1260، 26 فروردین 1385، ص&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/34574213241117703-1541587313616874812?l=mahitaabe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mahitaabe.blogspot.com/feeds/1541587313616874812/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2010/01/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/1541587313616874812'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/1541587313616874812'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2010/01/blog-post.html' title='غول رسانه ای دنیا روبرت مرداک کیست'/><author><name>مهیار</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SsMUc0OnkxI/AAAAAAAAAAg/RiqE4rXfIEQ/S220/shaksi1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/S0ePR7V0CnI/AAAAAAAAANQ/vjHuKT_70OI/s72-c/4799f81fe6faf-murdoch.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-34574213241117703.post-500559473532258049</id><published>2009-12-30T11:23:00.000+03:30</published><updated>2009-12-30T11:23:22.129+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سینما و تلویزیون'/><title type='text'>نگاهی  بر فیلم سنگسار ثریا م</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SzsEKLRd75I/AAAAAAAAALw/nt57rtxbvcc/s1600-h/stoning_soraya.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ps="true" src="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SzsEKLRd75I/AAAAAAAAALw/nt57rtxbvcc/s640/stoning_soraya.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;h2&gt;&lt;span class="mw-headline"&gt;خلاصه داستان&lt;/span&gt;&lt;/h2&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;همه این داستان را &lt;i&gt;زهرا&lt;/i&gt; (خالهٔ &lt;i&gt;ثریا&lt;/i&gt;،با بازی شهره آغداشلو) برای یک خبرنگار فرانسوی تعریف می‌کند که اتفاقا آن حوالی ماشینش خراب شده‌است. زهرا او را می‌بیند و ماجرای &lt;/strong&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D9%86%DA%AF%D8%B3%D8%A7%D8%B1" title="سنگسار" tooltip="linkalert-tip"&gt;&lt;strong&gt;سنگسار&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt; خواهرزاده اش را برای او تعریف می‌کند.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;سنگسار ثریا م. نام فیلمی به کارگردانی &lt;/strong&gt;&lt;a class="new" href="http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B3_%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%87&amp;amp;action=edit&amp;amp;redlink=1" title="سیروس نورسته (صفحه وجود ندارد)" tooltip="linkalert-tip"&gt;&lt;strong&gt;سیروس نورسته&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt; محصول ۲۰۰۸ &lt;/strong&gt;&lt;a class="mw-redirect" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7" title="آمریکا" tooltip="linkalert-tip"&gt;&lt;strong&gt;آمریکا&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt; است. این فیلم بر پایه کتابی به همین نام (۱۹۹۴) نوشته &lt;/strong&gt;&lt;a class="new" href="http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86_%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8_%D8%AC%D9%85&amp;amp;action=edit&amp;amp;redlink=1" title="فریدون صاحب جم (صفحه وجود ندارد)"&gt;&lt;strong&gt;فریدون صاحب جم&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt; ساخته شده و ماجرای آن در سال ۱۹۸۶ و در راستای &lt;/strong&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AD%D9%82%D9%88%D9%82_%D8%A8%D8%B4%D8%B1_%D8%AF%D8%B1_%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86" title="حقوق بشر در جمهوری اسلامی ایران" tooltip="linkalert-tip"&gt;&lt;strong&gt;نقض حقوق بشر&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt; در &lt;/strong&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86" title="ایران" tooltip="linkalert-tip"&gt;&lt;strong&gt;ایران&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt; اتفاق می‌افتد.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%D9%87%D8%B1%D9%87_%D8%A2%D8%BA%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D9%84%D9%88" title="شهره آغداشلو"&gt;&lt;strong&gt;شهره آغداشلو&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt; در نقش زهرا و &lt;/strong&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%DB%8C%D9%85%D8%B2_%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%B2%D9%84" title="جیمز کاویزل" tooltip="linkalert-tip"&gt;&lt;strong&gt;جیم (جیمز) کاویزل&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt; -بازیگر فیلم‌های &lt;/strong&gt;&lt;a class="new" href="http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AE%D8%B7_%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9_%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2&amp;amp;action=edit&amp;amp;redlink=1" title="خط باریک قرمز (صفحه وجود ندارد)" tooltip="linkalert-tip"&gt;&lt;strong&gt;خط باریک قرمز&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt; (ترنس مالیک) و &lt;/strong&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%A6%D8%A8_%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%AD" title="مصائب مسیح"&gt;&lt;strong&gt;مصائب مسیح&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt; (&lt;/strong&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D9%84_%DA%AF%DB%8C%D8%A8%D8%B3%D9%88%D9%86" title="مل گیبسون" tooltip="linkalert-tip"&gt;&lt;strong&gt;مل گیبسون&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt;)- در نقش خبرنگار فرانسوی ظاهر شده‌اند. تهیه‌کننده اصلی این فیلم، کمپانی «ام‌پاورپیکچرز» است و فیلمنامه آن را &lt;/strong&gt;&lt;a class="new" href="http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B3_%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%87&amp;amp;action=edit&amp;amp;redlink=1" title="سیروس نورسته (صفحه وجود ندارد)"&gt;&lt;strong&gt;سیروس نورسته&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt; به همراه همسر خود بتسی گیفن نورسته نوشته‌است. نورسته در مصاحبه‌ای گفته که فیلم سنگسار ثریا میم را در منطقه &lt;/strong&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87" title="خاورمیانه" tooltip="linkalert-tip"&gt;&lt;strong&gt;خاورمیانه&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt; ساخته، اما به کشور آن اشاره‌ای نکرده‌است. به گفته آغداشلو فیلم در &lt;/strong&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%86" title="اردن" tooltip="linkalert-tip"&gt;&lt;strong&gt;اردن&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt; فیلمبرداری شده.&lt;sup class="reference" id="cite_ref-0"&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D9%86%DA%AF%D8%B3%D8%A7%D8%B1_%D8%AB%D8%B1%DB%8C%D8%A7_%D9%85.#cite_note-0"&gt;[۱]&lt;/a&gt;&lt;/sup&gt; سیروس نورسته فارغ‌التحصیل سینما از &lt;/strong&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%AC%D9%86%D9%88%D8%A8_%DA%A9%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%81%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%A7" title="دانشگاه جنوب کالیفرنیا" tooltip="linkalert-tip"&gt;&lt;strong&gt;دانشگاه یو.اس.سی&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt; آمریکاست و سابقه بیست سال فعالیت تلویزیونی و سینمایی دارد. اما فیلم سنگسار ثریا م. نخستین فیلم سینمایی اوست.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SzsEgvfPGMI/AAAAAAAAAL4/2EkJ1FylIAM/s1600-h/mi9q4j2fpmh8u3ovmr0g.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ps="true" src="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SzsEgvfPGMI/AAAAAAAAAL4/2EkJ1FylIAM/s320/mi9q4j2fpmh8u3ovmr0g.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;فیلمنامه این فیلم را بتسی نورسته همسرش نوشته که وی هم فارغ‌التحصیل فیلمنامه نویسی از &lt;/strong&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%85%DB%8C" title="دانشگاه میامی" tooltip="linkalert-tip"&gt;&lt;strong&gt;دانشگاه میامی&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt; است. علاوه بر شهره آغداشلو و جیم کاویزل، پرویز صیاد، ویدا قهرمانی، نوید نگهبان، علی پورتاش و محمد یزدانی نیز در این فیلم بازی دارند. نقش ثریا را نیز بازیگر جوانی به نام مژان مارنو ایفا می‌کند.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;دیالوگ‌های سنگسار ثریا میم بیشتر به زبان فارسی است و فیلم با زیرنویس انگلیسی پخش جهانی می‌شود.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SzsEuIC9mKI/AAAAAAAAAMA/3EoDgZXhMqA/s1600-h/01.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ps="true" src="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SzsEuIC9mKI/AAAAAAAAAMA/3EoDgZXhMqA/s320/01.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;فیلم در چندین &lt;/strong&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt1277737/awards"&gt;&lt;strong&gt;جشنواره&amp;nbsp; نامزد و برنده&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt; گردیده است&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;h2&gt;&lt;span class="mw-headline" id=".D8.AE.D9.84.D8.A7.D8.B5.D9.87_.D8.AF.D8.A7.D8.B3.D8.AA.D8.A7.D9.86"&gt;نقد فیلم از دید شهرنوش پارسی پور&lt;/span&gt;&lt;/h2&gt;&lt;h2&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;این روزها فیلم سنگسار ثریا م روی صحنه سینماهای برکلی است. من به عنوان فردی که فاقد مذهب ویژه‌ای ست و کوچکترین داعیه‌ای درباره اسلام ندارد باید بگویم که از دیدن این فیلم بسیار متاسف شدم.&lt;span class="mw-headline" id=".D8.AE.D9.84.D8.A7.D8.B5.D9.87_.D8.AF.D8.A7.D8.B3.D8.AA.D8.A7.D9.86"&gt; &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/h2&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;هرگز باور نمی‌کردم که درجه نفرت بعضی از اشخاص نسبت به اسلام تا این حد بالا باشد. در عین حال باور نمی‌کردم که بتوان مردمان کشوری را تا این حد خبیث و زشت و نفرت انگیز و چرکمرده به نمایش گذاشت.&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;این روزها مردم ایران در خیابان‌ها هستند و دارند با زیبائی تمام به مردم جهان نشان می‌دهند که نه تنها آماده پذیرش دموکراسی هستند، بلکه اما زمان درازی است که این آمادگی را دارند. مسئله اما به امروز و فردا تنها ختم نمی‌شود. ایران دیروز نیز پر از ارزش هائی ست که در اوج قله فرهنگ‌های بشری قرار دارد. سعدی در هفتصد سال پیش فریاد زده‌است: بنی آدم اعضای یکدیگرند/که در آفرینش ز یک گوهرند/چو عضوی به درد آورد روزگار/دگر عضوها را نماند قرار. و این حافظ است که فرمایش می‌کند: جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه/چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SzsFA8AKJuI/AAAAAAAAAMQ/xyCU7xutjnI/s1600-h/d3wv1snt04gryoyq0gav.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ps="true" src="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SzsFA8AKJuI/AAAAAAAAAMQ/xyCU7xutjnI/s320/d3wv1snt04gryoyq0gav.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;.&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;نمونه‌های تاریخی تحمل و تسامح در ایران به قدری زیاد است که تصور نمی‌کنم بتوان همانندش را در ادبیات کشورهای دیگر یافت. در چنین هنگامه‌ای تماشای چهره مردم ایران در فیلم سنگسار ثریا م انسان را بسیار متاثر می‌کند. نگاهی بیندازیم به ساختار بسیار ضعیف فیلمنامه این فیلم.&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;یک خبرنگار فرانسوی-ایرانی در حال سفر در ایران است و به این ده کوره در جائی از ایران رسیده‌است، که ماشینش خراب می‌شود. تعمیرکار ماشین آنقدر حال ندارد تا ماشین را تعمیر کند. البته بعد معلوم می‌شود که در دو روز پیش شاهد سنگسار زن مورد علاقه اش بوده‌است. اما عاقبت می‌پذیرد تا ماشین را تعمیر کند. زن مسنی که انگلیسی را به فصاحت حرف می‌زند (و این خود نکته عجیبی ست) موفق می‌شود توجه خبرنگار را به خود جلب کند. خبرنگار به ترفندی خود را از دست ملا و کدخدای ده خلاص می‌کند و عاقبت موفق می‌شود به خانه زن رفته و صدای او را که شاهد دردمند سنگسار خواهرزاده اش بوده روی نوار آواگیر ضبط کند. زن شرح ماجرا می‌دهد. و ماجرا از این قرار است:&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SzsFZPLm5HI/AAAAAAAAAMo/IJR35gH0Tio/s1600-h/MV5BMjEzMzE1MjY5MV5BMl5BanBnXkFtZTcwNTk1ODM2Mg_V1_SX600_SY400_.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ps="true" src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SzsFZPLm5HI/AAAAAAAAAMo/IJR35gH0Tio/s320/MV5BMjEzMzE1MjY5MV5BMl5BanBnXkFtZTcwNTk1ODM2Mg_V1_SX600_SY400_.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;ثریا شوهر سفاکی دارد که چون تصمیم گرفته زن دیگری بگیرد قصد کرده ثریا را طلاق بدهد. اما ثریا که دائم از دست شوهرش به نحو وحشیانه‌ای کتک می‌خورد حاضر به طلاق نیست، چون پول ندارد خرج چهار فرزندش بکند. ملای ده به سراغ ثریا می‌آید و به او پیشنهاد می‌کند از شوهرش طلاق گرفته و صیغه او بشود. خاله ثریا از راه می‌رسد و خاله و خواهرزاده حال ملا را جا می‌آورند. ملا دچار کینه شتری می‌شود و با خودش عهد می‌کند پدر ثریا را در بیاورد. در این میان زن تعمیرکار ماشین می‌میرد&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SzsFyB5NubI/AAAAAAAAANI/Td7G9shD_-8/s1600-h/amhw4ip5i95atspd8i0m.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ps="true" src="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SzsFyB5NubI/AAAAAAAAANI/Td7G9shD_-8/s320/amhw4ip5i95atspd8i0m.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;. تعمیرکار، که مردی ساده لوح است و در عین حال پسر عقب مانده‌ای دارد به سراغ خاله انگلیسی دان ثریا می‌آید تا ترتیب دفن جسد همسرش را بدهد (البته این خاله‌است که کشف می‌کند زن مرده). در این موقع زنان ده می‌ریزند توی خانه تعمیرکار و شروع به غارت اموال او می‌کنند. چرا؟ مشخص نیست چرا، و روشن نیست در کجای ایران مردم اموال خانه آدمی را که زنده‌است غارت می‌کنند. البته فیلم در اینجا دارد به زور می‌کوشد شبیه زوربای یونانی بشود، که خوشبختانه موفق نمی‌شود. بعد شوهر خبیث و ملا با هم فکر می‌کنند که اگر ثریا را وادارند در خانه تعمیرکار کار کند خیلی احتمال دارد که تعمیرکار عاشق او شده و رابطه‌ای میان آنها برقرار شود. در این صورت این مردان که دائم مراقب ثریا هستند می‌توانند از فرصت استفاده کرده و ترتیب سنگسار ثریا را بدهند. پس کدخدا (که شخصیتی ست بی هویت و ابراهیم نام) به همراه ملا آنقدر به ثریا اصرار می‌کنند تا قبول کند در خانه مرد تعمیرکار کار کند. بعد اما چهار چشمی شروع به تماشای ثریا و مرد تعمیرکار می‌کنند که در ساده لوحی خود عاشق ثریا شده. بعد یک روز در کوچه دیده می‌شود که ثریا بازوی تعمیرکار را لمس می‌کند. غوغای عجیبی راه می‌افتد. این مردان موفق می‌شوند تعمیرکار ساده لوح را نیز وادارند که بگوید ثریا در خانه او خوابیده‌است (یعنی روی زمین خوابیده و استراحت کرده‌است). پس دست جمعی ثریا را محکوم به سنگسار می‌کنند. در اینجا ابراهیم نماز غلیظی می‌خواند و با خدا مشورت می‌کند که او را راهنمائی کند. ظاهرا پاسخ خدا مثبت است.&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;ثریا را سنگسار می‌کنند. نخستین سنگ را شوهر خبیث می‌زند، بعد پسرهای ثریا را وادار به سنگ زدن می‌کنند. بعد مرد تعمیرکار را می‌آورند که سنگ بزند که او نمی‌زند و در می‌رود. اینک صحنه‌های دلخراشی از سنگسار ثریا در معرض دید قرار می‌گیرد. در سینما شاهد بودم که از جمعیت بسیار محدودی که حضور داشتند دو نفر تالار سینما را ترک کردند.&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;و در آخر کار خاله فداکار که به شدت عذاب می‌کشد جسد ثریا را در پلاسی جمع کرده و در کنار رودخانه قرار می‌دهد، که برای آن که این درام آبکی شورتر شود، سگ‌ها جسد ثریا را می‌خورند. استخوان‌هایش را می‌لیسند. و به این ترتیب دنیا می‌بیند که وقتی مردمی ذاتا خبیث و بی رحم و سفاک هستند چگونه عمل می‌کنند. در این فیلم به جز خاله فداکار و انگلیسی دان که یک تنه نمایشگر «بخش بسیار محدود و کوچک روشنفکران ایران» است بقیه مردم شقی، فاسد، ابله و در بهترین شکل عقب مانده هستند. البته بکلی فراموش می‌شود که هزاران تن در ایران اعدام شدند که جلوی همین زیاده روی‌ها را بگیرند. فراموش می‌شود که صدها هزار تن در جبهه‌ها مردند تا از کیان ایران محافظت کنند. به کلی فراموش می‌شود که در هیچ کجای قرآن دستوری برای سنگسار صادر نشده‌است. فراموش می‌شود که این سنت از جامعه‌های دیگر به ایران منتقل شده. مثلا مریم مجدلیه در اورشلیم سنگسار شد.&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;من در طول نمایش فیلم چندبار قصد کردم از جا بلند شوم و بروم، چون پی رنگ داستان بقدری ضعیف بود که روان مرا مشوش کرده بود، اما میهمان یک دوست آمریکائی بودم که او نیز به نوبه خودش از فیلم متنفر شده بود. اینک این مسئله مطرح می‌شود: آیا نبایستی از سنگسار فیلم درست کرد؟ به نظر من چرا، البته. اما کسی که از ایران و ایرانی متنفر است و کینه شتری به این مجموعه فرهنگی دارد حق ندارد چنین فیلمی را بسازد. مسئله سنگسار البته شرم آور و بسیار اسباب سرافکندگی و خجالت مردم ایران است، اما اگربناست فیلمنامه‌ای در این زمینه تهیه شود باید از روانکاوان و جامعه شناسان خواست تا با فیلمنامه نویس همکاری کنند و مسئله را از هر جنبه و سوئی بررسی کنند.&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;من نوشتم و تاکید می‌کنم که گرچه از خانواده‌ای مسلمان هستم اما هرگز آداب مذهبی را انجام نداده‌ام. منتهی روزی را به خاطر می‌آورم که برای خرید نان به نانوائی مراجعه کرده بودم. طرف‌های ظهر بود و شاطر به نماز ایستاده بود و تنها وقت استراحتش را صرف نماز خواندن می‌کرد. با دقت به او نگاه می‌کردم. مردی بود لاغر و ضعیف. لباسش آردی بود و روشن بود که از بامداد مشغول به انجام کار طاقت فرسائی بوده‌است. اما حالا ایستاده بود و نمازش را می‌خواند. درست در آن لحظه بود که با خودم عهد کردم هرگز به صاحب هیچ مذهبی توهین نکنم.&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;و کسانی که می‌خواهند اسلام را در ایران از ریشه درآورند آیا می‌دانند که این مذهب نود و هشت درصد مردم است؟ به راستی چه ارزشی را قرار است جانشین آن کنند؟ لطفا به صدای بلند بگوئید تا ما هم بدانیم&lt;/strong&gt;.&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;span class="mw-headline" id=".D8.AE.D9.84.D8.A7.D8.B5.D9.87_.D8.AF.D8.A7.D8.B3.D8.AA.D8.A7.D9.86"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;برگرفته از &lt;/span&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D9%86%DA%AF%D8%B3%D8%A7%D8%B1_%D8%AB%D8%B1%DB%8C%D8%A7_%D9%85."&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;سایت ویکی پدیا&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;و بر گرفته از&lt;/span&gt;&lt;a href="http://zamaaneh.com/parsipur/2009/07/post_286.html"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt; سایت رادیو زمانه&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/34574213241117703-500559473532258049?l=mahitaabe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mahitaabe.blogspot.com/feeds/500559473532258049/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2009/12/blog-post_5272.html#comment-form' title='12 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/500559473532258049'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/500559473532258049'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2009/12/blog-post_5272.html' title='نگاهی  بر فیلم سنگسار ثریا م'/><author><name>مهیار</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SsMUc0OnkxI/AAAAAAAAAAg/RiqE4rXfIEQ/S220/shaksi1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SzsEKLRd75I/AAAAAAAAALw/nt57rtxbvcc/s72-c/stoning_soraya.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-34574213241117703.post-4475074345061578505</id><published>2009-12-30T10:23:00.001+03:30</published><updated>2009-12-30T10:26:17.703+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سینما و تلویزیون'/><title type='text'>دنیا باردیگر نابود می‌شود</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="wp-caption alignnone" id="attachment_9973" style="text-align: center; width: 440px;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="wp-caption-text"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/Szr4pOTOVbI/AAAAAAAAALo/Ha2QvO55en8/s1600-h/2012_poster_3.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ilo-full-src="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/Szr4pOTOVbI/AAAAAAAAALo/Ha2QvO55en8/s640/2012_poster_3.jpg" src="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/Szr4pOTOVbI/AAAAAAAAALo/Ha2QvO55en8/s640/2012_poster_3.jpg" tooltip="linkalert-tip" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="wp-caption-text"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;به بهانه پخش فیلم 2012&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=9TMCut6_yJI&amp;amp;feature=player_embedded" tooltip="linkalert-tip"&gt;آخرین فیلم تبایغی را از اینجا ببینید&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;رولند امریش پیش از این در فیلم‌های خود زمین را منجمد کرده، غرق کرده و موجودات بیگانه و گودزیلا را روانه سیاره کرده‌است. زمین برای این فیلم‌ساز آلمانی مانند جیسن وورهیس مجموعه فیلم‌های «جمعه سیزدهم» است که هر بار بازمی‌گردد.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;خب، البته نه دیگر پس از پودرشدن زمین در «۲۰۱۲». امریش ۵۳ ساله و سازنده فیلم‌های مجلل «روز استقلال»، «گودزیلا» و «روز پس از فردا»، در یک گفت‌و‌گوی تلفنی از خانه خود در لندن می‌گوید: «این آخرین فیلم من در سینمای فاجعه و حادثه‌ خواهد بود.»&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;او ادامه می‌دهد: «می‌دانم نمی‌توانم دنیا را نابود کنم. بیشتر یک شوخی است.» در تازه‌ترین فاجعه، شلیک نوترون‌های نامرئی از سوی یک شعله خورشیدی بسیار عظیم به هسته زمین باعث داغ شدن آن می‌شود.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;آب دریاها بالا می‌آید، صفحه‌های تکتونیکی جابجا می‌شود، آتشفشان‌ها فوران می‌کند و تمام ساختمان‌ها و نشانه‌های جغرافیایی زیر آب فرومی‌رود، می‌سوزد یا تکه تکه می‌شود. به نوعی مفاهیم داستانی و تحول شخصیتی به زندگی وابسته می‌شود. میان این همه هیاهو، جان کیوساک نقش یک رمان‌نویس ناموفق را بازی می‌کند که اکنون راننده یک سیاستمدار روسی است.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;آماندا پیت که در «۲۰۱۲» نقش همسر سابق جکسن (با بازی کیوساک) را دارد، می‌گوید: «وقتی رولند امریش برای بازی در فیلمی با شما تماس می‌گیرد، خوب می‌دانید چه چیز به دست می‌آورید. مثلن نباید از او انتظار داشته باشید به دوران کودکی شخصیت شما در فیلم توجه داشته باشد.»&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;او ادامه می‌دهد: «امریش دقیقن می‌داند چقدر از فیلم او ریشه در واقعیت داشته باشد و چقدر یک جور تخلیه هیجانی باشد.»&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://radiokoocheh.com/wp-content/files/20091113-cul-2012movie1.jpg"&gt;&lt;img alt="20091113-cul-2012movie1" class="alignnone size-full wp-image-9974" height="300" ilo-full-src="http://radiokoocheh.com/wp-content/files/20091113-cul-2012movie1.jpg" src="http://radiokoocheh.com/wp-content/files/20091113-cul-2012movie1.jpg" title="20091113-cul-2012movie1" tooltip="linkalert-tip" width="430" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;همه چیز از «روز استقلال» آغاز شد&lt;/b&gt;&lt;b&gt; &lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;از سال ۱۹۹۶ که امریش در فیلم «روز استقلال» کاخ سفید را با یک اشعه مرگبار منفجر کرد، مهاجمان بیگانه، سونامی‌ها و سیارک‌ها وارد کارنامه سینمایی او شدند. (حتی شبکه دیسکاوری پا جای پای او گذاشت و سریال مبتنی بر واقعیت «کولونی» را با موضوع فاجعه ساخت.) پس امریش فیلم «۲۰۱۲» را که خودش از آن به عنوان «مادر تمام فیلم‌های سینمای فاجعه» یاد می‌کند، دقیقن چگونه ساخته‌است‌؟&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;او ایده سیاره در برابر یک توطئه دولتی در سطح جهانی را مطرح می‌کند و با بالا بردن میزان تخریب در این فیلم ۱۵۷ دقیقه‌ای، می‌کوشد آن را بالاتر از فیلم‌های قبلی خود در سینمای فاجعه قرار دهد. (این بار امریش اجازه می‌دهد ناو هواپیمابر جان اف. کندی که در خلیج چساپیک پهلو گرفته کاخ سفید را نابود کند.)&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;امریش پیش از آغاز تراژدی به شوخی‌های ابلهانه متوسل می‌شود. گوردون (تام مکارتی) به کیت (پیت) می‌گوید: «حس می‌کنم چیزی می‌خواهد ما را از هم جدا کند.» همین که او این حرف را می‌زند راهروی سوپرمارکتی که در آن ایستاده‌اند، شکافته می‌شود و بین گوردون و کیت فاصله می‌افتد. این آغاز زمین‌لرزه‌ای است که درنهایت کالیفرنیا را در اقیانوس آرام فرومی‌برد.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;امریش می‌گوید: «این جور صحنه‌ها صرفن برای ایجاد توازن در حس تعلیق است.» درست مانند تمام فیلم‌های قبلی امریش، لحظه‌های کمدی و پرتعلیق در «۲۰۱۲» به اوج می‌رسد. شخصیت‌ها به سرعت خود را برای تماشاگران تعریف می‌کنند و بعداً با همان سرعت از اقیانوس‌هایی که همه چیز را در خود فرومی‌برد، ساختمان‌های در حال ریزش و شکاف‌های روی زمین می‌گریزند.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;تماشاگران فیلم‌های امریش از دیدن خیلی صحنه‌ها شگفت‌زده نمی‌شوند. شخصیت‌های آثار او می‌توانند در بدترین لحظه‌ها عادی‌ترین کارها را انجام بدهند. به عنوان مثال جکسن و کتی در «۲۰۱۲» درست در لحظه‌ای که بر فرار هیمالیا چیزی نمانده از یک هواپیمای نظامی سقوط کنند، درک تازه‌ای از ازدواج‌های ناموفق خود پیدا می‌کنند.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;تماشاگران هم‌چنین با الگوهای نخستین امریش آشنا هستند که اولین بار آن‌ها را در «روز استقلال» به کار برد. کیوساک به نقش یک قهرمان ناراضی همان جف گولدبلام «روز استقلال» است. آماندا پیت به نقش یک مادر قوی جای ویویکا ای. فاکس در آن فیلم را گرفته‌است. رندی کواید به نقش یک سمپاش و رباینده بشقاب پرنده جای خود را به چارلی فراست با بازی وودی هارلسن داده که طرفدار تئوری توطئه است.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;کیوساک در گفت‌و‌گویی تلفنی می‌گوید: «دلیل اینکه فیلم درست از کار درآمده این است که تماشاگر درون شخصیت‌ها می‌رود. بعضی‌ها هم ممکن است «۲۰۱۲» را با «ترانسفورمرها» مقایسه کنند.» جلوه‌های ویژه در «۲۰۱۲» آنقدر سریع است که امکان ندارد در لحظه بتوان آن را پذیرفت، اما این پروژه ۲۰۰ میلیون دلاری به جزئیات توجه بسیار دارد.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://radiokoocheh.com/wp-content/files/20091113-cul-2012movie2.jpg"&gt;&lt;img alt="20091113-cul-2012movie2" class="alignnone size-full wp-image-9976" height="240" ilo-full-src="http://radiokoocheh.com/wp-content/files/20091113-cul-2012movie2.jpg" src="http://radiokoocheh.com/wp-content/files/20091113-cul-2012movie2.jpg" title="20091113-cul-2012movie2" tooltip="linkalert-tip" width="430" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;حضور صدها هنرمند جلوه‌های ویژه&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt; &lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;در همان حال که کالیفرنیا زیر آب فرومی‌رود، آدم‌ها از هر سو می‌کوشند خود را نجات بدهند. این صحنه‌ها حاصل کار ۱۰۰ هنرمند جلوه‌های ویژه است که در شرکت «آنچارتد تریتوری» متعلق به تهیه‌کننده‌های «۲۰۱۲» و فولکر انگل و مارک ویگرت سرپرست جلوه‌های دیجیتال فیلم کار می‌کنند. هنرمندان ۱۴ شرکت دیگر نیز در تهیه جلوه‌های ویژه «۲۰۱۲» نقش داشته‌اند که تخصص آنها تولید نمونه‌های شبیه‌سازی‌شده از آب، زمین، ساختمان‌ها یا آدم‌هاست.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;برای این کار اتاقی پر از کامپیوترهای متصل به شبکه‌ در نظر گرفته شد تا کاری را در ۱۴ ماه انجام دهند که یک کامپیوتر مجزا برای انجام آن ۱۶ سال وقت لازم دارد. به گفته ویگرت و انگل، صحنه‌های دیجیتالی دقیقن از زندگی واقعی الگوبرداری شد. هنرمندان، موقعیت خورشید در آسمان را در نظر گرفتند و برمبنای آن دقیقن محاسبه کردند سطوح مختلف از فلز و شیشه گرفته تا چوب یا سنگ چگونه اشعه‌ها را منعکس می‌کند. آن‌ها سایه‌ها را هم در نظر گرفتند.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;گروه هم‌چنین با نصب محورهایی روی تیرهای چراغ‌برق هزاران کلیشه‌ از آسمانخراش‌ها و خانه‌ها ساختند تا وقتی لرزش‌ها، بادها و موج‌های شبیه‌سازی‌شده به کار اضافه شد، فروپاشی و سقوط آن‌ها جلوه‌ای کاملن طبیعی داشته باشد.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;البته گاهی اوقات واقع‌گرایی کمی خسته‌کننده به نظر می‌رسد. به عنوان مثال مدل اطلاعاتی به هنرمندان می‌گفت چند دقیقه طول می‌کشد سونامی هیمالیا را دربر بگیرد، اما آن‌ها نیاز داشتند این کار در ۱۰ ثانیه انجام شود.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;امریش و هم‌کار فیلمنامه‌نویس او هارولد کلوسر در «۲۰۱۲» بسیاری از شهرها و کشورها از جمله ریو دوژانیرو، رم، کالیفرنیا، واشنگتن، تبت، لاس وگاس و تعداد زیادی از نمادهای معروف را ویران کرده‌اند، اما به خاطر حساسیت‌های موجود سراغ نمادها و مکان‌های اسلامی نرفته‌اند.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;این فیلم هم‌چنین نشان می‌دهد امریش بیش از قبل بدبین شده‌ است. او می‌گوید: «به نظرم ما بیش از پیش درباره آینده بدبین شده‌ایم. این بدبینی در خود من هم هست. در «روز استقلال» دنیا چیزی بود که ارزش دفاع کردن را داشت. پیام «روز پس از فردا» این بود که اگر ما به همین رویه ادامه بدهیم در آب فرومی‌رویم و حرف «۲۰۱۲» این است که کار ما تحت هر شرایط تمام است.»&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://radiokoocheh.com/wp-content/files/20091113-cul-2012movie3.jpg"&gt;&lt;img alt="20091113-cul-2012movie3" class="alignnone size-full wp-image-9975" height="250" ilo-full-src="http://radiokoocheh.com/wp-content/files/20091113-cul-2012movie3.jpg" src="http://radiokoocheh.com/wp-content/files/20091113-cul-2012movie3.jpg" title="20091113-cul-2012movie3" tooltip="linkalert-tip" width="430" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;تعبیر غلط از تقویم مایایی&lt;/b&gt;&lt;b&gt; &lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;سازندگان «۲۰۱۲» یک تقویم باستانی مایایی را مبنای فیلم قراردادند که به اعتقاد برخی در آن پیش‌بینی شده دنیا ۲۱ دسامبر ۲۰۱۲ نابود می‌شود. فیلم اشاره چندانی به این مسئله نمی‌کند، اما در تمام پوسترها و آنونس‌های فیلم آمده: «تمدن بشری اولیه درمورد پایان دنیا هشدار داد.»&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;افسانه‌های موجود درباره تقویم مایایی که اغلب به غلط تعبیرشده، ‌بهترین دستاویز برای امریش و کلوسر بوده است. مشکل این جاست که مایاها واقعن پایان دنیا را پیش‌بینی نکردند. دکتر دیوید استیوارت، استاد رشته هنر و تاریخ هنر در دانشگاه تگزاس در آستین که متخصص تمدن مایاهاست، می‌گوید: «هر جور تصور کنید، مایاها هیچ گاه چنین چیزی نگفتند.»&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;به گفته او در تقویم قدیمی مایایی، ۲۱ دسامبر ۲۰۱۲ آغاز دوره سیزدهم است و دوره چهاردهم هم وجود دارد. استیوارت این نوع دوره‌بندی را با ارجاعات معاصر مانند «دهه پرتلاطم ۲۰» یا «دهه پرجنب و جوش ۶۰» مقایسه می‌کند. به گفته او مایاها احتمالن بر مبنای الگوی دوره‌های قدیمی دور‌ه‌های آینده را تصویر کرده‌اند، «اما آنها واقعن پیش‌گو نبودند.»&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دکتر استیوارت می‌گوید در تمام دوران کاری خود انتظار سوءاستفاده‌‌ از تاریخ مایاها – نظیر آنچه امریش در فیلم «۲۰۱۲» انجام داده – را داشته، اما اضافه می‌کند این فیلم می‌تواند مبنایی برای کلاس‌های او در دانشگاه باشد. استیوارت می‌گوید: «تصور نمی‌کنم هیچ کس این فیلم را جدی بگیرد.»&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;خود امریش که قطعن این کار را نمی‌کند. او اصرار دارد بگوید در کودکی هیچ‌گاه با فاجعه‌ای روبه‌رو نشده و به این حرف که از زمین متنفر است، می‌خندد. مشخص است تازه‌ترین فیلم او در سینمای فاجعه، سرگرم‌کننده‌ترین آن‌هاست. او می‌گوید: «بله، این آخر دنیاست، اما باید خیلی مفرح باشد.»&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: black; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;h2 style="color: black; text-align: right;"&gt;&lt;span id=".D9.82.D8.B3.D9.85.D8.AA.DB.8C_.D8.A7.D8.B2_.D9.81.DB.8C.D9.84.D9.85_.D8.B4.D9.86.D8.A7.D8.B3.DB.8C"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;درباره کارگردان&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt; &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/h2&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; color: black; text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/Szr28lRBjCI/AAAAAAAAALQ/1fHRDIe4-Ys/s1600-h/200px-Roland_Emmerich.5132_%28cut%29.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ilo-full-src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/Szr28lRBjCI/AAAAAAAAALQ/1fHRDIe4-Ys/s320/200px-Roland_Emmerich.5132_%28cut%29.jpg" src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/Szr28lRBjCI/AAAAAAAAALQ/1fHRDIe4-Ys/s320/200px-Roland_Emmerich.5132_%28cut%29.jpg" tooltip="linkalert-tip" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: black; text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;رولند امریش ( &lt;span dir="rtl" lang="de"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma;"&gt;&lt;i&gt;Roland Emmerich&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;) ‏(۱۰ نوامبر ۱۹۵۵)‏ یک کارگردان &lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86" title="آلمان"&gt;آلمانی&lt;/a&gt; ست.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt; &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: black;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;فیلم‌های وی از جمله &lt;i&gt;&lt;a class="new" href="http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D8%A8%D8%B9%D8%AF_%D8%A7%D8%B2_%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7&amp;amp;action=edit&amp;amp;redlink=1" title="روز بعد از فردا (صفحه وجود ندارد)" tooltip="linkalert-tip"&gt;روز بعد از فردا&lt;/a&gt;&lt;/i&gt; و &lt;i&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B2_%28%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%29" title="۲۰۱۲ (فیلم)" tooltip="linkalert-tip"&gt;۲۰۱۲&lt;/a&gt;&lt;/i&gt; همگی مضمون‌های &lt;a class="mw-redirect" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D8%AE%D8%B1_%D8%A7%D9%84%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86" title="آخر الزمان" tooltip="linkalert-tip"&gt;آخر الزمانی&lt;/a&gt; و &lt;a class="mw-redirect" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C_%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C" title="علمی تخیلی" tooltip="linkalert-tip"&gt;علمی تخیلی&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt; دارند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;h2 style="color: black; text-align: right;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%B1%D9%88%D9%84%D9%86%D8%AF_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%B4&amp;amp;action=edit&amp;amp;section=1" title="ویرایش بخش: قسمتی از فیلم شناسی" tooltip="linkalert-tip"&gt;&lt;/a&gt; &lt;span id=".D9.82.D8.B3.D9.85.D8.AA.DB.8C_.D8.A7.D8.B2_.D9.81.DB.8C.D9.84.D9.85_.D8.B4.D9.86.D8.A7.D8.B3.DB.8C"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;ق&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;سمتی از فیلم شناسی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/h2&gt;&lt;ul style="color: black;"&gt;&lt;li&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a class="new" href="http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%85%D8%A7%D9%87_%DB%B4%DB%B4&amp;amp;action=edit&amp;amp;redlink=1" title="ماه ۴۴ (صفحه وجود ندارد)" tooltip="linkalert-tip"&gt;ماه ۴۴&lt;/a&gt; (۱۹۹۰)&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a class="new" href="http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D9%87%D9%85%DA%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;amp;action=edit&amp;amp;redlink=1" title="سرباز همگانی (صفحه وجود ندارد)" tooltip="linkalert-tip"&gt;سرباز همگانی&lt;/a&gt; (۱۹۹۲)&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a class="new" href="http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2%D9%87_%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87&amp;amp;action=edit&amp;amp;redlink=1" title="دروازه ستاره (صفحه وجود ندارد)" tooltip="linkalert-tip"&gt;دروازه ستاره&lt;/a&gt; (۱۹۹۴)&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%82%D9%84%D8%A7%D9%84" title="روز استقلال" tooltip="linkalert-tip"&gt;روز استقلال&lt;/a&gt; (۱۹۹۶)&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a class="new" href="http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%DA%AF%D9%88%D8%AF%D8%B2%DB%8C%D9%84%D8%A7_%28%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%29&amp;amp;action=edit&amp;amp;redlink=1" title="گودزیلا (فیلم) (صفحه وجود ندارد)"&gt;گودزیلا&lt;/a&gt; (۱۹۹۸)&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a class="new" href="http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D8%A8%D8%B9%D8%AF_%D8%A7%D8%B2_%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7&amp;amp;action=edit&amp;amp;redlink=1" title="روز بعد از فردا (صفحه وجود ندارد)" tooltip="linkalert-tip"&gt;روز بعد از فردا&lt;/a&gt; (۲۰۰۴)&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B0%DB%B0%DB%B0%DB%B0_%D9%BE.%D9%85._%28%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%29" title="۱۰۰۰۰ پ.م. (فیلم)" tooltip="linkalert-tip"&gt;۱۰۰۰۰ قبل از میلاد&lt;/a&gt; (۲۰۰۸)&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B2_%28%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%29" title="۲۰۱۲ (فیلم)" tooltip="linkalert-tip"&gt;دو هزار و دوازده&lt;/a&gt; (۲۰۰۹)&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;منبع: نیویورک تایمز&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;و &lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%D9%88%D9%84%D9%86%D8%AF_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%B4"&gt;سایت ویکی پدیا&lt;/a&gt; &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/34574213241117703-4475074345061578505?l=mahitaabe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mahitaabe.blogspot.com/feeds/4475074345061578505/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2009/12/blog-post_4292.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/4475074345061578505'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/4475074345061578505'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2009/12/blog-post_4292.html' title='دنیا باردیگر نابود می‌شود'/><author><name>مهیار</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SsMUc0OnkxI/AAAAAAAAAAg/RiqE4rXfIEQ/S220/shaksi1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/Szr4pOTOVbI/AAAAAAAAALo/Ha2QvO55en8/s72-c/2012_poster_3.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-34574213241117703.post-4136829045413285563</id><published>2009-12-30T09:52:00.001+03:30</published><updated>2009-12-30T09:53:48.828+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کامپییوتر'/><title type='text'>نحوه پاک کردن رمز عبور آنتی ویروس NOD32</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SzrxHUNFbyI/AAAAAAAAALI/fOygbh9VANw/s1600-h/2071699090102736671S600x600Q85.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;" tooltip="linkalert-tip"&gt;&lt;img border="0" ilo-full-src="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SzrxHUNFbyI/AAAAAAAAALI/fOygbh9VANw/s400/2071699090102736671S600x600Q85.jpg" src="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SzrxHUNFbyI/AAAAAAAAALI/fOygbh9VANw/s400/2071699090102736671S600x600Q85.jpg" tooltip="linkalert-tip" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;آنتی ویروس NOD32 را می‏توان یکی از محبوب‏ترین و پرطرفدارترین آنتی ویروس‏های مورد استفاده کاربران دانست. این آنتی ویروس در&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt; عین سهولت استفاده دارای امکانات و توانایی‏های زیادی است. یکی از امکاناتی که NOD32 در اختیار کاربر قرار می‏دهد امکان تنظیم یک پسورد بر روی آن است. به طوری که جهت استفاده از آنتی ویروس و تغییر تنظیمات آن حتماً بایستی رمز عبور از پیش تعیین شده را وارد کرد. اما ممکن است به هر دلیلی این رمز عبور را فراموش یا گم کرده باشید. در این حالت حتی امکان پاک کردن آنتی ویروس نیز وجود ندارد. در این ترفند قصد داریم نحوه پاک کردن رمز عبور تنظیم شده بر روی آنتی ویروس NOD32 را برای شما بازگو نماییم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt; &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;بدین منظور:&lt;br /&gt;ابتدا بایستی ویندوز را در حالت Safe Mode بالا بیاورید (برای این کار پس از روشن شدن سیستم به طور متوالی کلید F8 را بزنید و پس از پدیدار شدن منوی Windows Advanced Options، در میان گزینه‏های موجود Safe Mode را انتخاب کنید).&lt;br /&gt;پس از ورود به محیط ویندوز (ترفندستان) در این حالت، از منوی Start بر روی Run کلیک نمایید و عبارت regedit را وارد کرده و Enter بزنید. در صورت استفاده از ویندوز ویستا یا 7، پس از کلیک بر روی منوی Start بلافاصله عبارت regedit را وارد نمایید و Enter بزنید تا وارد محیط ویرایشگر رجیستری ویندوز شوید.&lt;br /&gt;اکنون در رجیستری به مسیر زیر بروید:&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="scriptcode" style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;HKEY_LOCAL_MACHINE\SOFTWARE\ESET\ESETSecurity\CurrentVersion\Info&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;حال بر روی کلید PackageID راست کلیک کرده و Delete را انتخاب کنید. سپس بر روی دکمه Yes کلیک کنید.&lt;br /&gt;کار تمام است و پسورد تنظیم شده بر روی نرم افزار پاک شده است.&lt;br /&gt;کافی است ویندوز را در حالت معمولی بالا آورده و نتیجه را مشاهده کنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لازم به ذکر است در نسخه‏های قدیمی‏تر این آنتی ویروس این کلید در مسیر زیر قرار گرفته است که مجدد بایستی به روش بالا حذف شود:&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;HKEY_LOCAL_MACHINE\SOFTWARE\ESET\NOD\CurrentVersion\Info&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;a href="http://www.tarfandestan.com/1388/10/08/how-to-remove-nod32-password.html" tooltip="linkalert-tip"&gt;&amp;nbsp;بر گرفته از سایت&amp;nbsp; ترفندستان&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/34574213241117703-4136829045413285563?l=mahitaabe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mahitaabe.blogspot.com/feeds/4136829045413285563/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2009/12/nod32.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/4136829045413285563'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/4136829045413285563'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2009/12/nod32.html' title='نحوه پاک کردن رمز عبور آنتی ویروس NOD32'/><author><name>مهیار</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SsMUc0OnkxI/AAAAAAAAAAg/RiqE4rXfIEQ/S220/shaksi1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SzrxHUNFbyI/AAAAAAAAALI/fOygbh9VANw/s72-c/2071699090102736671S600x600Q85.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-34574213241117703.post-8164677079332839013</id><published>2009-12-30T09:38:00.000+03:30</published><updated>2009-12-30T09:38:48.377+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کاریکاتور'/><title type='text'>کاریکاتور :انتظار</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SzruIFGz7jI/AAAAAAAAALA/XlzGLn6E1fQ/s1600-h/mehdi-azizi-3-.jpg.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ilo-full-src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SzruIFGz7jI/AAAAAAAAALA/XlzGLn6E1fQ/s400/mehdi-azizi-3-.jpg.jpg" src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SzruIFGz7jI/AAAAAAAAALA/XlzGLn6E1fQ/s400/mehdi-azizi-3-.jpg.jpg" tooltip="linkalert-tip" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="color: blue;"&gt;انتظار&lt;/span&gt;&lt;br style="color: blue;" /&gt;&lt;span style="color: blue;"&gt;اثر مهدی عزیزی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/34574213241117703-8164677079332839013?l=mahitaabe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mahitaabe.blogspot.com/feeds/8164677079332839013/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2009/12/blog-post_30.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/8164677079332839013'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/8164677079332839013'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2009/12/blog-post_30.html' title='کاریکاتور :انتظار'/><author><name>مهیار</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SsMUc0OnkxI/AAAAAAAAAAg/RiqE4rXfIEQ/S220/shaksi1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SzruIFGz7jI/AAAAAAAAALA/XlzGLn6E1fQ/s72-c/mehdi-azizi-3-.jpg.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-34574213241117703.post-5265539128447458588</id><published>2009-12-28T23:22:00.002+03:30</published><updated>2009-12-30T09:22:23.139+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='داستان'/><title type='text'>قفس اثر صادق چوبک</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SzkKf86UEuI/AAAAAAAAAKI/n3UDaN89raU/s1600-h/gafas+copy.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;img border="0" ilo-full-src="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SzkKf86UEuI/AAAAAAAAAKI/n3UDaN89raU/s400/gafas+copy.jpg" ps="true" src="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SzkKf86UEuI/AAAAAAAAAKI/n3UDaN89raU/s400/gafas+copy.jpg" tooltip="linkalert-tip" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;قفسی پر از مرغ و خروس‌های خصی و لاری و رسمی و کله ماری و زیر‌ه‌ای و گل باقلایی و شیربرنجی و کاکلی و دم‌کل و پاکوتاه و جوجه‌های لندوک مافنگی کنار پیاده‌رو، لب جوی یخ بسته‌ای گذاشته بود. توی جو، تفاله چای و خون دلمه شده و انار آب لمبو و پوست پرتقال و برگ‌های خشک و زرد و زبیل‌های دیگر قاتی یخ بسته شده بود.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;لب جو، نزدیک قفس ، گودالی بود پر از خون دلمه شده‌ی یخ بسته که پر مرغ و شلغم گندیده و ته سیگار و کله و پاهای بریده‌ی مرغ و پهن اسب توش افتاده بود. .....&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;..... کف قفس خیس بود. از فضله‌ی مرغ فرش شده بود. خاک و کاه و پوست ارزن قاتی فضله‌ها بود. پای مرغ و خروس‌ها و پرهایشان خیس بود. از فضله خیس بود. جایشان تنگ بود. همه تو هم تپیده بودند. مانند دانه‌های بلال بهم چسبیده بودند. جا نبود کز کنند. جا نبود بایستند. جا نبود بخوابند. پشت سرهم تو سرهم تک می‌زدند و کاکل هم را می‌کندند. جا نبود. همه توسری می‌خوردند. همه جایشان تنگ بود. همه سردشان بود. همه گرسنه‌شان بود. همه با هم بیگانه بودند. همه جا گند بود. همه چشم به راه بودند. همه مانند هم بودند و هیچکس روزگارش از دیگری بهتر نبود&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;آن‌هایی که پس از توسری خوردن سرشان را پایین می‌آوردند و زیر پر و بال و لاپای هم قایم می‌شدند، خواه ناخواه تُک‌شان تو فضله‌های کف قفس می‌خورد. آنوقت از ناچاری از آن تو پوست ارزن رومی وَرمی‌چیدند. آن‌هایی که حتی جا نبود تُک‌شان به فضله‌های ته قفس بخورد، بناچار به سیم دیواره‌ی قفس تُک می‌زدند و خیره به بیرون می‌نگریستند. اما سودی نداشت و راه فرار نبود. جای زیستن هم نبود. نه تُک غضروفی و نه چنگال و نه قُدقُد خشم‌آلود و نه زور و فشار و نه تو سرهم زدن راه فرار نمی‌نمود. اما سرگرم‌شان می‌کرد. دنیای بیرون به آن‌ها بیگانه و سنگ‌دل بود. نه خیره و دردناک نگریستن و نه زیبایی پر و بال‌شان به آن‌ها کمک نمی‌کرد.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;تو هم می لولیدند و تو فضله‌‌ی خودشان تُک می‌زدند و از کاسه شکسته‌ی کنار قفس آب می‌نوشیدند و سرهایشان را به نشان سپاس بالا می‌کردند و به سقف دروغ و شوخ‌گن و مسخره‌ی قفس می‌نگریستند و حنجره‌های نرم و نازک‌شان را تکان می‌دادند.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;در آن‌دم که چرت می‌زدند، همه منتظر و چشم براه بودند. سرگشته و بی تکلیف بودند. رهایی نبود. جای زیست و گریز نبود. فرار از آن منجلاب نبود. آن‌ها با یک محکومیت دستجمعی در سردی و بیگانگی و تنهایی و سرگشتگی و چشم براهی برای خودشان می‌پلکیدند.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;بناگاه در قفس باز شد و در آنجا جنبشی پدید آمد. دستی سیاه سوخته و رگ درآمده و چرکین و شوم و پینه بسته تو قفس رانده شد و میان هم قفسان به کندوکو در آمد. دست با سنگ‌دلی و خشم و بی اعتنایی در میان آن به درو افتاد و آشوبی پدیدار کرد. هم قفسان بوی مرگ‌آلود آشنایی شنیدند. چندششان شد و پَرپَر زدند و زیر پر و بال هم پنهان شدند. دست بالای سرشان می‌چرخید، و مانند آهن ربای نیرومندی آن‌ها را چون براده‌ی آهن می‌لرزاند. دست همه جا گشت و از بیرون چشمی چون «رادار» آنرا راهنمایی می‌کرد تا سرانجام بیخ بال جوجه‌ی ریقونه‌ای چسبید و آن را از آن میان بلند کرد.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;اما هنوز دست و جوجه‌ای که در آن تقلا و جیک جیک می‌کرد و پر و بال می‌زد بالای سر مرغ و خروس‌های دیگر می‌چرخید و از قفس بیرون نرفته بود که دوباره آن‌ها سرگرم جویدن در آن منجلاب و توسری خوردن شدند. سردی و گرسنگی و سرگشتگی و بیگانگی و چشم براهی بجای خود بود. همه بیگانه و بی اعتنا و بی‌مهر، بربر بهم نگاه می‌کردند و با چنگال خودشان را می‌خاراندند.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SzkJfVZF73I/AAAAAAAAAKA/S4iwdCCo0k0/s1600-h/200022030-001.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/Szrqc2agjPI/AAAAAAAAAKY/lvGTgbcd2Sk/s1600-h/200022030-001.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;" tooltip="linkalert-tip"&gt;&lt;img border="0" ilo-full-src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/Szrqc2agjPI/AAAAAAAAAKY/lvGTgbcd2Sk/s320/200022030-001.jpg" src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/Szrqc2agjPI/AAAAAAAAAKY/lvGTgbcd2Sk/s320/200022030-001.jpg" tooltip="linkalert-tip" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;پای قفس، در بیرون کاردی تیز و کهن بر گلوی جوجه مالیده شد و خونش را بیرون جهاند.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt; مرغ و خروس‌ها از تو قفس میدیدند. قُدقُد می‌کردند و دیواره‌ی قفس را تُک می‌زدند. اما دیوار قفس سخت بود. بیرون را می‌نمود اما راه نمی‌داد. آن‌ها کنجکاو و ترسان و چشم براه و ناتوان به جهش خون هم قفسشان که اکنون آزاد شده بود نگاه می‌کردند. اما چاره نبود. این بود که بود. همه خاموش بودند و گرد مرگ در قفس پاشیده شده بود.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;همان‌دم خروس سرخ روی پر زرق و برقی تُک خود را توی فضله‌ها شیار کرد و سپس آن را بلند کرد و بر کاکل شق و رق مرغ زیره‌ای پا کوتاهی کوفت. در دم مرغ خوابید و خروس به چابکی سوارش شد. مرغ توسری خورده و زبون تو فضله‌ها خوابید و پا شد. خودش را تکان داد و پر و بالش را پف و پره باد کرد و سپس برای خودش چرید. بعد تو لک رفت. کمی ایستاد، دوباره سرگرم چرا شد.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;قُدقُد و شیون مرغی بلند شد. مدتی دور خودش گشت. سپس شتابزده میان قفس چندک زد و بیم خورده تخم دلمه‌ی بی‌پوست خونینی تو منجلاب قفس وُل داد. در دم دست سیاه سوخته‌ی رگ درآمده‌ی چرکین شوم پینه بسته‌ای هوای درون قفس را درید و تخم را از توی گندزار ربود و همان‌دم در بیرون قفس دهانی چون گور باز شد و آن را بلعید. هم‌قفسان چشم براه، خیره جلو خود را می‌نگریستند.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt; &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;span style="color: blue; font-size: x-small;"&gt;&lt;b&gt;قفس&lt;/b&gt;&lt;/span&gt; &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;span style="color: blue; font-size: x-small;"&gt;&lt;b&gt;از کتاب: انتری که لوطیش مرده بود&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;span style="color: blue; font-size: x-small;"&gt;&lt;b&gt;نویسنده: صادق چوبک&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/34574213241117703-5265539128447458588?l=mahitaabe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mahitaabe.blogspot.com/feeds/5265539128447458588/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2009/12/blog-post_28.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/5265539128447458588'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/5265539128447458588'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2009/12/blog-post_28.html' title='قفس اثر صادق چوبک'/><author><name>مهیار</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SsMUc0OnkxI/AAAAAAAAAAg/RiqE4rXfIEQ/S220/shaksi1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SzkKf86UEuI/AAAAAAAAAKI/n3UDaN89raU/s72-c/gafas+copy.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-34574213241117703.post-3788088461377399674</id><published>2009-12-23T23:12:00.002+03:30</published><updated>2009-12-30T09:55:24.435+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تاریخ'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='داستان'/><title type='text'>آفرودیت(ونوس)</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="ltr" style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: center;"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SzJyADwSrmI/AAAAAAAAAJc/SEveLp1ebEM/s1600-h/13_milo.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ilo-full-src="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SzJyADwSrmI/AAAAAAAAAJc/SEveLp1ebEM/s320/13_milo.jpg" src="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SzJyADwSrmI/AAAAAAAAAJc/SEveLp1ebEM/s320/13_milo.jpg" tooltip="linkalert-tip" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;او الهه عشق و زیبایی بود و کسی که همه را فریب می داد،هم خدایان و هم آدمیان را&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;.او دوستدار خندیدن بود و هم کسانی را که مغلوب حیله&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;های او شده بودند را به مضحکه می گرفت.او الهه ای بود که هیچ کس نمی توانست در برابرش ایستادگی کند و حتی عقل دانایان را هم می دزدید و هوش از سرشان می ربود.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;در ایلیاد آمده است که او دختر زئوس و دیون یا دیونه بوده است؛امّا در اشعار شاعران دوره های بعد آمده است که وی از کف دریا به وجود آمده است و اسمش هم گویای این معنی یعنی«کف زا»است.زیرا کلمه آفروس به یونانی یعنی کف.این زایش دریایی نزدیک سیترا تحقق یافت و پس از آن امواج او را به قبرس آوردند.به همین علت آن دو جزیره را همیشه مقدس می شمرد.این الهه را افزون بر اسم اصلی اش سیتریایی یا قبرسی هم نامیده اند.در یکی از سروده های هومر «الهه زیبایی و طلایی»خوانده شده است.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SzJyVtGQeQI/AAAAAAAAAJs/o1iF25XTpBM/s1600-h/botticelli-birth_venus.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;" tooltip="linkalert-tip"&gt;&lt;img border="0" ilo-full-src="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SzJyVtGQeQI/AAAAAAAAAJs/o1iF25XTpBM/s400/botticelli-birth_venus.jpg" src="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SzJyVtGQeQI/AAAAAAAAAJs/o1iF25XTpBM/s400/botticelli-birth_venus.jpg" tooltip="linkalert-tip" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;&lt;i&gt;&amp;nbsp;تا بلویی از ساندرو بوتيچلی بنام تولد ونوس- 1480&lt;br /&gt;اين تابلو که موضوع‏اش را از ادبيات هومر و مسخ ِ اويد گرفته است&lt;/i&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;&lt;i&gt;&lt;br /&gt;&lt;/i&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;ر&lt;span style="font-size: large;"&gt;ومی ها نیز به همین نحو از او یاد کرده اند.زیبایی همگام و همپای اوست.بادها و ابرهای طوفان زا از برابر وی می گریزند.گلهای زیبا،زمین را خلعت و زیبایی می بخشند،و موجهای دریا می خندند،و او درخشان و روشنی بخش گام بر می دارد و ره می سپرد،اگر او نباشد شادی و ظرافت و زیبایی و خوشبختی نیز نیست.این تصویری است که شاعران آن را بیشتر دوست دارند.امّا این الهه وجه دیگری نیز داشت طبیعی است که در داستان ایلیاد ،که حاوی جنگ و ستیز پهلوانان است،از این الهه به عنوان شخصیتی زبون و حقیر یاد شود.در ایلیاد وی موجودی نرمخو ،ظریف،و ضعیف است که هیچ انسان فنا پذیری از حمله به وی نمی هراسد.در اشعار شاعران بعدی شخصیتی است خیانت پیشه و پلید و بد کردار که نفوذ مرگبار و ویرانگری بر آدمیان دارد.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;در بیشتر داستانها همسر هفا استوس (وولکان)،خدای لنگ و زشتروی آهنگری است.از درختان،مورد،و از پرندگان ،کبوتر،و گاهی گنجشک و قو را هم دوست دارد.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;&lt;a href="http://myth.tarikhema.ir/article-177/%D8%A2%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AF%D9%8A%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%88%D8%B3"&gt; &lt;/a&gt;&lt;a href="http://www.blogger.com/post-edit.g?blogID=34574213241117703&amp;amp;postID=3788088461377399674" rel="category tag" title="View all posts in اساطیر یونان باستان" tooltip="linkalert-tip"&gt; بر گرفته از سایت اساطیر یونان باستان&lt;/a&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/34574213241117703-3788088461377399674?l=mahitaabe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mahitaabe.blogspot.com/feeds/3788088461377399674/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2009/12/blog-post_23.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/3788088461377399674'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/3788088461377399674'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2009/12/blog-post_23.html' title='آفرودیت(ونوس)'/><author><name>مهیار</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SsMUc0OnkxI/AAAAAAAAAAg/RiqE4rXfIEQ/S220/shaksi1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SzJyADwSrmI/AAAAAAAAAJc/SEveLp1ebEM/s72-c/13_milo.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-34574213241117703.post-2407365467847675263</id><published>2009-12-19T13:59:00.002+03:30</published><updated>2009-12-19T14:17:55.115+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کامپییوتر'/><title type='text'>گوگل، چگونه می‌خواهد به حل معضل تغییر آب و هوای زمین کمک کند؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://www.jamejamonline.ir/Media/images/1388/04/09/100910812777.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="285" ilo-full-src="http://www.jamejamonline.ir/Media/images/1388/04/09/100910812777.jpg" src="http://www.jamejamonline.ir/Media/images/1388/04/09/100910812777.jpg" tooltip="linkalert-tip" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;h2 class="post-title"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://1pezeshk.com/archives/2009/12/seeing-the-forest-through-the-cloud.html" rel="bookmark" title="U�U�U�U�?� ?�?�?�?? ?�?�?�U� گوگل، چگونه می‌خواهد به حل معضل تغییر آب و هوای زمین کمک کند؟" tooltip="linkalert-tip"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/h2&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span lang="fa"&gt;به احتمال زیاد، خبر &lt;b&gt;کنفرانس بین‌المللی تغییرات آب و هوا&lt;/b&gt; را که در &lt;b&gt;کپنهاگ&lt;/b&gt; در حال برگزاری است، خوانده‌اید. روز پنج‌شنبه هفته قبل، نوبت به شرکت گوگل رسید تا فناوری تازه‌اش را در این اجلاس معرفی کند، فناوری‌ای که به دانشمندان کمک می کند به صورت آنلاین میزان تخریب جنگل‌ها را در سطح جهان مورد ارزیابی قرار دهند. گوگلی‌ها امیدوارند، این فناوری به توقف تخریب سریع جنگل‌ها کمک کند. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span lang="fa"&gt;به اعتقاد کارشناسان، &lt;b&gt;حفاظت از جنگل‌ها&lt;/b&gt;، بهترین و مقرون  به صرفه‌ترین شیوه کاهش دی‌اکسید کربن در جو و تغییرات آب و هوا است. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span lang="fa"&gt;اما مسلما تا زمانی که هر کشور نتواند میزان تخریب جنگل‌های خود را به درستی ارزیابی کند، قادر به برنامه‌ریزی درست در این زمینه نخواهد بود. متأسفانه بسیاری از کشورها از فناوری لازم برخوردار نیستند. به همین خاطر گوگل در تلاش است که با کمک دانشمندان، دولت‌ها و مؤسسات غیرانتفاعی، این مشکل را حل کند. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span lang="fa"&gt;گوگل به یاری&lt;b&gt; تصاویر ماهواره‌ای&lt;/b&gt; که در اختیار دارد می‌تواند کمک زیادی به حل مسئله کند. مثلا در این تصاویر گوگل ارث، می‌توانید فرایند تخریب جنگل‌ها را در منطقه روندونیای برزیل از سال ۱۹۷۵ تا ۲۰۰۱ به وضوح ببینید. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_7ZYqYi4xigk/SyCRN3Xz7pI/AAAAAAAAFcA/iTKsjaQPCjI/s1600-h/cfrd56bq_30ghhcf6cv_b.jpg" tooltip="linkalert-tip"&gt;&lt;img alt="" class="aligncenter" height="205" ilo-full-src="http://img2.pict.com/66/d6/94/2176289/0/cfrd56bq30ghhcf6cvb.jpg" src="http://img2.pict.com/66/d6/94/2176289/0/cfrd56bq30ghhcf6cvb.jpg" tooltip="linkalert-tip" width="570" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span lang="fa"&gt;اما، ارزیابی میزان تخریب بدون استفاده از یک نرم‌افزار مناسب که آمار دقیقی در مورد شتاب تخریب در تک تک مناطق بدهد، عملی نیست. خوشبختانه این نرم‌افزار هم طراحی شده است.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span lang="fa"&gt;ولی باز هم یک مشکل دیگر باقی می‌ماند که حل آن در جهان امروز  فقط از عمده گوگل و با استفاده از یک فناوری داغ برمی‌آید:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span lang="fa"&gt;دانشمندان کشورهای در حال توسعه به تصاویر ماهواره‌ای دقیق، نرم‌افزار مناسب و همچنین سیستم‌های قوی برای پردازش اطلاعات دسترسی ندارند. پس چگونه می‌توان اطلاعات مهم را به آنها رساند؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span lang="fa"&gt;راه حل این مسئله استفاده از فناوری‌ای به نام &lt;b&gt;رایانش ابری  یا &lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;b&gt;Cloud Computing&lt;/b&gt;&lt;span lang="fa"&gt;‌ است. در این فناوری، ذخیره‌سازی و پردازش اطلاعات و اجرای برنامه‌ها در سطح سرورهای مرکزی انجام می‌شوند و کاربران، از طریق اینترنت، نتایج آنالیزها را دریافت می‌کنند. به عبارت دیگر لازم نیست که هر کاربر، همه حجم اطلاعات خام روی هارد خود داشته باشد، یا عملا برنامه پیچیده تحلیل عکس‌های ماهواره‌ای را در اختیار داشته باشد و یا از سیستم‌هایی با پردازشگرهای گران‌قیمت برای تحلیل اطلاعات استفاده کند، همه این کارها در سطح سرور انجام می‌شوند. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span lang="fa"&gt;گوگل می خواهد با &lt;/span&gt;Google Cloud&lt;span lang="fa"&gt; ‌به یاری  دانشمندان اقیلم‌شناس بیاید و پتابایت‌ها اطلاعات آب و هوایی را به کمک این پلت‌فرم  برایشان آنالیز کند. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_7ZYqYi4xigk/SyCROm4tClI/AAAAAAAAFcQ/FFMLH1i1WiA/s1600-h/cfrd56bq_35cwvgtmf5_b.jpg" tooltip="linkalert-tip"&gt;&lt;img alt="" class="" height="307" ilo-full-src="http://img2.pict.com/ef/24/de/2176290/0/cfrd56bq35cwvgtmf5b.jpg" src="http://img2.pict.com/ef/24/de/2176290/0/cfrd56bq35cwvgtmf5b.jpg" tooltip="linkalert-tip" width="563" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="fa"&gt;نقاط قرمز نشاندهنده تخریب پوشش جنگلی در ۳۰ سال اخیرند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span lang="fa"&gt;به طور خلاصه گوگل با استفاده از رایانش ابری، با دانشمندان امکان می‌دهد به راحتی و با هزینه کم و همچنین با حفظ موازین امنیتی در عین شفافیت، به سرعت به پردازش یکی از مهم‌ترین عوامل تغییر آب و هوا یعنی تخریب جنگل‌ها بپردازند. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span lang="fa"&gt;گوگل این فناوری را به رایگان در اختیار دانشمندان قرار می‌دهد. این فناوری فعلا به صورت آزمایشی دردسترس تعداد کمی از کاربران است. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="color: blue; text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: blue; text-align: left;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span lang="fa"&gt;&lt;a href="http://feedproxy.google.com/%7Er/blogspot/MKuf/%7E3/S48LH8d-cDE/seeing-forest-through-cloud.html" tooltip="linkalert-tip"&gt;اصل مقاله در وبلاگ رسمی گوگل&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span lang="fa"&gt;&lt;a href="http://1pezeshk.com/archives/2009/12/seeing-the-forest-through-the-cloud.html" tooltip="linkalert-tip"&gt;&lt;span style="color: blue;"&gt;و بر گفته از سایت یک پزشک&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/34574213241117703-2407365467847675263?l=mahitaabe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mahitaabe.blogspot.com/feeds/2407365467847675263/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2009/12/blog-post_19.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/2407365467847675263'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/2407365467847675263'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2009/12/blog-post_19.html' title='گوگل، چگونه می‌خواهد به حل معضل تغییر آب و هوای زمین کمک کند؟'/><author><name>مهیار</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SsMUc0OnkxI/AAAAAAAAAAg/RiqE4rXfIEQ/S220/shaksi1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-34574213241117703.post-1742296481202886679</id><published>2009-12-17T15:32:00.003+03:30</published><updated>2009-12-19T13:52:19.799+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='عکاسی'/><title type='text'>صبح  ویتنام</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SyoceHhfVVI/AAAAAAAAAJM/FOdi5qlL26M/s1600-h/16482-fullsize.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;" tooltip="linkalert-tip"&gt;&lt;img border="0" height="290" ilo-full-src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SyoceHhfVVI/AAAAAAAAAJM/FOdi5qlL26M/s400/16482-fullsize.jpg" src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SyoceHhfVVI/AAAAAAAAAJM/FOdi5qlL26M/s400/16482-fullsize.jpg" tooltip="linkalert-tip" width="419" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: blue; text-align: left;"&gt;&lt;a href="http://www.blogger.com/goog_1261050600217"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;Morning Activity&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: blue; text-align: left;"&gt;&lt;a href="http://1x.com/member/8197/amadestra-w/"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;Photo :&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;a href="http://www.blogger.com/post-edit.g?blogID=34574213241117703&amp;amp;postID=1742296481202886679" tooltip="linkalert-tip"&gt;A.madestra. W&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;\اخفخ &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/34574213241117703-1742296481202886679?l=mahitaabe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mahitaabe.blogspot.com/feeds/1742296481202886679/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2009/12/blog-post_17.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/1742296481202886679'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/1742296481202886679'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2009/12/blog-post_17.html' title='صبح  ویتنام'/><author><name>مهیار</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SsMUc0OnkxI/AAAAAAAAAAg/RiqE4rXfIEQ/S220/shaksi1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SyoceHhfVVI/AAAAAAAAAJM/FOdi5qlL26M/s72-c/16482-fullsize.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-34574213241117703.post-235509762397005842</id><published>2009-12-12T15:48:00.000+03:30</published><updated>2009-12-12T15:48:00.063+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='موسیقی'/><title type='text'>آواز : ایران هنگام کار است</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;object height="50" width="320"&gt;&lt;param name='movie' value='http://www.onmvoice.com/player/player.swf?_a=6789&amp;amp;_ap=0'&gt;&lt;/param&gt;&lt;param name='allowFullScreen' value='true'&gt;&lt;/param&gt;&lt;param name='allowscriptaccess' value='always'&gt;&lt;/param&gt;&lt;param name='menu' value='false'&gt;&lt;/param&gt;&lt;embed src='http://www.onmvoice.com/player/player.swf?_a=6789&amp;amp;_ap=0' type='application/x-shockwave-flash' allowscriptaccess='always' allowfullscreen='true' menu='false' width='320' height='50'&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;این تصنیف در سال 1297 در جریان جنگ جهانی اول و هنگامی که هرسوی کشور،به وسیله ی لشکریان روس و عثمانی احاطه شده بود، سروده شده.&lt;br /&gt;درد و حسرت شاعر را به دیدن محنت ها که بر وطن می رود می توان به نیکی حس نمود. در باره ی آهنگساز این تصنیف که در دیوان بهار چاپ قدیم با عنوان سرود ملی آمده، قیدی نشده. اما دکتر یحیی معاصر نوشته اند آهنگ آن از جهانگیر مراد است.&lt;br /&gt;این ترانه در آغاز با صدای اقبال سلطان خوانده شده ولی در سالهای اخیر علیرضا قربانی&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;a href="http://www.tavoosonline.com/WebFiles/News/Images/thumbalirezaghorbani2.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;" tooltip="linkalert-tip"&gt;&lt;img border="0" ilo-full-src="http://www.tavoosonline.com/WebFiles/News/Images/thumbalirezaghorbani2.jpg" src="http://www.tavoosonline.com/WebFiles/News/Images/thumbalirezaghorbani2.jpg" tooltip="linkalert-tip" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;آن را باز سازی نموده است و در این گفتار این ترانه ی زیبا را با صدای این خواننده می شنویم. ولی پیش از آن متن آن رااز برای آگاهی میآوریم .&lt;br /&gt;سرود ملی در نیایش برای ایران&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ایران هنگام کار است برخیز و ببین ــــ ایران&lt;br /&gt;بختت در انتظار است از پا منشین ـــــ ایران&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ازجور فراوان هر گوشه شوری بپاست&lt;br /&gt;خونها شده پامال ، آزادیش خونبهاست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدا زدرد و غم رهاند ما را خدا به کام دل رساند ما را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دور جهان نگر که چه با ما خواهد کرد که چه با ما خواهد کرد&lt;br /&gt;حب وطن نگر که چه غوغا خواهد کرد که چه غوغا خواهد کرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آه چه محنتها که کشیدی ایــــــــران&lt;br /&gt;آه به کام دل نرسیدی ، جز غم ندیدی ایـــران&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدا زدرد و غم رهاند ما را خدا به کام دل رساند ما را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا کی به دل جوانی نکنم به عادت پیران جامی بده به یاد وطنم ــــ سلامت ایران&lt;br /&gt;ایران ، تا ز دل برکشم نعره ی آزادی 2&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آه چه محنتها که کشیدی ایــــــــران&lt;br /&gt;آه به کام دل نرسیدی ، جز غم ندیدی ایـــران&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt; &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;        &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/34574213241117703-235509762397005842?l=mahitaabe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mahitaabe.blogspot.com/feeds/235509762397005842/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2009/12/blog-post_12.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/235509762397005842'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/235509762397005842'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2009/12/blog-post_12.html' title='آواز : ایران هنگام کار است'/><author><name>مهیار</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SsMUc0OnkxI/AAAAAAAAAAg/RiqE4rXfIEQ/S220/shaksi1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-34574213241117703.post-4064108884912755632</id><published>2009-12-06T23:33:00.000+03:30</published><updated>2009-12-06T23:33:24.364+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سینما و تلویزیون'/><title type='text'>همه چی درباره الی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SxwKgQNYNOI/AAAAAAAAAGg/8fVbHzbSk64/s1600-h/about_elly_celebfa_com.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;" tooltip="linkalert-tip"&gt;&lt;img border="0" ilo-full-src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SxwKgQNYNOI/AAAAAAAAAGg/8fVbHzbSk64/s400/about_elly_celebfa_com.jpg" src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SxwKgQNYNOI/AAAAAAAAAGg/8fVbHzbSk64/s400/about_elly_celebfa_com.jpg" tooltip="linkalert-tip" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;h2 style="font-weight: normal;"&gt;&lt;span id=".D8.AF.D8.A7.D8.B3.D8.AA.D8.A7.D9.86" style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;مشخصات فیلم درباره الی &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/h2&gt;&lt;h2 style="font-weight: normal;"&gt;&lt;span id=".D8.AF.D8.A7.D8.B3.D8.AA.D8.A7.D9.86" style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;کارگردان :اصغر فرهادی تهیه‌کننده :اصغر فرهادی نویسنده:اصغر فرهادی&lt;br /&gt;بازیگران :ترانه علیدوستی, گلشیفته فراهانی,مریلا زارعی,رعنا آزادی‌ور&lt;/span&gt;&lt;span id=".D8.AF.D8.A7.D8.B3.D8.AA.D8.A7.D9.86" style="font-size: small;"&gt;,شهاب حسینی,صابر ابر و...&lt;/span&gt;&lt;/h2&gt;&lt;h2&gt;&lt;span id=".D8.AF.D8.A7.D8.B3.D8.AA.D8.A7.D9.86" style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;فیلم‌برداری :حسین جعفریان تدوین:&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;هایده صفی‌یاری&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: normal;" /&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;توزیع‌کننده &amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;مؤسسه فرهنگی و هنری سیمای مهر جهانی: دریم‌لب فیلمز (DreamLab Films)&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: normal;" /&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;تاریخ انتشار &amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;۱۳۸۷ مدت زمان &amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;۱۱۹ دقیقه&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: normal;" /&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;کشور&amp;nbsp; :&amp;nbsp; ایران زبان : &amp;nbsp; فارسی &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/h2&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SxwKyBlo3hI/AAAAAAAAAGw/rxpeGKBBqw4/s1600-h/371637_orig.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ilo-full-src="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SxwKyBlo3hI/AAAAAAAAAGw/rxpeGKBBqw4/s320/371637_orig.jpg" src="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SxwKyBlo3hI/AAAAAAAAAGw/rxpeGKBBqw4/s320/371637_orig.jpg" tooltip="linkalert-tip" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;h2&gt;&lt;span id=".D8.AF.D8.A7.D8.B3.D8.AA.D8.A7.D9.86"&gt;داستان&lt;/span&gt;&lt;/h2&gt;داستان فیلم روایت‌گر زندگی چند خانواده است که برای گذراندن تعطیلات به شمال کشور سفر کرده‌اند. دوستان احمد (&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%A8_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C" title="شهاب حسینی" tooltip="linkalert-tip"&gt;شهاب حسینی&lt;/a&gt;) که پس از سال‌ها زندگی در آلمان به ایران بازگشته، در تلاش هستند تا همسری را برای او بیابند. به همین خاطر، یک معلّم مهدکودک به نام «اِلی» (&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C" title="ترانه علیدوستی" tooltip="linkalert-tip"&gt;ترانه علیدوستی&lt;/a&gt;) با دعوت سپیده (&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%AF%D9%84%D8%B4%DB%8C%D9%81%D8%AA%D9%87_%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C" title="گلشیفته فراهانی" tooltip="linkalert-tip"&gt;گلشیفته فراهانی&lt;/a&gt;)، به همراه دیگران به این سفر آمده‌است. امّا پس از ناپدید شدن الی در ساحل دریا، ماجرا به یک تراژدی تبدیل می‌شود و هر کس در مورد این مسأله به قضاوت پرداخته و دیگری را مقصر می‌داند. تا آن‌جا که جمع به خاطر منافع خود زمانيكه نامزد جستجوگر الي در پي او از راه مي‌رسد از حمايت الي دست كشيده و سپيده را مجاب مي‌نمايند كه تصویری منفی از الی ارائه ‌دهد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&lt;span id=".D8.AF.D8.A7.D8.B3.D8.AA.D8.A7.D9.86" style="font-size: large;"&gt;اکران&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دربارهٔ الی پیش از آغاز بیست و هفتمین &lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87_%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85_%D9%81%D8%AC%D8%B1" title="جشنواره فیلم فجر"&gt;جشنواره فیلم فجر&lt;/a&gt;، پیش از داوری هیأت انتخاب، به دلیل بازی &lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%AF%D9%84%D8%B4%DB%8C%D9%81%D8%AA%D9%87_%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C" title="گلشیفته فراهانی" tooltip="linkalert-tip"&gt;گلشیفته فراهانی&lt;/a&gt; در آن توسط مقامات وزارت ارشاد از جشنواره کنار گذاشته شد. گلشیفته فراهانی پس از بازی در فیلم &lt;a class="mw-redirect" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87_%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7" title="مجموعه دروغ‌ها" tooltip="linkalert-tip"&gt;مجموعه دروغ‌ها&lt;/a&gt; و حضور در مراسم فرش قرمز نمایش فیلم بدون حجاب اسلامی، به‌طور غیررسمی ممنوع‌التصویر دانسته می‌شد. سرانجام پس از رایزنی‌های نهادهای غیردولتی سینما و برخی داوران جشنواره و در پی درخواست مشاور امور هنری رئیس‌جمهور، &lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF" title="محمود احمدی‌نژاد" tooltip="linkalert-tip"&gt;محمود احمدی‌نژاد&lt;/a&gt; به وزیر ارشاد دستور حضور فیلم در جشنواره فیلم فجر را صادر کرد و با تصمیم هیأت انتخاب، به عنوان یکی از فیلم‌های بخش مسابقه برگزیده شد.&lt;sup class="reference" id="cite_ref-RF.2CSA.2CBBC_1-0"&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87_%D8%A7%D9%84%DB%8C#cite_note-RF.2CSA.2CBBC-1" tooltip="linkalert-tip"&gt;&lt;/a&gt;&lt;/sup&gt;&lt;br /&gt;دربارهٔ الی برای نخستین بار در &lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B9_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86" title="۱۹ بهمن" tooltip="linkalert-tip"&gt;۱۹ بهمن&lt;/a&gt; &lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B3%DB%B8%DB%B7" title="۱۳۸۷" tooltip="linkalert-tip"&gt;۱۳۸۷&lt;/a&gt; در &lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86" title="تهران" tooltip="linkalert-tip"&gt;تهران&lt;/a&gt; نمایش داده‌شد. این اکران با استقبال زیادی رو به رو شد.&lt;sup class="reference" id="cite_ref-AN_2-0"&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87_%D8%A7%D9%84%DB%8C#cite_note-AN-2" tooltip="linkalert-tip"&gt;&lt;/a&gt;&lt;/sup&gt;&lt;br /&gt;در حالی که فیلم از وزارت ارشاد پروانهٔ نمایش داشت و در برنامهٔ اکران نوروز قرار داشت و حتی با گروه سینمایی آفریقا قرارداد بسته بود به دلایل نامعلومی از اکران آن که قرار بود ۲۸ اسفند ۱۳۸۷ صورت گیرد، جلوگیری شد. شنیده می‌شد شخص معاون سینمایی دستور این اقدام را داده و یکی از برترین فیلم‌های تاریخ سینمای ایران را در محاق توقیف فرو برده‌بود. این فیلم، نهایتاً پس از پشت سر گذاشتن مشکلات فراوان، در تاریخ ۱۷ خرداد ۱۳۸۸ به طور گسترده در تهران و شهرستان‌ها اکران شد. و در تاریخ 1 آذر 1388 نسخه&amp;nbsp; سی دی به بازار آمد.&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SxwLBdSoN4I/AAAAAAAAAHA/PRqObyXQaHs/s1600-h/0163599655085.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ilo-full-src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SxwLBdSoN4I/AAAAAAAAAHA/PRqObyXQaHs/s320/0163599655085.jpg" src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SxwLBdSoN4I/AAAAAAAAAHA/PRqObyXQaHs/s320/0163599655085.jpg" tooltip="linkalert-tip" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;h2&gt;&lt;span id=".D8.AF.D8.A7.D8.B3.D8.AA.D8.A7.D9.86"&gt;جشنواره ها&lt;/span&gt;&lt;/h2&gt;فیلم دربارهٔ الی به بخش نهایی و مسابقه پنجاه و نهمین دوره &lt;a class="mw-redirect" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87_%D8%A8%DB%8C%D9%86%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%84%D9%84%DB%8C_%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85_%D8%A8%D8%B1%D9%84%DB%8C%D9%86" title="جشنواره بین‌المللی فیلم برلین" tooltip="linkalert-tip"&gt;جشنواره بین‌المللی فیلم برلین&lt;/a&gt; راه یافت. پیش از نخستین نمایش فیلم در این جشنواره، حضور بازیگران زن ایرانی، در مقابل سینمای «برلیناله پالاست» با لباس‌هایی که برگرفته از طرح‌های سنتی با رنگ‌های شاد بود، مورد توجه خبرنگاران و عکاسان خارجی قرار گرفت. سرانجام این فیلم جایزه خرس نقره‌ای بهترین کارگردانی را نصیب &lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C" title="اصغر فرهادی" tooltip="linkalert-tip"&gt;اصغر فرهادی&lt;/a&gt; کرد.&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SxwLLVwYNbI/AAAAAAAAAHI/k9XXeWbPaEs/s1600-h/12341267301q.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;" tooltip="linkalert-tip"&gt;&lt;img border="0" ilo-full-src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SxwLLVwYNbI/AAAAAAAAAHI/k9XXeWbPaEs/s320/12341267301q.jpg" src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SxwLLVwYNbI/AAAAAAAAAHI/k9XXeWbPaEs/s320/12341267301q.jpg" tooltip="linkalert-tip" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;sup class="reference" id="cite_ref-RZ_4-0"&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87_%D8%A7%D9%84%DB%8C#cite_note-RZ-4" tooltip="linkalert-tip"&gt;&lt;/a&gt;&lt;/sup&gt;&lt;br /&gt;در هشتمین دوره &lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87_%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85_%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%A8%DA%A9%D8%A7" title="جشنواره فیلم ترایبکا" tooltip="linkalert-tip"&gt;جشنواره فیلم ترایبکا&lt;/a&gt; در سال ۲۰۰۹، این فیلم موفّق به دریافت جایزه بهترین فیلم داستانی‌ بخش بین‌المللی شد.&lt;br /&gt;و&amp;nbsp; بتازگی  مراسم اهدای سومین دوره جوایز اسکرین آسیا پاسیفیک که پنجشنبه 26 نوامبر در استرالیا برگزار شد  اصغر فرهادی در بخش بهترین فیلم نامزد دریافت جایزه بود، جایزه ویژه هیئت داوران را به خاطر کارگردانی دریافت کرد.&lt;br /&gt;در روز۲۹ شهریور درباره الی از سوی هیئت معرفی فیلم برگزیده ایرانی به &lt;a class="mw-redirect" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D9%85%DB%8C_%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85_%D9%88_%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C" title="آکادمی علوم و هنرهای سینمایی"&gt;آکادمی علوم و هنرهای سینمایی&lt;/a&gt; برای شرکت در &lt;a class="mw-redirect" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D8%A7%D8%B1" title="مراسم اسکار" tooltip="linkalert-tip"&gt;مراسم اسکار&lt;/a&gt; ۲۰۰۹ انتخاب شد. از بین تعداد زیادی فیلم که به آکادمی معرفی می شوند تنها ۵ فیلم به بخش پایانی جشنواره راه می یابند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SxwLxB7xkGI/AAAAAAAAAHg/8jJqhyNx5-o/s1600-h/070209_RH_0221_Popup2.JPG" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ilo-full-src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SxwLxB7xkGI/AAAAAAAAAHg/8jJqhyNx5-o/s200/070209_RH_0221_Popup2.JPG" src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SxwLxB7xkGI/AAAAAAAAAHg/8jJqhyNx5-o/s200/070209_RH_0221_Popup2.JPG" tooltip="linkalert-tip" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;h2&gt;&lt;span id=".D8.AF.D8.A7.D8.B3.D8.AA.D8.A7.D9.86"&gt;نقد و بررسی&lt;/span&gt;&lt;/h2&gt;دیتر کسلیک مدیر جشنواره برلین این فیلم را نشانه‌ای از آغاز موجی نو در سینمای ایران دانست. خبرگزاری فرانسه از این فیلم به عنوان «درامی ایرانی که قلب‌ها را شکست»، یاد کرده‌است.&lt;br /&gt;دیوید بوردول، از بزرگ‌ترین منتقدان و نظریه‌پردازان سینمای جهان به تازگی فیلم را دیده و&lt;a href="http://www.davidbordwell.net/blog/?p=4071" tooltip="linkalert-tip"&gt; آن را یک شاهکار و بهترین فیلم سال جهان تا به حال خوانده‌است&lt;/a&gt;.&lt;br /&gt;جذابیت جادویی فیلم "درباره الی"، در امکان کشف و شهودی است که برای مخاطبش فراهم می آورد. فیلمی که مفاهیم " باور"، " تردید" و "داوری" را به چالش می کشد، بیش از هر اثر دیگری مخاطب را در موقعیت قضاوت قرار می دهد و دست آخر نیز او را با دنیایی از پرسش و تردید از سالن تاریک سینما بیرون می فرستد.&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SxwMGxqeKcI/AAAAAAAAAHw/-tMr9YVt3hU/s1600-h/about_elly4.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ilo-full-src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SxwMGxqeKcI/AAAAAAAAAHw/-tMr9YVt3hU/s320/about_elly4.jpg" src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SxwMGxqeKcI/AAAAAAAAAHw/-tMr9YVt3hU/s320/about_elly4.jpg" tooltip="linkalert-tip" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قضاوت هایی که به بازی پانتومیم می ماند. آدم ها بر اساس قضاوت شخصی شان رفتار می کنند و فکر طرف مقابل را گاهی درست و گاهی غلط حدس می زنند و سرخوشانه، تصور می کنند که به تمام حقیقت دست یافته اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در فیلم لنگرگاه های متعددی، برای درگیر ساختن احساسات عمیق مخاطب طراحی شده است. این طراحی به گونه ای صورت گرفته است که تماشاگر هم چون خود "الی"، در دنیای جادویی فیلم غرق می شود و هر کس متناسب با ویژگی های درونی اش، با بخشی از کنش ها و شخصیت های داستان همذات پنداری می کند.&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SxwMd2M2yMI/AAAAAAAAAII/AVe8JAwVBpY/s1600-h/Darbare_Eli_cinemaema.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ilo-full-src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SxwMd2M2yMI/AAAAAAAAAII/AVe8JAwVBpY/s320/Darbare_Eli_cinemaema.jpg" src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SxwMd2M2yMI/AAAAAAAAAII/AVe8JAwVBpY/s320/Darbare_Eli_cinemaema.jpg" tooltip="linkalert-tip" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنگام مواجهه با فیلم احساس می کنی که بخشی از تجربه های شخصی ات، روی پرده جان می گیرد. "درباره الی" ترجمه بصری همه آن چیزهایی است که ما بارها و بارها حس شان کردیم، اما از بیانش عاجز بوده ایم. به همین دلیل است که با هر لحظه اش می توانیم به دنیای فرامتنی اثر پرتاب شویم و آموزه ها و احساساتمان را، با آن چه می بینیم تطبیق دهیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تصور می کنم درباره جنبه های مختلف این فیلم، هم چون بازیگری، فیلم نامه، فیلم برداری به اندازه کافی صحبت شده و آن چه ناگفته مانده، مفاهیم عمیق و ارزشمندی است که داستان "درباره الی"، با روایتی ساده و صمیمی آن را بیان می کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از سکانس های کلیدی فیلم، جایی است که همسفران دریا درباره هویت مجهول "الی" با هم بحث می کنند. هیچ کس نمی داند نام واقعی دختر چیست. "الهام"، "المیرا"، "الناز"، " الهه" یا او مربی یک مهدکودک است و این تنها چیزی است که همه درباره او می دانند. هر چه روایت پیش می رود، بر دامنه این ابهام افزوده می شود. حالا مسئله اساسی برای آدم های داستان، پاسخ به عنوان کنجکاو برانگیز فیلم، یعنی " درباره الی" است. آن ها می خواهند بدانند که درباره "کدام الی" باید صحبت کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خاصیت جادویی فیلم این است که شخصیتی دوگانه و مبهم از "الی"، برایمان تصویر می کند. جالب تر آن که هر کدام از این دو شخصیت می توانند در پیشبرد دو داستان مجزا نقش خودشان را به درستی ایفا کنند.&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SxwMxmHSpHI/AAAAAAAAAIY/QpeI07aD9tw/s1600-h/pfz0tp30f7mfk7f5wh3l.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ilo-full-src="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SxwMxmHSpHI/AAAAAAAAAIY/QpeI07aD9tw/s320/pfz0tp30f7mfk7f5wh3l.jpg" src="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SxwMxmHSpHI/AAAAAAAAAIY/QpeI07aD9tw/s320/pfz0tp30f7mfk7f5wh3l.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"الی اول" دختر مظلوم و نجیبی است که برای کمک به یک کودک، دل به دریا می زند و غرق می شود. "الی دوم" دختر بحران زده ای است که با خودکشی اش، مرگی خودخواسته را انتخاب می کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر کدام از این دو"الی " را انتخاب کنیم، می توانیم داوری متفاوتی درباره دیگر شخصیت های داستان داشته باشیم. چرا که فیلم به مخاطب اجازه می دهد تا او نیز هم چون خانواده درگیر ماجرا، قضاوت خودش را داشته باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جالب آن که «الی» با دو رفتار متفاوتش می تواند با دو وجه جداگانه از دریایی که داخل آن پنهان می شود، ارتباط برقرار کند. «الی» آرام و متین و فداکار، نماد دریایی آرامش بخش و زلال است و «الی» پرخاشگر و عصیان زده، نشان از وجه توفانی و ترسناک دریا دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا این بخش از فیلم را تطبیق می دهیم با دیدگاه جامعه شناسانه "فردیناند تونیس"، اندیشمند آلمانی، تا مشخص شود شخصیت پردازی "الی" از چه پشتوانه عمیقی برخوردار است. او جوامع را به دو دسته "جوامع معنوی" و "جوامع صوری" تقسیم می کند و در تشریح دسته دومی، نکاتی را بر می شمارد که به شدت به فضای تصویر شده در فیلم نزدیک است. «در جامعه صوری آن چه بیش از همه تعیین کننده است، تراکم انسان هاست. تعدد و تکثر انسان ها در فضاهای محدود به عنوان یکی از پدیده های تاریخی قرن ما ،عوارضی بسیار بر جا می گذارد که ناممکن بودن شناخت متقابل انسان ها، پیدایی روابط صوری، قراردادی، سطحی و تنهایی انسان از آن جمله است.»&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SxwM9JL5LwI/AAAAAAAAAIg/SBuLO0LE15I/s1600-h/about_elly_30nema_970.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ilo-full-src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SxwM9JL5LwI/AAAAAAAAAIg/SBuLO0LE15I/s320/about_elly_30nema_970.jpg" src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SxwM9JL5LwI/AAAAAAAAAIg/SBuLO0LE15I/s320/about_elly_30nema_970.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در فیلم "درباره الی" می توانیم تعدد و تکثر آدم ها را، در فضای محدود ویلا ببینیم. نداشتن شناخت و درک نشدن عمق احساس شخصیت ها، اصلی ترین نکته نادیده گرفته شده ای است که در نهایت به فاجعه منجر می شود. (اعضای خانواده ها به جز سپیده- از این که الی نامزد دارد بی خبرند) تنهایی و جدا افتادگی «الی» به عنوان یک نمونه از آدم های جمع در سکانس های بادبادک بازی، قرار گرفتن جسدش در سردخانه، صحنه نمک آوردن و تلفن زدن وی نمایان است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«تونیس» در ادامه دیدگاه خود می گوید: «جامعه صوری چارچوبی است که در آن هر اقدام انسانی تابعی از عقل گرایی، مصلحت اندیشی و حتی در معنایی مطلوبیت گرایی است.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای فهم بهتر این بخش، می توانیم به دروغ های مصلحتی که بین افراد رد و بدل می شود توجه کنیم که به قول "تونیس"، ویژگی مصلحت اندیشی جوامع صوری را بازتاب می دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به پیرزن صاحب ویلا گفته می شود که «احمد» و «الی»، برای ماه عسل به آن جا رفته اند نازی به نامزد «الی» می گوید او از شما و مادرتان خیلی حرف زد و دلش برای شما تنگ شده بود، سپیده می داند، «الی» نامزد دارد اما این را از جمع پنهان می کند &lt;br /&gt;اما آن بخشی که با درونمایه فیلم ارتباط تنگاتنگی دارد، این بخش از نظریه " تونیس" است: «در چنین جامعه ای، انسان در جمع همچون شبحی متحرک است، هویتش ناشناخته و نام و سوابقش نامشخص است. به طور کلی موجودی مرموز است در برابر دیگری. از همین روست که در شهرهای بزرگ، انسان منزلتی شناخته شده ندارد. بلکه باید هر لحظه برابر دیگران منزلت خاص خود را به اثبات رساند.» (جامعه شناسی ارتباطات، دکتر باقر ساروخانی، صفحه ۵۷)&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SxwN3PjtQmI/AAAAAAAAAIw/rNNSendaDdE/s1600-h/29bgh0.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ilo-full-src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SxwN3PjtQmI/AAAAAAAAAIw/rNNSendaDdE/s320/29bgh0.jpg" src="http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SxwN3PjtQmI/AAAAAAAAAIw/rNNSendaDdE/s320/29bgh0.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;همان طور که در ابتدای این مطلب اشاره شد، جذابیت فیلم "درباره الی" در همین نکته است. این که تمام آن مفاهیمی را که یک نظریه پرداز با کلی تحقیق و مطالعه به آن رسیده است، به هم پیوند می زند و در چند نما نشانمان می دهد و این کار کمی نیست.&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SxwNFK7IxaI/AAAAAAAAAIo/vEoErbyp4UU/s1600-h/71vmbtm74185snge1sb2.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;چه کسی هم چون "الی" داستان فیلم، می تواند به این روشنی و واضحی نمایان گر یک موجود بی هویت و ناشناخته و مرموز باشد؟ و چه داستانی همچون داستان " درباره الی" می تواند بازتاب دهنده " فردیت گمشده" انسان دنیای معاصر باشد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نکته آخر دقیقا همان چیزی است که «داریوش مهرجویی»، در رمان جدیدش از زبان شخصیت راوی داستان به آن اشاره می کند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«فردیت من چیست؟ کجاست؟ چگونه می توان صاحب فردیت شد؟ خصوصا در جامعه ای که مدام زیر ظواهر و تعارفات و رودربایستی ها و لفت و لعاب پوک زندگی، دست و پا زده. در این جامعه فردیت چه معنایی پیدا می کند؟» (به خاطر یک فیلم بلند لعنتی داریوش مهرجویی، صفحه ۶)&lt;br /&gt;کاش می شد درباره هر کدام از سکانس ها و یا شخصیت های فیلم، مطلبی جداگانه نوشت. چون توضیح آن همه لذت تمام عیار بصری، در چند جمله و چند پاراگراف نمی گنجد. از سکانس بادبادک بازی «الی» نمی توان به سادگی گذشت. جایی که حسی از دلهره و معصومیت در چهره اش موج می زند و او صبور و سنگین و سرگردان، بر لب ساحل می دود.&lt;br /&gt;در همین لحظه است که آبی دریا با آبی آسمان پیوند می خورد و بادبادکی که خودش را به سقف آسمان رسانده است، مرگ پروازگونه «الی» را به ما هشدار می دهد. فریاد مهیب دریا بر سکوت سرشار از آرامش شخصیت محوری داستان غلبه می کند.&lt;br /&gt;«الی» هم که چیزی پنهان تر از راز را در وجودش نهان کرده است، در هیاهوی دریا گم می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انتخاب بعدی من سکانس پایانی است. آدم هایی که یک ماشین در گل گیر کرده را هل می دهند، تا شاید از شر آن ساحل نفرین شده خلاص شوند. شخصیت هایی که نماد انسان های طبقه متوسط جامعه هستند، پس از آن که قربانی تکروی شان شده اند یک بار دیگر دور هم جمع می شوند، اما زمانی که دیگر دیر شده است. آن ها خودشان هم می دانند که به نقطه بن بست رسیده اند و راه بازگشتی هم برایشان وجود ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شبیه این سکانس در سریال «گمشدگان» نیز دیده می شود و این، به شباهت خط اصلی قصه "درباره الی" و این سریال برمی گردد. جالب آن که هر دو اثر به داستان زندگی بحرانی آدم های سرگردان، در مکان متروک حاشیه دریا می پردازد. با این تفاوت که در اولی «زمین گیرشدن هواپیما»، شخصیت ها را از موقعیت آرامش خارج می کند اما در دومی «سقوط اخلاقی»، سرنوشتی تلخ را برای مسافران رقم زده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیگر سکانس جذاب و تاثیرگذار فیلم جایی است که علیرضا (نامزد الی)، جمله کلیدی فیلم نامه را بر زبان می آورد. او در اوج درماندگی اعتراف می کند که به هم ریختگی اش بیشتر به دلیل دروغی است که شنیده است نه مرگ «الی». آن چه روح و روان او را ویران کرده، دروغ های ریز و درشتی است که خود، زاییده دروغ های قبلی است. همان دروغ هایی که گفتنشان امری عادی و متعارف به نظر می رسد؛ اما هر کدام می تواند زمینه وقوع یک بحران و فاجعه را به وجود آورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر همین طور بخواهیم شرح سکانس های حس برانگیز را ادامه دهیم، این مطلب به این زودی ها به پایان نمی رسد. صحنه ای که امیر (مانی حقیقی) کلافه می شود و در اوج عصبانیت همسرش، سپیده (گلشیفته فراهانی) را کتک می زند، خیلی خوب از آب در آمده است. به ویژه لحظات پس از کتک کاری، که هر دو مات و مبهوت، به همدیگر نگاه می کنند و آن چه را دیده اند، باور ندارند.&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SxwNFK7IxaI/AAAAAAAAAIo/vEoErbyp4UU/s1600-h/71vmbtm74185snge1sb2.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ilo-full-src="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SxwNFK7IxaI/AAAAAAAAAIo/vEoErbyp4UU/s320/71vmbtm74185snge1sb2.jpg" src="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SxwNFK7IxaI/AAAAAAAAAIo/vEoErbyp4UU/s320/71vmbtm74185snge1sb2.jpg" tooltip="linkalert-tip" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم را یک بار زمان جشنواره و یک بار زمان اکران دیدم. اما هنوز هم رد پای نماها، دیالوگ ها، صداها، شخصیت ها و از همه مهم تر سوال های فیلم را در ذهنم حس می کنم. به این فکر می کنم که چرا حضور "الی" در نیمه دوم فیلم و دقیقا پس از مرگش بیشتر از پیش احساس می شود. (درست مثل فیلم «مرگ یزدگرد» بهرام بیضایی که جنازه بر زمین افتاده یزدگرد همچون یک شخصیت زنده بر حوادث داستان تاثیر می گذارد.) به این که اگر «سپیده» این قدر مسئولیت پذیر نبود، باز هم به این حال و روز می افتاد و ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما فکر می کنم مهم ترین سوال این باشد: آیا آن همه آدم بحران زده، سرانجام می توانند ماشین شان را دوباره به حرکت در بیاورند یا نه؟&lt;br /&gt;&lt;h2&gt;&lt;span id=".D8.AF.D8.A7.D8.B3.D8.AA.D8.A7.D9.86"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/h2&gt;&lt;h2 style="text-align: left;"&gt;&lt;span id=".D8.AF.D8.A7.D8.B3.D8.AA.D8.A7.D9.86"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&amp;nbsp;برگرفته از&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87_%D8%A7%D9%84%DB%8C"&gt; سایت ویکی پدیا&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://www.aftab.ir/articles/art_culture/cinema/c5c1259660960_asghar_farhadi_p1.php" tooltip="linkalert-tip"&gt;سایت آفتاب&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/h2&gt;&lt;h2&gt;&lt;span id=".D8.AF.D8.A7.D8.B3.D8.AA.D8.A7.D9.86"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/h2&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/34574213241117703-4064108884912755632?l=mahitaabe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mahitaabe.blogspot.com/feeds/4064108884912755632/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2009/12/blog-post_06.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/4064108884912755632'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/4064108884912755632'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2009/12/blog-post_06.html' title='همه چی درباره الی'/><author><name>مهیار</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SsMUc0OnkxI/AAAAAAAAAAg/RiqE4rXfIEQ/S220/shaksi1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SxwKgQNYNOI/AAAAAAAAAGg/8fVbHzbSk64/s72-c/about_elly_celebfa_com.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-34574213241117703.post-9153755058695337404</id><published>2009-12-02T23:38:00.003+03:30</published><updated>2009-12-02T23:40:35.237+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='داستان'/><title type='text'>تمام دروغهای مادرم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size: 12px; line-height: 17px; text-align: justify;"&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;img alt="http://childsuicide.homestead.com/files/mother_crying_over_loss_of_child.jpg" height="377" ilo-full-src="http://childsuicide.homestead.com/files/mother_crying_over_loss_of_child.jpg" src="http://childsuicide.homestead.com/files/mother_crying_over_loss_of_child.jpg" style="cursor: -moz-zoom-in;" width="327" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;b&gt;"فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت. &amp;nbsp;مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. &amp;nbsp;به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می‎کرد و می‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. &amp;nbsp;ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. &amp;nbsp;امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:&lt;br /&gt;"بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی‎دانی که من ماهی دوست ندارم؟" &amp;nbsp;و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;  &lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_VgIqJCiJhXw/SwglJJ4SZ2I/AAAAAAAAFkk/EHpA1S1mcR8/s1600/b4l470vjgjfzxjtca6.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ilo-full-src="http://3.bp.blogspot.com/_VgIqJCiJhXw/SwglJJ4SZ2I/AAAAAAAAFkk/EHpA1S1mcR8/s1600/b4l470vjgjfzxjtca6.jpg" src="http://3.bp.blogspot.com/_VgIqJCiJhXw/SwglJJ4SZ2I/AAAAAAAAFkk/EHpA1S1mcR8/s1600/b4l470vjgjfzxjtca6.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt; &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می‎رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباس‎فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم‎ها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد. &lt;br /&gt;&amp;nbsp;شبی از شب‎های زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابان‎های مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه می‎کند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح." &amp;nbsp;لبخندی زد و گفت:&lt;br /&gt;&amp;nbsp;"پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می‎رسید. &amp;nbsp;اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد. &amp;nbsp;موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم. &lt;br /&gt;&amp;nbsp;مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. &amp;nbsp;در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. &amp;nbsp;از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" می‏گفت. &amp;nbsp;نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت:&lt;br /&gt;&amp;nbsp;"پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه‎زنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت. می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:&lt;br /&gt;&amp;nbsp;"من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این پنجمین دروغ او بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درس من تمام شد و از مدرسه فارغ‎التّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزی‎های مختلف می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت:&lt;br /&gt;"پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم." و این ششمین دروغی بود که به من گفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها می‏رفتم. &amp;nbsp;با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمی‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:&lt;br /&gt;"فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم."&lt;/b&gt;&lt;b&gt;و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;img alt="http://koochegard.persiangig.com/image/mother/MOTHER%20u.jpg" ilo-full-src="http://koochegard.persiangig.com/image/mother/MOTHER%20u.jpg" src="http://koochegard.persiangig.com/image/mother/MOTHER%20u.jpg" /&gt;&lt;b&gt;.&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید. &amp;nbsp;به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود. &amp;nbsp;همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. &amp;nbsp;دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را می‏سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‎‏شناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت:&lt;br /&gt;&amp;nbsp;"گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمی‎کنم." و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.&lt;br /&gt;وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;a href="http://baghbanbashi.blogspot.com/2009/12/my-mother-lies-painful-and-real-story.html" target="_blank"&gt;&amp;nbsp;بر گرفته از وبلاگ باغ بان باشی&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/34574213241117703-9153755058695337404?l=mahitaabe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mahitaabe.blogspot.com/feeds/9153755058695337404/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2009/12/blog-post_2768.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/9153755058695337404'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/9153755058695337404'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2009/12/blog-post_2768.html' title='تمام دروغهای مادرم'/><author><name>مهیار</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SsMUc0OnkxI/AAAAAAAAAAg/RiqE4rXfIEQ/S220/shaksi1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_VgIqJCiJhXw/SwglJJ4SZ2I/AAAAAAAAFkk/EHpA1S1mcR8/s72-c/b4l470vjgjfzxjtca6.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-34574213241117703.post-6236085928782384565</id><published>2009-12-02T18:50:00.007+03:30</published><updated>2009-12-02T23:34:14.706+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='عکاسی'/><title type='text'>فیلها در علفزار</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div xmlns="http://www.w3.org/1999/xhtml"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="zemanta-pixie"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.younggalleryphoto.com/photography/brandt/images/ElephantsMGD" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;" tooltip="linkalert-tip"&gt;&lt;img border="0" height="261" ilo-full-src="http://www.younggalleryphoto.com/photography/brandt/images/ElephantsMGD" src="http://www.younggalleryphoto.com/photography/brandt/images/ElephantsMGD" tooltip="linkalert-tip" width="470" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;img alt="" class="zemanta-pixie-img" ilo-full-src="http://img.zemanta.com/pixy.gif?x-id=b98d149e-bff8-897f-8ce0-c55049cca9ad" src="http://img.zemanta.com/pixy.gif?x-id=b98d149e-bff8-897f-8ce0-c55049cca9ad" /&gt;&lt;a href="http://www.blogger.com/goog_1259780075605" style="color: black;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial,Helvetica,Geneva,Swiss,SunSans-Regular; font-size: x-small;"&gt;Elephants Moving Through Grass&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;a href="http://www.younggalleryphoto.com/photography/brandt/brandt.html" style="color: black;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial,Helvetica,Geneva,Swiss,SunSans-Regular; font-size: x-small;"&gt;Photo:&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Arial,Helvetica,Geneva,Swiss,SunSans-Regular; font-size: x-small;"&gt;Nick Brandt&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color: #c8c8c8; font-family: Arial,Helvetica,Geneva,Swiss,SunSans-Regular; font-size: x-small;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/34574213241117703-6236085928782384565?l=mahitaabe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mahitaabe.blogspot.com/feeds/6236085928782384565/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2009/12/blog-post_02.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/6236085928782384565'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/6236085928782384565'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2009/12/blog-post_02.html' title='فیلها در علفزار'/><author><name>مهیار</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SsMUc0OnkxI/AAAAAAAAAAg/RiqE4rXfIEQ/S220/shaksi1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-34574213241117703.post-314285038542506907</id><published>2009-11-23T22:54:00.001+03:30</published><updated>2009-11-23T22:54:51.282+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تاریخ'/><title type='text'>مغز موسلینی در سایت eBay به حراج گذاشته شد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://www.atin.org/images/zamanhatti/1910_1919/Benito_Mussolini.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;" tooltip="linkalert-tip"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://www.atin.org/images/zamanhatti/1910_1919/Benito_Mussolini.jpg" tooltip="linkalert-tip" width="204" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;a href="http://static.crooksandliars.com/files/uploads/2009/10/ebay-logo_ff740.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;" tooltip="linkalert-tip"&gt;&lt;img border="0" height="149" src="http://static.crooksandliars.com/files/uploads/2009/10/ebay-logo_ff740.jpg" tooltip="linkalert-tip" width="200" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;نمونه‌هایی از خون و مغز «بنیتو موسلینی» – رهبر ایتالیا در زمان جنگ جهانی دوم –برای فروش در سایت اینترنتی eBay به مزایده گذاشته شده است. این در حالی است که نوه موسلینی، روز جمعه از پلیس درخواست کرد تحقیقاتی را در این زمینه آغاز کند. &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: small; margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img alt="" class="size-full wp-image-1952" height="300" ilo-full-src="http://hendoone.files.wordpress.com/2009/11/mussolini.jpg?w=226&amp;amp;h=170" src="http://hendoone.files.wordpress.com/2009/11/mussolini.jpg?w=226&amp;amp;h=170" title="Mussolini" width="400" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="wp-caption alignleft" id="attachment_1952" style="width: 236px;"&gt;&lt;b&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="wp-caption-text"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;موسلینی &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;«آلساندرو موسلینی» که یکی از نمایندگان راست‌گرای پارلمان ایتالیا است می‌گوید، از شنیدن برخی گزارش‌ها پیرامون فروش آنلاین قسمت‌هایی از بدن پدربزرگش عصبانی و ناراحت شده است.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;سایت eBay در این باره می‌گوید، قیمت اولیه حدود 22,000 دلار بوده است اما هیچ‌کدام از کاربران موفق نشده‌اند درخواست خرید دهند.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;سایت مورد نظر همچنین اظهار داشت، از آنجایی که فروش اعضای بدن در این وبسایت ممنوع است، این مزایده را ظرف چندین ساعت لغو و حذف نموده است.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://www.aviny.com/News/84/11/03/mosolini.jpg" imageanchor="1" multilinks-offsetheight="18" multilinks-offsetleft="190" multilinks-offsettop="514" multilinks-offsetwidth="300" multilinks-visible="true" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;" tooltip="linkalert-tip"&gt;&lt;img border="0" src="http://www.aviny.com/News/84/11/03/mosolini.jpg" tooltip="linkalert-tip" /&gt;&lt;/a&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;موسیلینی و هیتلر &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;خانم موسلینی بر این عقیده است که این نمونه‌ها ممکن است از بیمارستانی در میلان ربوده شده باشند.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;گفتنی است موسلینی پس از پایان جنگ جهانی دوم کشته و جسد او در میدانی در میلان در معرض نمایش گذاشته شد. پس از آن بدن وی برای کالبدشکافی به بیمارستان مورد نظر انتقال یافته بود.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;نوه موسلینی که هنگام فاش شدن این موضوع، در اجلاسی در رابطه با جرایم اینترنتی حضور داشت می‌گوید: «امروز صبح متوجه شدم که قسمت‌هایی از مغز پدربزرگم و همچنین نمونه‌ای از خون وی بر روی سایت eBay به فروش گذاشته شده است. این موضوع بسیار جدی است. این‌ها مسائلی هستند که ما باید در برابر آن‌ها هوشیار باشیم».&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;این در حالی است که مقامات بیمارستان مورد نظر می‌گویند نمونه‌هایی که از بدن موسلینی گرفته شده بود، 2 سال بعد یعنی در سال 1947 نابود شده است.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&amp;nbsp;گرفته ازسایت&lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/world/2009/11/091121_nh_mussolini_web.shtml" tooltip="linkalert-tip"&gt;&amp;nbsp; بی بی سی فارسی &lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/34574213241117703-314285038542506907?l=mahitaabe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mahitaabe.blogspot.com/feeds/314285038542506907/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2009/11/ebay.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/314285038542506907'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/314285038542506907'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2009/11/ebay.html' title='مغز موسلینی در سایت eBay به حراج گذاشته شد'/><author><name>مهیار</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SsMUc0OnkxI/AAAAAAAAAAg/RiqE4rXfIEQ/S220/shaksi1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-34574213241117703.post-7145298427143136649</id><published>2009-11-21T10:31:00.000+03:30</published><updated>2009-11-21T10:31:53.100+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سینما و تلویزیون'/><title type='text'>نگاهی به زندگی اوپرا وینفری همزمان با اعلام بازنشستگی او</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;div class="snap_preview"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://joliville.files.wordpress.com/2008/02/742272911.jpg" imageanchor="1" multilinks-offsetheight="18" multilinks-offsetleft="204" multilinks-offsettop="313" multilinks-offsetwidth="268" multilinks-visible="true" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" ilo-full-src="http://joliville.files.wordpress.com/2008/02/742272911.jpg" src="http://joliville.files.wordpress.com/2008/02/742272911.jpg" tooltip="linkalert-tip" width="268" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span&gt;اپرا گیل وینفری در 29 زانویه 1954 در ایالت میسی سیپی امریکا به دنیا امد مادرش ورنیتا لی ,18 ساله خدمتکار بود پدرش ورنن وینفری 20 ساله در ارتش خدمتمیکرد موانع متعدد پیش روی اپرای کوچکبود هم سیاه پوست بود هم دختر و هم فقیر تا 6 سالگی نزد مادربزرگش در روستایی در میسی سیپی زندگی میکرد با تعلیمات مادر بزرگ توانست در کودکی خواندن و نوشتن را بیاموزد او در 3سالگی انجیل و سرود های مذهبی در کلیسا را حفظ می خواند اوپرا بار ها از مادربزگش میشنید که این دختر استثناست )معنی حرفش را نمیفهمید ولی تحسین مادربزگ به او نیرو میداد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span&gt;6تا12 سالگی را با مادرش در میلواکی گذراند9 ساله بود که مردی از اقوام به او تجاوز کرد و مدتی بعد هم مورد ازار جنسی دوست مادر و اقوام دیگر قرار گرفت هر چند از درون رنج میبرد اما هرگر این مسائل را باکسی در میان نگذاشت چندی بعد مادرش تصمیم گرفت او را به کانون اصلاح و تربیت بفرستد که شانس با اوپرا یار بود و ظرفیت مدرسه تکمیل بود (از بزرگترین خوش اقبالی های اپرا) دیگر چاره ایی نداشت جز اینکه با پدرش زندگی کند به همین دلیل به نشویل رفت &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span&gt;در پی ازار های جنسی اوپرا در 14 سالگی پسری به پسری مرده به دنیا اورد مرگفرزند برایش ضربه سختی بود ولی با خود عهد کردکه زندگی اش را تغییر دهد .پدر هم تصمیم گرفت با انضباط و سخت گیری به او کمک کند تابتواند زندگی اش را دگرگون کند او تحصیلاتش را ادامه داد وپدرش او را تشویق میکرد که همیشه بهترین باشد اوپرا مجبور بود هفته ایی یک کتاب بخواند و مطلبی درباره ان بنویسد در 17 سالگی گزارشگر رادیو نشویل شد برای اینکه بتواند به کار در رادیو وتلوزیون ادامه دهد برای تحصیل به دانشگاه ایالتی تنسی رفت و در رشته هنرهاینمایشی و ارتباط کلامی مشغول به تحصیل شد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span&gt;درهمان سال اول تحصیل در دانشگاهدو جایزه برای دو نمایشبه او تعلق گرفت در 1976 به بالتیمور رفت و گوینده اخبار تلوزیون شد در1978 علاوه بر گزارشگری و گویندگی به اجرای یک برنامه تلوزیون هم پرداخت که بسیارهم موفقیت امیز بود سپس در 1984 برای اجرای برنامه صبحگاهی ای ام شیکاگودعوت به کار شد این برنامه با برنامه پر طرفدار دانا هیو رقابت میکرد و در ظرف کمتر از یک سال به پرطرفدار ترینبرنامه ها شد و با گسترش ان در سپتامبر 1985 به (شوی اپرا وینفری تغییر نام داد)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://joliville.files.wordpress.com/2008/05/win0-030.jpg" multilinks-offsetheight="18" multilinks-offsetleft="223" multilinks-offsettop="980" multilinks-offsetwidth="230" multilinks-visible="true" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;" tooltip="linkalert-tip"&gt;&lt;img alt="" class="alignnone size-medium wp-image-275" ilo-full-src="http://joliville.files.wordpress.com/2008/05/win0-030.jpg?w=226&amp;amp;h=300" src="http://joliville.files.wordpress.com/2008/05/win0-030.jpg?w=226&amp;amp;h=300" tooltip="linkalert-tip" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span&gt;اوپرا میگوید: در ابتدا هدفم از اجرای این برنامه این بود که به وسیله رسانه تلوزیون بتوان مردم را تشویق کنم .به انها روحیه بده و سطح اگاهی انها را بالا ببرم اما اکنون ماموریتم این است که زندگی دیگران را دگرگون کنم و به انها کمک کنم تا خودشان را جور دیگر ببینند&lt;span&gt; &lt;/span&gt;و برای انها شادی و رضایت خاطر به ارمغان بیاورم )&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span&gt;اوپرا با بازی در فیلم به رنگ ارغوان که بر اساس رمان الیس واکر و به کارگردانی اسپیلبرگ دعوت و برای بازی در نقش مکمل فیلم نامزد جایزه اسکار شدوهمچنین از اوبرای بازی در فیلم پسر بومی قدردانی به عمل امد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SweQKTgkvaI/AAAAAAAAAFA/0C6Yit0dleM/s1600/emmy.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ilo-full-src="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SweQKTgkvaI/AAAAAAAAAFA/0C6Yit0dleM/s320/emmy.jpg" src="http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SweQKTgkvaI/AAAAAAAAAFA/0C6Yit0dleM/s320/emmy.jpg" tooltip="linkalert-tip" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span&gt;شواوپرا وینفری در کمتر از یک سال به برنامه سراسری و زنده و درجه یکی تبدیل شد در ژانویه 1987 سه جایزه امی به برنامه تعلق گرفت جایزه بهترین اجرا ,کارگردانی,و برنامه گفتگو .سال بعد مجددا این موفقیت تکرار و جایزه گوینده سال به اوپرا اهدا شد او در میان تمام زنانی که تا ان تاریخ ان جایزه را دریافت کرده &lt;span&gt; &lt;/span&gt;بودند از همه جوان تر بود تاکنون 34 جایزه امی به اوپرا اهدا شده علاقه او به بازیگری او را تشویق کرد که در سال 1986 موسسهفرهنگی هنری هارپو را تاسیس کند ,هارپو یکی از بزرگترین تولید کنندگان برنامه های تلوزیونی&lt;span&gt; &lt;/span&gt;است . در سال1988 جایزه موفقیت در زندگی به او اهدا شد .&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span&gt;خاطرات ازار های جنسی دوران کودکی اپرا را براتگیخت که از 1991 قبل از اینکه کمیسیون قضایی سنایی امریکا قانونحمایت کودکانرا تصویب کند برای ایجاد پایگاه اطلاعاتی از محکومان ازارهای جنسی کودکان شروع به فعالیت کند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_X_d6JjJ00I4/RnwLLIxorfI/AAAAAAAADgQ/W7D5sxR3L3A/s1600/OprahDenzel.jpg" imageanchor="1" multilinks-offsetheight="151" multilinks-offsetleft="467" multilinks-offsettop="1245" multilinks-offsetwidth="200" multilinks-visible="true" style="clear: right; float: right; margin-bottom: 1em; margin-left: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ilo-full-src="http://3.bp.blogspot.com/_X_d6JjJ00I4/RnwLLIxorfI/AAAAAAAADgQ/W7D5sxR3L3A/s200/OprahDenzel.jpg" src="http://3.bp.blogspot.com/_X_d6JjJ00I4/RnwLLIxorfI/AAAAAAAADgQ/W7D5sxR3L3A/s200/OprahDenzel.jpg" tooltip="linkalert-tip" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span&gt;مجله تایم اپرا وینفری را یکی از 100 شخصیت بانفوذ قرن بیستم معرفی کرده بود. او همچنین باپخش برنامه زنده (باشگاه کتاب خوانان ) به صنعت چاپ ونشر هم خدمت کرده معرفی هر کتاب در این برنامه با تضمین فروش بالا روبه رو بوده در سال 1999 بنیاد ملی کتاب برای قدردانی از او مدال طلا به او اهدا کرد (امااو تصمیم گرفت که باشگاه راتعطیلکند با این فرض که یافتن کتاب جذاب کار مشکلی است )چند سال بعد از تعطیلی باشگاه بیش از 100 نویسنده از جمله جومپا لاهیری و جین اسمایلی در نامه ایی سر گشاده از اوپرا خواستند تا بار دیگر کتاب های معاصر را در برنامه تلوزیونی خود معرفی کند تا از افت فروش کتاب ها جلوگیری شود اوپرا در مصاحبه ای اعلامکرد که تصمیم گرفته در دوره جدید برنامه به معرفی کتاب های غیر داستانی بپردازد و در نهایت با معرفی رمان کلاسیک اناکارنینا (تولستوی) در برنامه اش به عنوان&lt;span&gt; &lt;/span&gt;بهترین عاشقانههای تاریخ این رمان را به صدر پرفروشترین رمان سال برساند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://msnbcmedia1.msn.com/j/ap/cx10309152007.hmedium.jpg" imageanchor="1" multilinks-offsetheight="133" multilinks-offsetleft="467" multilinks-offsettop="1454" multilinks-offsetwidth="200" multilinks-visible="true" style="clear: right; float: right; margin-bottom: 1em; margin-left: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="133" ilo-full-src="http://msnbcmedia1.msn.com/j/ap/cx10309152007.hmedium.jpg" src="http://msnbcmedia1.msn.com/j/ap/cx10309152007.hmedium.jpg" width="200" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span&gt;اپرا همچنین در شبکه ایی مختص زنان (&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;oxygen media&lt;/span&gt;&lt;span&gt;)فعالیت هنری دارد وی در سال 2000 (در شبکه &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;operaangel&lt;/span&gt;&lt;span&gt;)جایزه 100 هزار دلاری برای افرادی که زندگیشانرا صرف بهبود زندگی دیگران میکنند اختصاص داد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span&gt;مشارکت در ساخت مدرسه &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span&gt;اوپرا با اهدا 10 میلیون دلاربه ساخت مدرسه ایی کمک کرد این مدرسه در مرتون انگلیس میباشد و مدرسه مختص به افرادی است که استطاعتمالی ندارند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span&gt;موسسه خیریه اپرا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span&gt;با هدف توانمند ساری اموزش و تامین سلامت و رفاه زنان و کودکانفقیر در سراسر دنیا تاسیس شده &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span&gt;1.میلیون هادلارصرف بهبود اموزش دانش اموزان2/اعطای بورس تحصیلی3/تلاش های بشر دوستانه 4/در دسامبر2002 به افریقا رفته و به بچه ها ی افریقایی غذا لباس کفش لوازم تحریر اسباب بازیو کتاب اههدا کرده5/اهدا مدرسه نظامی برای دختران5/تاسیسمدرسه برای دختران در افریقای جنوبی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://joliville.files.wordpress.com/2008/05/oprahwinfreyepa_468x622.jpg?w=225&amp;amp;h=300" imageanchor="1" multilinks-offsetheight="18" multilinks-offsetleft="225" multilinks-offsettop="1967" multilinks-offsetwidth="225" multilinks-visible="true" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;" tooltip="linkalert-tip"&gt;&lt;img alt="" border="0" class="alignnone size-medium wp-image-276" height="300" ilo-full-src="http://joliville.files.wordpress.com/2008/05/oprahwinfreyepa_468x622.jpg?w=225&amp;amp;h=300" src="http://joliville.files.wordpress.com/2008/05/oprahwinfreyepa_468x622.jpg?w=225&amp;amp;h=300" tooltip="linkalert-tip" width="225" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;برنامه تلویزیونی "اپرا" بالاخره تمام می شود&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;سخنگوی شرکت "استارز هارپو" تولید کننده این برنامه تلویزیونی ضمن اعلام این خبر  گفت که اپرا در برنامه زنده امروز (جمعه 20 نوامبر) به علل تصمیم خود اشاره خواهد  کرد.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;انتظار می رود اپرا بزودی از راه اندازی شبکه تلویزیونی خود خبر دهد. او هم  اکنون "اپرا رادیو" رابر روی ماهواره دارد.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;"تیم بنت" رییس شرکت وینفری هارپو در نامه ای گفته است: " خورشید در نهم سپتامبر  2011 به روی آخرین برنامه اپرا خواهد تابید."&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;بر گرفته از وبلاگ &lt;a href="http://joliville.wordpress.com/2008/05/05/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%BE%D8%B1%D8%A7-%D9%88%DB%8C%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C/" tooltip="linkalert-tip"&gt;دهکده زیبا&lt;/a&gt;&lt;/span&gt; &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/34574213241117703-7145298427143136649?l=mahitaabe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mahitaabe.blogspot.com/feeds/7145298427143136649/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2009/11/blog-post_21.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/7145298427143136649'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/7145298427143136649'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2009/11/blog-post_21.html' title='نگاهی به زندگی اوپرا وینفری همزمان با اعلام بازنشستگی او'/><author><name>مهیار</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SsMUc0OnkxI/AAAAAAAAAAg/RiqE4rXfIEQ/S220/shaksi1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SweQKTgkvaI/AAAAAAAAAFA/0C6Yit0dleM/s72-c/emmy.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-34574213241117703.post-2321071583768745437</id><published>2009-11-18T10:34:00.002+03:30</published><updated>2009-11-18T10:38:23.259+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کامپییوتر'/><title type='text'>۱۰۰ برنامه ی فیس بوک برای کار یا تفریح شما</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="color: black;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;h2 style="color: black;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://www.p30help.ir/100-awesome-facebook-apps/" title="۱۰۰ برنامه ی فیس بوک برای کار یا تفریح شما" tooltip="linkalert-tip"&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/h2&gt;&lt;div dir="rtl" style="color: black;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span lang="fa"&gt;آیا با &lt;a href="http://facebook.com/"&gt;فیس بوک (Facebook)&lt;/a&gt; آشنا هستید؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="color: black; text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span lang="fa"&gt;&lt;img alt="100-facebook-applications" class="size-full wp-image-1148 aligncenter" height="300" ilo-full-src="http://www.p30help.ir/wp-content/images/2009/04/100-facebook-applications.jpg" src="http://www.p30help.ir/wp-content/images/2009/04/100-facebook-applications.jpg" title="100-facebook-applications" width="400" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt; &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="color: black;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span lang="fa"&gt;حتماً تا بحال با فیس بوک (&lt;/span&gt;Facebook&lt;span lang="fa"&gt;)  آشنا شده اید.سایتی که چند وقتی است که با استقبال فراوان ایرانی ها روبرو شده،&amp;nbsp; به گونه ای که هم اکنون در رتبه بندی &lt;/span&gt;Alexa&lt;span lang="fa"&gt; ایران در &lt;a href="http://www.alexa.com/topsites/countries/IR" target="_blank"&gt;رده ی چهارم&lt;/a&gt; قرار دارد که این نشان دهنده ی پر بیننده بودن این سایت می باشد. اما برای آن دسته از دوستانی که هنوز با این سایت آشنایی چندانی ندارند، شما را به خواندن مطلب زیر که برگرفته از سایت پربار خانم &lt;a href="http://anahitad.wordpress.com/2008/01/10/facebook-2/" target="_blank"&gt; آناهیتا دانشور&lt;/a&gt; است و خیلی ساده فیس بوک را تعریف کرده اند، دعوت می کنم:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;blockquote style="color: black;"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;درود&lt;br /&gt;حتما نام &lt;a href="http://www.facebook.com/" target="_blank"&gt;Facebook&lt;/a&gt; را شنیده‌اید  و یا شاید در آن کاربری هم ایجاد کرده‌اید اما سر از کارش در نیاورده‌اید!؟&lt;br /&gt;شاید هم سوالی در ذهنتان باشید، سوالی شبیه این که «فیس بوک چه چیزی دارد که آن را  تا این حد معروف ساخته؟»&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;کمی در مورد فیس‌بوک:&lt;br /&gt;فیس‌بوک یک پلتفرم است. (ببخشید قرار بود ساده بنویسم!)&lt;br /&gt;فیس بوک زندگی است! از کارهای یک شبکه اجتماعی تا کار روی پروژه‌های اینترنتی و …  در آن امکان‌پذیر است.&lt;br /&gt;شما در فیس‌بوک دارای یک صفحه شخصی هستید. می‌توانید گروه تاسیس کنید و یا در گروه‌های دیگر عضو شوید. می‌توانید برای خودتان آلبوم عکس بسازید آن هم بدون هیچ محدودیتی!&lt;br /&gt;می‌توانید دوستانتان را انتخاب کنید و به لیست دوستانتان اضافه کنید.&lt;br /&gt;می‌توانید برای یک هنرمند یا یک وبسایت و یا وبلاگ خودتان و شاید هم برای کالایی که تولید می‌کنید صفحه مجزا طراحی کنید تا دیگران و یا بهتر است بگوییم طرفداران (خریداران) هم در آن صفحات ثبت شوند و پیشنهاد و انتقاد و…&lt;br /&gt;و بسیاری امور دیگر که کمابیش در سایت‌های دیگر هم دیده می‌شود.&lt;br /&gt;خوب تا اینجا که چندان نوآوری در آن دیده نمی‌شود، پس چه چیزی فیس‌بوک را انقلابی  تا این حد ساخته است؟&lt;br /&gt;آیا جمع‌آوری بسیاری امکانات در یک مکان؟&lt;br /&gt;- خیر!&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;فیس‌بوک یک پلتفرم است!&lt;br /&gt;وجه تمایز فیس بوک با دیگر سایت‌ها در اپلیکیشن‌هایی است که شما می‌توانید از آنها استفاده نمایید. یعنی برنامه‌های کوچکی که توسط دیگران ساخته شده و شما می‌توانید آنها را روی صفحه خود نصب کنید و یا آنها را از صفحه خود پاک و یا مدیریت کنید. (فعلا استفاده کنید تا بعدها خودتان هم بسازید.)&lt;br /&gt;این یعنی چه؟ یعنی ارتباطی بین فیس‌بوک شما و هرآنچه شما نیاز دارید. برای مثال اپلیکیشنی برای نمایش مطالب وبلاگ شما در صفحه‌تان و یا نمایش هرآنچه به نظرتان می‌آید. اپلیکیشنی برای لیست کردن آخرین موزیک‌هایی که گوش داده‌اید و یا در حال گوش دادن هستید. اپلیکیشن‌های بازی، آرایش، ارتباط با هاست شما برای نمایش فایل‌های مورد نظر و یا چه بهتر که از طریق فیس‌بوک فایل‌ها را آپلود کنید.&lt;br /&gt;و از تاثیرگذارترین اپلیکیشن‌ها، اپلیکیشن‌های کمک‌های مردمی به منظورهای  بشردوستانه است.&lt;br /&gt;خلاصه اینکه شما می‌توانید از فیس بوک (Facebook) مانند کامپیوتر شخصی خودتان استفاده کنید. برنامه‌هایی روی آن نصب کنید و یا آنها را از روی سیستم خودتان پاک کنید. عکس‌ها را ویرایش کنید، موزیک گوش دهید و ویدئو ببینید؛ فایل ارسال کنید؛ بازی کنید؛ کمک کنید؛ در گروه‌ها عضو شوید؛ از اشتراکات دیگران استفاده کنید؛ دوست جدید پیدا کنید؛ از گروه‌های بشردوستانه حمایت کنید؛ حمایت مالی از گروهی انجام دهید؛ &lt;b&gt;فال بگیرید؛&lt;/b&gt; قرآن بخوانید؛ برنامه اذان درست کنید؛ ایده‌هایتان  را روی اینترنت بیاورید …&lt;/span&gt;&lt;/b&gt; &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;این هم &lt;b&gt;خلاصه‌ای&lt;/b&gt; از امکانات و مزایای &lt;a href="http://www.facebook.com/" target="_blank"&gt;Facebook&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;راستی شما خبردارید چه اشخاص معروفی در فیس بوک حضور دارند؟ می‌دانید بسیاری از هنرمندان، مجری‌های شبکه‌های مختلف، روزنامه‌نگاران، خوانندگان و بازیگران، سیاسیون و … در فیس‌بوک صفحه شخصی دارند و شما می‌توانید آنها را به عنوان یک دوست به دوستانتان اضافه کنید؟&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;کار با فیس‌بوک گرچه بسیار آسان است اما برای شروع باید تمرین بیشتری  انجام داد تا با حال و هوای آن آشنایی بیشتر پیدا کنید.&lt;br /&gt;امیدوارم شما را در &lt;a href="http://www.facebook.com/" target="_blank" tooltip="linkalert-tip"&gt;فیس‌بوک&lt;/a&gt; ببینم.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;div dir="rtl" style="color: black;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span lang="fa"&gt;امیدوارم که بحث بالا برای شما و شروع کار شما با فیس بوک کافی باشد. ، در این سایت برنامه های (&lt;/span&gt;Apps&lt;span lang="fa"&gt;) گوناگونی وجود دارند که امکانات شما را درون فیس بوک  افزایش می دهند&lt;/span&gt;. &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span lang="fa"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;حال سایت &lt;a href="http://www.selectcourses.com/" tooltip="linkalert-tip"&gt;selectcourses&lt;/a&gt; یک لیست ۱۰۰ تایی از برنامه های پر کاربرد و مفید فیس بوک را برای شما معرفی کرده است، که مسلماً بعضی از این برنامه ها می تواند مورد توجه و استفاده ی شما قرار گیرد. این سایت به خوبی برنامه های فیس بوک را در دسته بندی های مختلفی شامل &lt;b&gt;ارتباطات اجتماعی، اسناد و  اشتراک گذاری، عکس ها، رتبه بندی، اطلاعات و تحقیقات، گروه ها، سازمان ها، زبان،  خرید و فروش، بازی و….&lt;/b&gt; تقسیم کرده است. البته تمام برنامه های معرفی شده غیر ایرانی هستند، ولی مسلماً بسیاری از همین برنامه ها مورد استفاده ی شما قرار خواهد گرفت. بهتر است انتظار را برای شما به سر رسانم، پس برای مشاهده ی برنامه ها به صفحه ی زیر مراجعه کنید&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;a href="http://www.selectcourses.com/blog/2009/100-awesome-facebook-apps-for-productivity-and-learning" style="color: #3d85c6;"&gt;&lt;b&gt;&lt;/b&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;a href="http://www.selectcourses.com/blog/2009/100-awesome-facebook-apps-for-productivity-and-learning" style="color: #3d85c6;"&gt;&lt;b tooltip="linkalert-tip"&gt;۱۰۰ برنامه ی فیس بوک&lt;/b&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: left;"&gt;&lt;span lang="fa"&gt; &lt;a href="http://www.selectcourses.com/blog/2009/100-awesome-facebook-apps-for-productivity-and-learning" tooltip="linkalert-tip"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;a href="http://www.p30help.ir/100-awesome-facebook-apps/" tooltip="linkalert-tip"&gt;برگرفته&amp;nbsp; از سایت کمک رایانه&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/34574213241117703-2321071583768745437?l=mahitaabe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mahitaabe.blogspot.com/feeds/2321071583768745437/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2009/11/blog-post_18.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/2321071583768745437'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/2321071583768745437'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2009/11/blog-post_18.html' title='۱۰۰ برنامه ی فیس بوک برای کار یا تفریح شما'/><author><name>مهیار</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SsMUc0OnkxI/AAAAAAAAAAg/RiqE4rXfIEQ/S220/shaksi1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-34574213241117703.post-8420145066845004331</id><published>2009-11-16T23:21:00.000+03:30</published><updated>2009-11-16T23:21:27.534+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='عکاسی'/><title type='text'>درخت سرخ</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;a href="http://outdoors.webshots.com/photo/2301149380035540649Jknawd" multilinks-offsetheight="15" multilinks-offsetleft="150" multilinks-offsettop="351" multilinks-offsetwidth="517" multilinks-visible="true" tooltip="linkalert-tip"&gt;&lt;img alt="Beatiful tree in full fall color" height="354" ilo-full-src="http://inlinethumb43.webshots.com/682/2301149380035540649S600x600Q85.jpg" src="http://inlinethumb43.webshots.com/682/2301149380035540649S600x600Q85.jpg" tooltip="linkalert-tip" width="513" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;ul class="meta-info" dir="ltr" style="text-align: left;"&gt;&lt;li class="by"&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;       &lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;Uploaded by:  lovvornbk100&lt;/span&gt;&lt;div&gt;       &lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;In album: &lt;a href="http://outdoors.webshots.com/album/575206146fGgooA" multilinks-offsetheight="13" multilinks-offsetleft="411" multilinks-offsettop="812" multilinks-offsetwidth="113" multilinks-visible="true" rel="track:track_pagetag=/page/photo/outdoors/fallscenics&amp;amp;track_action=/PeopleActions/Album" tooltip="linkalert-tip"&gt;Bernheim Forest Ky&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;       &lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;In Webshots channel: &lt;a href="http://outdoors.webshots.com/" multilinks-offsetheight="13" multilinks-offsetleft="479" multilinks-offsettop="828" multilinks-offsetwidth="50" multilinks-visible="true" rel="trackstatic:track_pagetag=/page/photo/outdoors/fallscenics&amp;amp;track_action=/PeopleActions/Profile" tooltip="linkalert-tip"&gt;outdoors&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;      &lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/34574213241117703-8420145066845004331?l=mahitaabe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mahitaabe.blogspot.com/feeds/8420145066845004331/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2009/11/blog-post_16.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/8420145066845004331'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/8420145066845004331'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2009/11/blog-post_16.html' title='درخت سرخ'/><author><name>مهیار</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SsMUc0OnkxI/AAAAAAAAAAg/RiqE4rXfIEQ/S220/shaksi1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-34574213241117703.post-6082284714666649790</id><published>2009-11-04T15:36:00.002+03:30</published><updated>2009-11-04T15:51:06.207+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سینما و تلویزیون'/><title type='text'>9 سوار سرنوشت یا 9  غول بزرگ بازیگری وسترن</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://robertswesternworld.files.wordpress.com/2009/04/cowboy20up.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="266" ilo-full-src="http://robertswesternworld.files.wordpress.com/2009/04/cowboy20up.jpg" src="http://robertswesternworld.files.wordpress.com/2009/04/cowboy20up.jpg" tooltip="linkalert-tip" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;درست مثل رابطه مرغ و تخم مرغ می‌ماند؛ معلوم نیست به خاطر ماهیت قهرمانی و فردگرایانه ژانر وسترن است که وسترنرهای بزرگ همگی به نمادی از مردی و مردانگی تبدیل شده اند یا برعکس. این بازیگرها هستند که به این ژانر شکوهی حماسی داده‌اند. هر چه هست، هنوز هم فقط چهره‌هایی مثل راسل کرو می‌توانند در قامت یک وسترنر به یادماندنی ظاهر شوند؛&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;کسانی که شباهتی به این فهرست جادویی داشته باشند.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://blog.cowboylands.net/wp-content/the-coop_1.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;" tooltip="linkalert-tip"&gt;&lt;img border="0" height="200" ilo-full-src="http://blog.cowboylands.net/wp-content/the-coop_1.jpg" src="http://blog.cowboylands.net/wp-content/the-coop_1.jpg" tooltip="linkalert-tip" width="157" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://www.google.com/url?sa=t&amp;amp;source=web&amp;amp;ct=res&amp;amp;cd=7&amp;amp;ved=0CCQQFjAG&amp;amp;url=http%3A%2F%2Fwww.imdb.com%2Fname%2Fnm0000011%2Fbio&amp;amp;ei=-W7xSq2QKOS2jAemvLmWAQ&amp;amp;usg=AFQjCNH4UJpeVLRZ_dofc8q3xYWFwARxSQ&amp;amp;sig2=lJnOidx_1wMBVrg4-q3JtQ" style="color: black;" tooltip="linkalert-tip"&gt;گری کوپر&lt;/a&gt; (1901_1961): جامه وسترنری برای هیچ کسی به اندازه او برازنده نبود. او در فیلم‌ها کار چندانی نمی‌کرد. ساکت و آرام با نگاه نافذ و غمبارش در گوشه‌ای می‌ایستاد و همین. باور کنید، به تنهایی برای باشکوه شدن هر صحنه ای کافی بود. کوپر برای «ماجرای نیمروز» (1953) اسکار گرفت و برای حداقل 8 وسترن شاهکار دیگر اسکار نگرفت. داستان «ماجرای نیمروز» فقط 2 ساعت از یک روز کلانتر کوپر است.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.arts4all.com/newsletter/issue15/images/websevenmenfromnow500w.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="200" ilo-full-src="http://www.arts4all.com/newsletter/issue15/images/websevenmenfromnow500w.jpg" src="http://www.arts4all.com/newsletter/issue15/images/websevenmenfromnow500w.jpg" tooltip="linkalert-tip" width="152" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://www.google.com/url?sa=t&amp;amp;source=web&amp;amp;ct=res&amp;amp;cd=12&amp;amp;ved=0CDUQFjAL&amp;amp;url=http%3A%2F%2Fwww.imdb.com%2Fname%2Fnm0000068%2F&amp;amp;ei=P2_xSr2kK5HLjAeG1P2VAQ&amp;amp;usg=AFQjCNELd_rde_5G4sv0yC-EHWfAF6H5Sg&amp;amp;sig2=ewKStGvptfkrVqW2U7VkMA" tooltip="linkalert-tip"&gt;راندولف اسکات&lt;/a&gt; (1903 _ 1987 ): ستاره حلبی روی سینه هیچ کس آن قدر خوب نشست که روی سینه این مرد آرام. اسکات، کلانتر شریف همه وسترن‌های دهه 1940 و 1950 بود. تردیدی که همواره در صورت استخوانی او بود، عنصر انتخاب را در وسترن‌ها پر رنگ‌تر کرد و لحظات درخشانی را روی پرده به وجود آورد. او در «آخرین موهیکان‌ها» ( 1936 ) نقش سرخ پوست‌ها را هم بازی کرده.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.benbridges.co.uk/Images/fonda.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;" tooltip="linkalert-tip"&gt;&lt;img border="0" height="200" ilo-full-src="http://www.benbridges.co.uk/Images/fonda.jpg" src="http://www.benbridges.co.uk/Images/fonda.jpg" tooltip="linkalert-tip" width="153" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/name/nm0000020/" tooltip="linkalert-tip"&gt;هنری فاندا&lt;/a&gt; (1905 _ 1982): تنها کسی بود که می‌توانست در کل یک فیلم، هفت تیر به کمر نبندد و باز هم کابوی باشد. فاندا کشف جان فورد بود و یک سه‌گانه درخشان با فورد دارد که بدون شک «محبوبم کلمنتاین» (1946) گل سر سبد آنهاست. فاندا با خودش زیبایی رمانتیک را به وسترن آورد. حتی وقتی سر جو لئونه در «روزی روزگاری در غرب» (1968) خواست کلیشه همیشگی او را بشکند و نقش یک شریر را به او داد، نقش آن شریر را هم باوقار بازی کرد.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.fararu.com/images/docs/000007/n00007262-r-b-007.gif" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="200" ilo-full-src="http://www.fararu.com/images/docs/000007/n00007262-r-b-007.gif" src="http://www.fararu.com/images/docs/000007/n00007262-r-b-007.gif" tooltip="linkalert-tip" width="150" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D8%A7%D9%86_%D9%88%DB%8C%D9%86"&gt;جان وین&lt;/a&gt; (1905_ 1982): برای ستایش او، آوردن همین یک نقل قول کافی است که هوارد ‌هاکس می‌گوید: «یک بار با جان فورد درباره وسترن گپ می‌زدیم به این نتیجه رسیدیم که ساختن وسترن خوب بدون جان وین خیلی سخت است». وین بیشتر از هر کس دیگری وسترن بازی کرد و وقتی برای یک فیلم متوسطش، «جرأت واقعی» (1969) اسکار گرفت، منتقدها نوشتند که تمام اسکارهای تاریخ برای لحظه وداع غمبار او با خانه در آخرین سکانس «جویندگان» (1956)، کم است».&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://imagecache5.art.com/p/LRG/8/814/8IQI000Z/james-stewart.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="200" ilo-full-src="http://imagecache5.art.com/p/LRG/8/814/8IQI000Z/james-stewart.jpg" src="http://imagecache5.art.com/p/LRG/8/814/8IQI000Z/james-stewart.jpg" tooltip="linkalert-tip" width="160" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://www.google.com/url?sa=t&amp;amp;source=web&amp;amp;ct=res&amp;amp;cd=9&amp;amp;ved=0CC8QFjAI&amp;amp;url=http%3A%2F%2Fwww.imdb.com%2Fname%2Fnm0829468%2F&amp;amp;ei=8W_xSp2wMNDOjAe825SWAQ&amp;amp;usg=AFQjCNEODY1Cr6nGdQmkiHaaq18PPxu4EA&amp;amp;sig2=BhX7xLc-mVXZ6L8Ovmwgew"&gt;جیمز استوارت&lt;/a&gt; (1908 _ 1997): یکی دیگر از وسترنرهایی که با کمترین شلیک، تمام صحنه را مال خودش می‌کرد. چهره متفاوت او «به طرزی غیر عادی، عادی بود». شاهکارش «مردی که لیبرتی والانس را کشت» (1962) بود. استوارت آن قدر معصوم بود که وقتی در سال مرگش از مردم امریکا در یک نظرسنجی پرسیدند فرد مورد اعتماد شما کیست، او رتبه یک را آورد و رئیس جمهور وقت رتبه 664.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://artfiles.art.com/images/-/Burt-Lancaster-Photograph-C10104267.jpeg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;" tooltip="linkalert-tip"&gt;&lt;img border="0" height="200" ilo-full-src="http://artfiles.art.com/images/-/Burt-Lancaster-Photograph-C10104267.jpeg" src="http://artfiles.art.com/images/-/Burt-Lancaster-Photograph-C10104267.jpeg" tooltip="linkalert-tip" width="160" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://www.google.com/url?sa=t&amp;amp;source=web&amp;amp;ct=res&amp;amp;cd=1&amp;amp;ved=0CAYQFjAA&amp;amp;url=http%3A%2F%2Ffa.wikipedia.org%2Fwiki%2F%25D8%25A8%25D8%25B1%25D8%25AA_%25D9%2584%25D9%2586%25DA%25A9%25D8%25B3%25D8%25AA%25D8%25B1&amp;amp;ei=KXDxSoueMt2QjAfxxZyWAQ&amp;amp;usg=AFQjCNHOBq6719rr0-dY9jRQQQaAMfYSIg&amp;amp;sig2=x8PG2A9fOBq-LKZUGXA48w"&gt;برت لنکستر&lt;/a&gt; (1913 _ 1994): فقط یک بار باید کلوزآپ دندان‌های به هم فشرده او را ببینید تا برای باقی عمر شیفته فیلم‌های وسترن شوید. لنکستر یکی از حرفه‌ای‌ترین وسترنرهای سینما بود که هر تیپی را بازی می‌کرد؛ از سرخ پوست فیلم «آپاچی» (1954) تا سرخ پوست کش «نابخشوده» (1959). به همان راحتی که در «جدال در اوکی کرال» (1957) چهره مصمم و عصبانی به خود می‌گرفت می‌توانست در (1954) خنده‌های پت و پهنش را تحویل گری کوپر بدهد.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.hollywoodcultmovies.com/assets/images/KirkDouglas1.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="200" ilo-full-src="http://www.hollywoodcultmovies.com/assets/images/KirkDouglas1.jpg" src="http://www.hollywoodcultmovies.com/assets/images/KirkDouglas1.jpg" tooltip="linkalert-tip" width="159" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://www.google.com/url?sa=t&amp;amp;source=web&amp;amp;ct=res&amp;amp;cd=6&amp;amp;ved=0CCAQFjAF&amp;amp;url=http%3A%2F%2Fwww.imdb.com%2Fname%2Fnm0000018%2Fbio&amp;amp;ei=S3DxSr-xFKONjAfY_aDfBQ&amp;amp;usg=AFQjCNGqJ0eca_9BuJl9TtSvOUxZfeTAlQ&amp;amp;sig2=Dq0M41oG4HNoeasQRXoJzA" tooltip="linkalert-tip"&gt;کرک داگلاس&lt;/a&gt; (1916): شوخ و شنگ‌ترین وسترنری که سینما به خودش دیده. داگلاس انگ نقش یاغی‌هاست؛ یاغی‌هایی که در نهایت هم تاوان کله شقی‌شان را می‌دهند. شاهکارش «آسمان بی‌ستاره» (1955) است و درگیری‌اش با سیم خاردارهای اطراف دشت‌ها. معروف است که وقتی می‌خواست نقش ون گوگ نقاش را بازی کند، جان وین به او نامه ای نوشت و خواست که احترام وسترن را حفظ کند.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://img.listal.com/image/371191/240-william-holden.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="200" ilo-full-src="http://img.listal.com/image/371191/240-william-holden.jpg" src="http://img.listal.com/image/371191/240-william-holden.jpg" tooltip="linkalert-tip" width="200" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://www.google.com/url?sa=t&amp;amp;source=web&amp;amp;ct=res&amp;amp;cd=13&amp;amp;ved=0CBAQFjACOAo&amp;amp;url=http%3A%2F%2Fmovies.yahoo.com%2Fmovie%2Fcontributor%2F1800011153%2Fbio&amp;amp;ei=lnDxStGLGNCZjAfSkIGWAQ&amp;amp;usg=AFQjCNGQWYJDj8QNIa5T1ZXrVPJVWVjEng&amp;amp;sig2=2rAdt8p9u3whyt8kU7PYbg"&gt;ویلیام هولدن&lt;/a&gt; (1918 _ 1981): حتی اگر با فورد و بقیه وسترن نداشت، همان یک فیلم «این گروه خشن» (1969) برایش کافی بود. در این شاهکار سام پکین‌پا، هولدن نقش سردسته گروهی از مردان را بازی می‌کند که به خاطر اصرارشان بر اصول قدیمی‌ای مثل رفاقت محکوم به نابودی هستند؛ صحنه ای که در پایان فیلم، رابرت رایان هفت تیر هولدن را از سر جنازه‌اش برمی‌دارد، مرثیه ای است بر عصر طلایی وسترن.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://i26.tinypic.com/2yjrgc1.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="140" ilo-full-src="http://i26.tinypic.com/2yjrgc1.jpg" src="http://i26.tinypic.com/2yjrgc1.jpg" tooltip="linkalert-tip" width="200" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://www.google.com/url?sa=t&amp;amp;source=web&amp;amp;ct=res&amp;amp;cd=5&amp;amp;ved=0CBEQFjAE&amp;amp;url=http%3A%2F%2Ffa.wikipedia.org%2Fwiki%2F%25DA%25A9%25D9%2584%25DB%258C%25D9%2586%25D8%25AA_%25D8%25A7%25DB%258C%25D8%25B3%25D8%25AA%25D9%2588%25D9%2588%25D8%25AF&amp;amp;ei=xnDxSor3LYONjAe6-5WWAQ&amp;amp;usg=AFQjCNE_dd9YePQoSBliolUYh0uqnASkqQ&amp;amp;sig2=oXp5IXEOH6JEjBK22ZPvhg" tooltip="linkalert-tip"&gt;کلینت ایستوود&lt;/a&gt; (1930): آخرین کابوی قهرمان؛ مردی بود با صورت بی‌حالت،ِ ریش نتراشیده و چشم‌های ریز که کلمات را به سختی ادا می‌کرد و اسمی ‌هم نداشت. سر جو لئونه برای «مرد بی‌نام» سه گانه دلاری‌اش _ «به خاطر یک مشت دلار» (1964)، «به خاطر چند دلار بیشتر» (1965) و «خوب، بد، زشت» (1967) اول سراغ ریچارد هریسون رفته بود. بعدها هریسون گفت که «فکر می‌کنم بزرگ ترین خدمت من به سینما قبول نکردن این نقش بود».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt; &lt;span style="font-size: x-small;"&gt;منبع: هفته نامه همشهری جوان شماره 213&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/34574213241117703-6082284714666649790?l=mahitaabe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mahitaabe.blogspot.com/feeds/6082284714666649790/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2009/11/9-9.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/6082284714666649790'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/34574213241117703/posts/default/6082284714666649790'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mahitaabe.blogspot.com/2009/11/9-9.html' title='9 سوار سرنوشت یا 9  غول بزرگ بازیگری وسترن'/><author><name>مهیار</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_pwNyMtLkcK4/SsMUc0OnkxI/AAAAAAAAAAg/RiqE4rXfIEQ/S220/shaksi1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://i26.tinypic.com/2yjrgc1_th.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-34574213241117703.post-1537497831501591561</id><published>2009-11-01T23:15:00.001+03:30</published><updated>2009-11-01T23:19:16.807+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سینما و تلویزیون'/><title type='text'>راز اعداد در سریال لاست</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;a href="http://julieluongo.files.wordpress.com/2009/09/lost_numbers.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="247" ilo-full-src="http://julieluongo.files.wordpress.com/2009/09/lost_numbers.jpg" src="http://julieluongo.files.wordpress.com/2009/09/lost_numbers.jpg" tooltip="linkalert-tip" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;span style="border-collapse: separate; color: black; font-size-adjust: none; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px;"&gt;اعداد ( 4 8 15 16 23 42 ) یکی از مهم ترین موضوعات سریال لاست.&lt;br /&gt;این شماره‌ها را اولین بار در اپیزود «اعداد» فصل یک دیدیم، زمانیکه این عددها باعث شدند هارلی در مسابقه لاتاری تبدیل به یک مولتی میلیونر شود! خود هارلی هم اولین بار این عددها را از لئونارد در بیمارستان روانی شنیده بود. به خاطر بدشانسی هایی که هارلی بعد از برنده شدن در لاتاری تجربه کرد، این شماره‌ها را نفرین شده می‌دانست. بعد از دیدن این عددها در نوشته‌های دانیل، هارلی به دنبالش رفت و دانیل برایش تعریف کرد که یک پیغامی که این اعداد را تکرار می‌کرده آنها را به جزیره کشانده و او هم معتقد بود عددها نفرین شده‌اند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;a href="http://www.tomrichmond.com/blog/wp-content/uploads/2006/10/Lost.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="207" ilo-full-src="http://www.tomrichmond.com/blog/wp-content/uploads/2006/10/Lost.jpg" src="http://www.tomrichmond.com/blog/wp-content/uploads/2006/10/Lost.jpg" tooltip="linkalert-tip" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;a href="http://www.theblackrock.org/br2/images/stories/mysteries/thenumbers2.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;" tooltip="linkalert-tip"&gt;&lt;img border="0" height="179" ilo-full-src="http://www.theblackrock.org/br2/images/stories/mysteries/thenumbers2.jpg" src="http://www.theblackrock.org/br2/images/stories/mysteries/thenumbers2.jpg" tooltip="linkalert-tip" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;a href="http://ewpopwatch.files.wordpress.com/2005/09/145428__lost_l_2.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt; &lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;a href="http://joyhog.com/wp-content/uploads/2009/05/lost-jacob.jpeg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt; &lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: large;"&gt;&lt;span style="border-collapse: separate; color: black; font-size-adjust: none; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px;"&gt;خطوط هیروگلیف در شمارشگر معکوس ایستگاه قو&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="border-collapse: separate; color: black; font-size-adjust: none; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px;"&gt;در بخش آخر فصل اول «مهاجرت، قسمت 2» هارلی این شماره‌ها را روی دریچه قو دید. فصل دوم در اپیزود «سرگردان» فهمید که این عددها کدی است که باید هر 108 دقیقه در یک کامپیوتر درون ایستگاه قو وارد شود (4+8+15+16+23+42=108). وارد کردن این اعداد دوباره شمارشگر را به حالت اول و 108 دقیقه برمی‌گرداند. اگر اپراتور به موقع دگمه را فشار نمی‌داد، شمارشگر شروع می‌کرد به نشان دادن یک سری شکل‌های هیروگلیف؛ ولی در طی این مدت هنوز هم امکان فشار دادن دگمه و بازگشتن شمارشگر به حالت 108 دقیقه وجود داشت.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="border-collapse: separate; color: black; font-size-adjust: none; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px;"&gt;در این عملیات قرار بر این بود که هر 540 روز کارکنان ایستگاه قو جایشان را عوض کنند (یعنی 108 × 5) و به این معنی بود که هر نفر باید 7200 بار اعداد را وارد کند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="border-collapse: separate; color: black; font-size-adjust: none; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px;"&gt;در فصل چهارم اپیزود «مردگان محرز» اخبار تلویزیون که بازمانده های هواپیمای اوشینگ را نشان می داد، عنوان کرد که تمام 324 نفر کارکنان و مسافرین مرده اند! (108 × 3 = 324)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="border-collapse: separate; color: black; font-size-adjust: none; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px;"&gt;کارگر سازنده ایستگاه قو این اعداد را به عنوان «شماره سریال» بر روی درپوش دریچه نمایش می‌داد. کارگر دیگر به خاطر اینکه کاغذش لک شده بود نمی‌توانست به راحتی شماره‌های آخر را بخواند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="border-collapse: separate; color: black; font-size-adjust: none; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px;"&gt;در لاست می‌فهمیم که این شش عدد عنصر اصلی معادله والنزتی (یک فرمول ریاضی که برای پیشگویی کردن سرانجام بشریت طراحی شده) هستند. درواقع گفته شده که این اعداد نشان دهنده فاکتورهای محیطی و انسانی در معادلاتند (فرمهای شمارشی مشخص) البته معنی دقیق آنها قطعی نیست. یکی از اهداف ابتکار دارما این بود که فاکتورهایی که منجر به مرگ و نابود شدن بشریت می‌شود را تغییر دهد، که با تغییر و دگرگونی حداقل یکی از فاکتورهای محیطی/ انسانی نشان داده می‌شود: برای مثال در « اعداد». باهمه این احوال در تمام این سال‌های تحقیق ابتکار دارما در رسیدن به این اهدافش شسکت خورد و علی رغم تحقیقات زیاد و دستکاری در قانون معادلات، همیشه نتیجه نهایی همین اعداد بودند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="border-collapse: separate; color: black; font-size-adjust: none; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px;"&gt;اولین بار اعداد کجا استفاده شدند؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="border-collapse: separate; color: black; font-size-adjust: none; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px;"&gt;* در بیمارستان روانی لئونارد درموردش صحبت کرد؛ او هم این اعداد را از سام تومی وقتی که با همدیگر در یک کشتی جنگی دراقیانوس کبیر بودند شنیده بود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="border-collapse: separate; color: black; font-size-adjust: none; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px;"&gt;* هارلی از آنها در مسابقه لاتاری استفاده کرده و برنده شد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="border-collapse: separate; color: black; font-size-adjust: none; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px;"&gt;* پیغامی شامل این اعداد دانیل را به جزیره کشاند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="border-collapse: separate; color: black; font-size-adjust: none; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px;"&gt;* این اعداد همراه با یک فرمول ریاضی هفت بار در نوشته‌های دانیل تکرار شده بود (اپیزود اعداد)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="border-collapse: separate; color: black; font-size-adjust: none; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px;"&gt;* روی ورودی دریچه ایستگاه قو (مهاجرت، قسمت 2)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="border-collapse: separate; color: black; font-size-adjust: none; 
